تبليغاتX
شعر عاشقانه
ایینه را نگاه مکن

من رشک می برم بر تو

وقتی در ایینه خود را تماشا میکنی

بیهوده است اینکه برای نبودن من

پرونده های سبز بشر دوستانه باز میکنی

جایی که افتاب هست سایه نیست

جایی که افتاب نیست سایه نیست

این جمله ها بدون تجمل و تشریفات خواندنی است

این جمله ها را

هر بچه ای که دفتر شطرنجیش را

با احتیاط طفل نو اموز

هر روز باز میکند

تصدیق میکند

اگر انها را

معقول   ارام   بافاصله

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

از زمینم از خاک

جنسم از جنس غبار و خاک است

ریشه در عمق زمین دارد این جان و تنم

این زمین است چه خاکی و فروتن فرش در زیر قدمهای غرور

فصل ماندن در خاک فصل طوفانی سالهای دراز اغاز ،گم شدن در خود خویش

زندگی ، انسان و تولد ، دو سه واژه ، تهی از هر معنی که به رنگ ابیست ، آه چه رنگش خاکیست !!!

باز یادم آید ، آن همه سال ِ دراز که گذشت همچون باد ، تکه ای بود در بطن ِ تنم ،  تپشی داشت و رازهای نهان ، که به لبخند گلی یا که رنگی زیبا ، نقش بر صورت ِ  زیبای طبیعت که سر از خاک ، برون می آورد ، شاد و خندان می شد و چه ساده می کاشت بذر مهر و عشق را بر دلها ...

اندک اندک که همان فصل ِ  شروع به نیمه ، رسید این تن ِ خاکی بود که نگاهش چرخید به ان سوی زمین که فلکش نامیدند و به رنگیست دگر از رنگ زمین ، قصد ِ پروازش بود و چه زیبا می دید که اگر می شد پروازی کرد در آنجا ...

و در این هنگام بود که همان تکه ی پر راز و نیاز تپشش باز گرفت و چه زیبا فصل آغاز  ِ وجود ، پایان یافت و فصلی دگر از راه رسید که به آن فصل شکوفایی تن باید گفت و در این فصل ، تن دید که چه راحت می شد پای از خاک به افلاک گذاشت و چرا گم شده بود در خود خویش !!!

باز هم این تن خاکی ، پر تلاش و زیبا راه آسمان ، پیش گرفت ، سینه مالآمال بود از عشقی به رنگ آبی ، گویی از رنگ زمین در اینجا هیچ نبود ، اندک اندک تن بود که چه زیبا می دید راه پیدا شدن خویشتن خویش ،  ره دراز است و زندگی هم ، چون رودی جاری ...

 

راه پر پیچ و خم است تا که این فصل بپایان برسد و بیاید فصل زیبای تولد با عشق ، مانده تا این تن خاکی پیله اش را بدرد و ببیند هر چه رنگ آبیست و همان تکه ی پر راز و نیاز که تپش دارد در بطن وجود ، خود نشانت بدهد که دگر باز چگونه و چطور می شود از خاک به افلاک رسید

 

راه افلاکی ِ عشق از ره خاک و زمین می گذرد ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

 

باز حنجره ها تنگ است و ناله ها خشکیده در چشمهای سرد

باز نم نم اشکهای دلم در درون خونابه می شوند در جوششی خموش و بی صدا

باز  همه ی وجودم زمزمه می شود و زبان باز می کند چه بی صدا

باز  اندام ظریفم می کشد بدوش بار سنگین روزهای مردگی را در زمین چه استوار

باز سرخ می شود ز سیلیش این چهره ی درد کشیده و خسته از خزان ِ انتظار

باز سوسو ی چشمان بیمارم بدنبال ستاره ات می گردد تا جلوه ی جمالت سرمه ای شود برای دردهایش

باز می تپد دلم در مردگیهایی که فریاد زندگی سر می دهند در لابلای ورقهای زمان تا فقط مگر تو زنده کنی و جان بخشی

باز فریادها بر بام خانه ها سکوت شده اند تا فرو ریزند و یا فریاد شوند بر بلندای دلهای منتظر

باز ستاره خسته است از زمان و ره پیمودنهای شبانه ای که سرد است بی تو چون مردن و باز هم صدایت نمی اید ، خودت نمی ایی ، ستاره ات چشمک نمی زند و اشکهای ستاره بر گونه هایش می خشکد و در خود گم می شود تا انهنگام که تو را بیابد  

ای بهترین انتظار ، منتظرت می مانم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

همسفر خسته ام از این همه راه

خسته از نای و نی و این همه اه

راه ، تکرار زمان است چرا

همسفر فاش بگو راز چرا

اری از ایینه ها نیست نشان

ان نشان های نهان نیست عیان

اندر این نبض ِ زمان ، گیج منم

مات و مبهوت ِ دل ِ ریش منم

هوشیارم ز دل ِ خویش چرا

ان که مستم بکند ، نیست چرا

همسفر گرچه رهایم کردی

راست گو ، ره به کجا اوردی

نکند باز به من می خندی

زین که پروانه شدم می خندی

خنده کن تا که منم سوز شوم

بنواز تا که منم کوک شوم

ره  به تنهایی من می گرید

همسفر ، باش ، دلم می گرید

خُنک ان روز که اندر پیش است

دل ِ زهر خورده ی من در نیش است

باش تا سایه ای بر من باشی

وین دل زخم ، تو ، مرهم باشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

تا ارزو دارین پیر نیستین و زندگی چیز خوبی نیست اما باید خودمونو گول بزنیم و خوب زندگی کنیم اینها واقعیتن و فردا مهم نیست اصلا مهم نیست چرا که فردایمان خوب است به امروز بیاندیشیم

دوستت دارم را با من بسیار بگو دوستم داری را از من بسیار بپرس دوستت دارم را نه به یک بار که ده بار و هزار بار بگو

خودتونو بشناسین و تا نشناسین نمی دونین که چه کسی هستین و چقدر کسی هستین

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


تن آزردگی

نفس هایت ٬ موسیقی جاودان عشق را به لجن کشیده...

نفس نکش تا ٬ بتهوون های عاشقی ٬ نُتها را فراموش نکنند.

 

چه قدر ارزش ِ چشمهایت را ٬ با هرزگی ٬ مجانی کردی .. که خودت هم فروشی شدی!

و من ٬ به چه سادگی تورا ٬ به نام خودم سند کرده بودم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

دربست تا آزادی

مرا به بی اعتنایی برسانید

به سنگدلی

فراموشی

و خیابانهای بی خاطره

دربست لطفا

سکوت حجم صدایم را گرفته

و تاول تنهایی اندو هم را وسعت بخشیده

دربست لطفا

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

راستی تا آزادی چقدر فاصله است؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

شايد اينو تو نفهمي,حس من از جنس نوره
شور وحشي جووني, از دل من ديگه دوره
تو پر از شور و نشاطي, واسه من نبض حياتي
توي اين غروب حسرت, آخرين راه نجاتي
توي روياهاي دورت, خواب آهو رو مي بيني
شاپرك تو باغ رويا, گل آرزو مي چيني
اما روياي جووني, ميره از ياد تو روزي
مثل امروز من اونروز, تو خودت بايد بسوزي
تو ببين نياز قلبم, به تو و طراوت توست
لمس شيطون نگاهت, به تو و لطافت توست
دل خستمو مي توني, جون تازه اي ببخشي
تو شب قطبي ستاره, تو مي توني بدرخشي
تو بلنداي نگاهت , وا مي شه پراي بستم
اون عقابم كه تو پرواز , مرز ترديدو شكستم
نگير اين حس قشنگو , تو بذار تا جون بگيرم
پر بگيرم از زمينو , راه آسمون بگيرم
گل من يه عمري گل باش , به صفا و لطف و پاكي
خوبي تو سربلنديست, واسه اين غريب خاكي
فرصت پريدنم رو , نگير از اين مرد عاشق
بي تو مي ميره دل من , توي زندون دقايق
تو شباي بي پناهي , عاشقت رو تنها نگذار
بيا و ستاره اي شو , واسه اين چشماي بيدار
با نگاه آبي تو , غرق مهربوني مي شم
راهي قصر محبت , شهر همزبوني ميشم
يه عقاب سركشم من , توي آسمون اميد
كه از اون بالاها تنها, خونه عشق تو رو ديد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

هر که هستم

  سر گذشتم از شط های دستم جاری ست

  میدان پیشانی را فراخ گرفتم

  و اسب آینده ام سر کش ترین اسب هاست

  سوارکار تاریخ حماسه سراها

  دیدار گر شکوفه ی اول فروردین

  در زمستان چلٌه ی تیر هستم

  و هر چه هستم

  از رده ی خون متلاطم غلامان

  شلٌاق اربابان به گرده ی چشمانم

  می خورد

  من

  خونم را به کیسه ی دلم ریخته ام

  و آن را به رگ هایم آویخته ام

  تا عشق هایم

  چک.....که

  چک.....که

  به چه کد

  و بچکد

  تا کینه هایم

  چکٌه

  چکٌه

  ....................

  ....................

  من هر که هستم

  و من هر چه هستم

  همین هستم که هستم

  دور از دیار و

     یار و

         دیدار ها  . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

وقتی آخر یه قصه، غصه ی تلخ فراقه

خاطرات سبز و رنگی همشون یه مشت سرابه

قلم از سکه میفته، چشم میشه یه رود پر آب

دل اسیر درد دلتنگی میشه یه دشت مرداب

 

یعنی اون روزای آبی بینمون فنا شد و رفت؟!

یعنی روزگار دلگیر کار ما رو ساخت و در رفت؟!

یعنی باز موج جدایی ساحل عشق و خراب کرد؟!

دوباره جای ستاره آسمون رد شهاب کرد؟!

 

حالا آهوی فراری! بلبل همیشه ساکت!

بیا این قلب شکسته ،مال تو توشه ی راهت

 

یادته وقتی برات ترانه ی عشق و سرودم

به تو گفتم مثل روحی توی بند بند وجودم

من بت غرور بودم، یادته زدی شکستی

به فدای تار موهات گرچه راه عشق و بستی

قلب من پر از غمت بود ، قدر ماهی های یک رود

کاشکی که نمی شکستیش ، آخه اون جای خودت بود!

 

تو برام بدون همتا، تک گل باغ وجودم

من برات؟؟! یادته گفتی ، فرق نداشت بود ونبودم

وقت رفتن از تو خواستم ، حالا که پیشم نموندی

حالا که غرور و قلبمو شکوندی

حالا که فاصلمون خیلی زیاده و تو دوری

جون خاطرات خوبمون برام سخته صبوری

نکنه روزای سبزمون سیاه شه

نکنه حتی بخوای هر چی که بینمون بوده، اونم تباه شه

 

حالا آهوی فراری! بلبل همیشه ساکت!

بیا این قلب شکسته ،مال تو توشه ی راهت

 

نازنینم! کاشکی برمی گشتی پیشم

کاش می دونستی نباشی، من دیگه بهار نمیشم

کاش بدونی اگه می خندم هنوزم

نمی خوام به روزگار بگم که از دستش می سوزم

اما انگار قسمت اینه که یه عاشق باز بشینه

زیر قطره های بارون، تا کسی چشمای خیسشو نبینه

این منم درخت بی برگ، ضربه سخت تبر رو تنه ی دلم نشسته

تبره ، انگاری این بار پل وصل و هم شکسته....

 

برو آهوی فراری! بلبل همیشه ساکت!

الهی خدای عاشقا باشه پشت و پناهت، پناهت، پناهت...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
 صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
 می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
 هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره
 بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه
 نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
 خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
 بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن
 خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
 وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
 کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون
 خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن
 چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن
 خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
 خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
 خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه
 که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه
 خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
 تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

با این تست میتونید به عمق عشقی که نسبت به همسر یا دوستتون دارید پی ببرید پس سوالات رو به دقت بخونید و جواب بدید.........

برای پاسخ دادن یکی از جوابهای زیر رو انتخاب کنید:

به هیچ وجه= ۱ امتیاز تقریبا=۲ امتیاز خیلی زیاد=۳ امتیاز


۱ـمن حامی رفاه و سلامتی او هستم.
۲ـمن با او رابطه ی پرشور و حرارتی دارم.
۳ـمیتونم در مواقع نیاز روی کمکش حساب کنم.
۴ـ همسرم (دوستم) میتونه در مواقع نیاز روی کمکم حساب کنه.
۵ـمایلم اموال و دارایی هایم رو با او شریک بشم.
۶ـاز لحاظ عاطفی حمایتم میکنه.
۷ـمن هم از لحاظ عاطفی حمایتش میکنم.
۸ـارتباط خوبی با هم داریم.
۹ـمن براش ارزش زیادی قائلم.
۱۰ـمن به او احساس نزدیکی و صمیمیت میکنم.
۱۱ـرابطمون خوب و راحته.
۱۲ـاحساس میکنم واقعا اونو درک میکنم.
۱۳ـاو هم واقعا منو درک میکنه.
۱۴ـواقعا بهش اعتماد دارم.
۱۵ـمسائل شخصی خودمو با او در میون میذارم.
۱۶ـفقط با دیدن او هیجان زده میشم.
۱۷ـطی روز مدام به او فکر میکنم.
۱۸ـرابطمون خیلی رمانتیکه.
۱۹ـاونو خیلی جذاب میبینم.
۲۰ـاونو بسیار آرمانی میبینم.
۲۱ـنمیتونم تصور کنم که شخص دیگه ای بجز او منو اینقدر خوشحال کنه.
۲۲ـترجیح میدم تمام زندگیم رو در کنار او باشم.
۲۳ـ هیچ چیز دیگه مهمتر از رابطه ی من با او نیست.
۲۴ـگفتگوی خودمونی با او رو به طور خاصی دوست دارم.
۲۵ـدر رابطه ی ما یک چیز جادویی وجود داره.
۲۶ـمن عاشق او هستم.
۲۷ـنمیتونم زندگی رو بدون او تصور کنم.
۲۸ـرابطمون خیلی احساسیه.
۲۹ـوقتی فیلم رمانتیک میبینم به همسرم فکر میکنم.
۳۰ـدرباره او رویاپردازی میکنم.
خوب حالا سوالات ۱۵ـ۱ رو جداگانه جمع بزنید و سوالات ۳۰ـ۱۶ رو هم جداگانه.
۱۵ سوال اول مربوط به صمیمیته هرچه امتیاز شما به عدد ۴۵ نزدیکتر باشه صمیمیت شما با همسر یا دوستتون هم بیشتره و بالعکس.
۱۵ سوال دوم مربوط به شور و حرارت شماست هرچه امتیازتون به ۴۵ نزدیکتر باشه یعنی شور و حرارت زیادی بین شما وجود داره و بالعکس.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

همه چیز این روزا حال و هوای عیدو داره...روز به روز به تعداد غایبین کلاس افزوده می شه... از فردا هم که می شه گفت عملاً تعطیل حسابه آخه امروز همه با هم خداحافظی کردند... البته بماند که من فردا رو هم می خوام برم... آخه دوری از دوستای مهربون هرچی دیر تر ، بهتر...!
آخ راستی می خواستم خطاب به دوستای گل صد و یک یه چیزی بگم:
امروز با شما خیلی خوش گذشت...از همگی ممنونم که جوّ به این خوبی ایجاد کرده بودید!یه حال و هوای دوستانه که گاهی وقتا واقعاً لازمه!
جا داره اسم همه ی دوستای گل رو این جا بیارم...
حوریه جون ، عسل جون ، 4 تا فاطمه ها ، 3 تا مریما ، 2 تا ساحل ها ، کیمیا جون ، پرنیان عزیز ، مطهره جون ، مینا جون ؛ سیما جون ، شیما ، زیبا ، طنین عزیز ، زهرا جون ، هلیای گلم ، الهام عزیز ، نازنین و نیلوفر و زهره ، فرناز و فرزانه و نفیسه و بی تا ، آزاده ، سحر جون ، پریسای عزیز ، نازگل جون ، الناز جون ، حدیث گل و اون یکی دو نفری که هر چی به ذهن و حافظه ی ضعیفم فشار میارم اسمشونو یادم نمیاد... خلاصه دور هم خیلی خوش گذشت... اگه عکس تخته ی کلاس رو هم یکی برام میل کنه میذارم به عنوان یادگاری...
راستی جای محدثه جون و زینب عزیزم و پگاه و فائزه که امروز نیومده بودن ، بینمون خالی بود...امیدوارم هر جا که بودن ، بهشون خوش گذشته باشه!
سال نو رو به همه دوستایی که اسمشونو بردم و اون چندتایی که حضور ذهن نداشتم و سپیده جون دوست گل خودم و همه ی معلمای عزیز از جمله:
خانم سوهانی عزیز(ادبیات و زبان فارسی) ، خانم فتح آبادی گل (ریاضی تکمیلی) ، خانم خرّم مهربون (عربی) ، خانم حبیبی جان (ریاضیات) ، خانم منصوری (فیزیک تکمیلی) ، خانم سمن آبادی (مطالعات اجتماعی) ، خانم الوندی (شیمی) ، خانم صفدری (قرآن) ، خانم عرب خانی (دینی) ، خانم مهدیزاده (زبان) ،
خانم مقیمی (برنامه ریزی) ، خانم ترکاشوند (ورزش) ، خانم کیان مهر (زیست شناسی) ، خانم کهنسال (کامپیوتر) و بالأخره سرکار خانم بهزادی عزیز که البته از دبیرهای صد و یک نیست...وهمچنین همه ی دبیرهای عزیز سال های گذشته از جمله سرکار خانم رشمئی (زبان سوم راهنمایی) ، خانم ها رافع ، رزاقی ، بیرقدار و تمامی معلمین گرامی که می شناسم و یاحتی نمی شناسم و از توفیق بودن در کنارشون بی بهره موندم...
و همچنین پرسنل محترم دبیرستان و پیش دانشگاهی آبسال از جمله خانم چراغی عزیز ، خانم حاج رعیت و تمامی کارمندان محترم این آموزشگاه و نیز مدیریت محترم ، سرکار خانم اربابیان و خلاصه همه ی ایرونی هایی که تو این کره ی خاکی زندگی می کنند پیشا پیش تبریک میگم و امیدوارم هر جا که هستن سلامت باشن و بهشون خوش بگذره...
یه شعر هم از حضرت حافظ به همین مناسبت می ذارم...
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
این تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سراپرده ی گل نعره زنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
ای ار عشرت امروز به فرئا فگنی
مایه ی نقد بقا را که ضمان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد
حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود
قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد...


هر روزتان نوروز و دل هایتان نوروزی باد...!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

فـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریــــــــــــاد 

   فــــــــــــــــــــریـــــــــــــادی بـــــــرای تــــــــــــــــو

  فریادی که از اعـــــماق قلـــــب خستـــه ام پا می گیرد

  و هــــــــــــــنــــــــــوز کــــــــــــــــه هـــــنـــــــــوز اســـت

  و بــــا ایـــــــــــــن کــــــــه مـــــــدت ها از رفتنــــــت گذشته

 هنــــــــوز بر حنــــــــــــــجره خســــــته ام جاری نگـــــــــــشته

 

 زیـــــــــبایــــــم

 هنوز نتوانسته ام درد عمیق

 نبــــودن و رفتـــــــنت را باور کنـــــم

 

عشــــــــــــــــــــــق من    

هنوز صـــــدای زیبای مستیت

و هنوز گم شدن در قطره قطره ی

 بـــــــــــــعد صدایت فراموشم نشده

و بــــــــــه خدای اسمان ها قســـــــــم

هـــــــنــــــوز کـــــه هــــنـــــوز اســـــــــت

عروجی که با تو بودن برایـــم اورده پایان نیافته   

 

پرنده را که ازاد کنی

روزی برمــــــــــی گردد

و مــــــــــــــن خاکـــــــی

از ایــــــــــن اتفــــــاق زمینی

زیـــــــــــــاد دور نیســــــــتــــم

روزی مـــــــــــــــی ایـــــــــــــــــم

و تـــــــــــــــو را بــــــــــا خـــــــــــــود

بـــــــــــــــه اوج رویاهـــــایم می بــــرم

مـــــی بــــــــــرم تــــــــــــا ببــــــیــــــــنی

مــــــــــخمـــــــــل رویــــــاهــــای پســــــــرک

چــــــــــــــــــــه رنــــــــــــــــــگـــــــــــــــــی دارد!!!!!!!

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن می ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم  مـــــــــــــــنــــــــــــــــــــتـظـــــــــــــــــــــــرم بــــــــــــــــــــــــاش

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی



من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی..
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..

از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم

خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

تموم خاطراتت يادم مياد

                                 ياد اون روز که دلت ميگفت منو ميخواد

 اگه تو نموني پيشم ديونه ميشم

                                آخه من چي کار کنم تو بموني پيشم

  فکر تو يه لحظه از سرم نميره

                                     من ميگم ميموني اما دل ميگه ميره

   ميدونم تو ميري مهرم حروم می شه    

ميدونم تو ميري مهرم حروم ميشه

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

شاخه گلي شکسته تو دسته تو اسيرم

اگه نيايي تو پيشم يه وقت ديدي ميميرم

محتاج يک نگاتم تا جون دارم فداتم

محتاج يک نگاه و قهر بکني ميميرم

دستو پامو گم مي کنم

وقتي نگام مي کني تو

نفس نفس هول مي کنم

وقتي صدام مي کني تو

تو دفتره خاطره هام

تو ذهن و تو آرزوهام

اسم تو هم شده فراموش

اسم تو هم شده فراموش

يادم دادي بسوزم... دارم مي سوزم...دارم مي سوزم

اشکه چشامو ديدي بگو به چي رسيدي

قسم به بي قراريت مردم از چشم انتظاريت

محتاج يک نگاتم تا جون دارم فداتم

محتاج يک نگاه و قهر بکني ميميرم

دستو پامو گم مي کنم

وقتي نگام مي کني تو

نفس نفس هول مي کنم

وقتي صدام مي کني تو

تو دفتره خاطره هام

تو ذهن و تو آرزوهام

اسم تو هم شده فراموش

اسم تو هم شده فراموش

مي دوني که دوست دارم

واسه اينه که دل مي سوزوني تو

گفتم بهت دوست دارم

اما حالا من پشيمونم

برو به درک برو به درک برو به درک

برو به درک...


نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387 توسط اکبر | لينك ثابت | یک نظر
تو که ميدوني عشق مني دوست دارم

واسه چي پس تو ميگي ميخوام برم ديگه دوست ندارم

يادته اون روزا که دستت تو دسته من

حالا تو ميخواي بري منو نميخواي دلبر من

ميدوني من بي کسم تو بودي همه کسم

زنديگم تو بوديو حالا من خارو خسم

چرا تو لج ميکني

ابروهاتو کج ميکني

زندگيم تموم شدش براي تو

عمر من حروم شدش به پاي تو

واسه تو حاضر بودم ستاره هارو بشمورم

شهرو آتيش بزنم بيام بگم دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

کنار پنجره می آیم

                     نسیم تبسم تو جاریست

قاصدکها آمده اند

                     در رقص باد و یاد

سبز

     سپید

سرخ...

 و این آخرین قاصدک

                     چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی هفت وادی،درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای ناصبور؟
چون شدند آن جایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس ، بی کنار
پس سیم وادی است آن معرفت
پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعبناک
هفتمین وادی فقر است و فنا
بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت

وادی اول:طلب

ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت درباختن
در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کردن از هرچه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

وادی دوم:عشق

کس درین وادی بجز آتش مباد
وان که آتش نیست عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو و سوزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان
درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان

وادی سوم:معرفت

چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش
بازیابد در حقیقت صدر خویش
سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنیا بر او گلشن شود
مغز بیند از درون نه پوست او
خود نبیند ذره ای جز دوست او

وادی چهارم:استغنا

هفت دریا یک شَمَر اینجا بود
هفت اخگر یک شرر اینجا بود
هشت جنت نیز اینجا مرده ای است
هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است

وادی پنجم:توحید

رویها چون زین بیابان درکنند
جمله سر از یک گریبان برکنند
گر بسی بینی عدد، گر اندکی
آن یکی باشد درین ره در یکی
چون بسی باشد یک اندر یک مدام
آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام

وادی ششم:حیرت

مرد حیران چون رسد این جایگاه
در تحیر ماند و گم کرده راه
گر بدو گویند"مستی یا نه ای؟
نیستی گویی که هستی یا نه ای؟
در میانی یا برونی از میان؟
برکناری یا نهانی یا عیان؟
فانیی یا باقیی یا هردویی؟
یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟"
گوید:"اصلا می ندانم چیز من
وان "ندانم" هم ندانم نیز من
عاشقم اما ندانم بر کیم
نه مسلمانم نه کافر پس چیم
لیکن از عشقم ندارم آگهی
هم دلی پر عشق دارم هم تهی"

وادی هفتم:فقر و فنا

بعد از این وادی فقر است و فنا
کی بود اینجا سخن گفتن روا
عین وادی فراموشی بود
گنگی و کری و بیهوشی بود
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

تمام احساسم از آن توست

گاه تلخ بودن بهتر از نبودن است ء چرا رفتی؟؟؟

همه زندگی انتظار است ٬ سخت ترین لحظه های زندگی را سپری

 

 می کنیم . یک عمر منتظریم . روزی که این قلب بایستد انتظار همه

 

تمام می شود و آرام می گیریم . ما در زنجیره بخت هم سرشت شده ایم

 

 و آسوده نشسته ایم و زمان ها را به هم می بافیم . نمی دانم در خط

 

 سر نوشت که ما شرقی ها اسم آن را قسمت گذاشتیم ٬ کجای خط

 

هستیم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

تنهایم

کنار پنجره می آیم

نسیم تبسم تو جاریست

قاصدکها آمده اند

در رقص باد و یاد

سبز

سپید

سرخ...

و این آخرین قاصدک

چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!

****

می خوانمت

با هفت زبان

در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای

سرشار از تکلم درخت و آفتاب

سرشار از تنفس آینه و عود

سرشار از بلوغ آسمان

و من هر چه می آیم

به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم

می خواهم در بیرنگی گم شوم

****

نمی دانم

شابد به نسیمی که صبح گاه

در سایه روشن حسرت و لبخند

از کنار دستهایت عبور کرد

          می اندیشی

و من به آن بادبادکی فکر می کنم

که در سپیده دم ستاره و اسپند

در نگاه زلال تو تخم گذاشت

و تو نم نم

در تنهایی و ماه

ناپدید شدی

و تنها رد پایت

در امتداد مسیرهای خیس بی پایان

               جا ماند

****

جای تامل نیست

قاصدکها آمده اند

و تو در سرود خلسه و خاکستر

                           ناپیدا شده ای

و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم

و به انتظار شب بوها

که در بهاری زرد

به شکوفه نشست

****
نمی دانم کدام پرنده

در نبض مدادهایت جاری بود

که هیچ کاغذی

در وسعت حجم آن نگنجید

راستی نگفتی کدام باد

      بادبادکهایت را با خود برد

****
پنجره را می بندم

خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود

و آفتابگردان نگاه تو

در آسمان هشتم

ناتمام ادامه دارد

و من

به یاد آن پرنده ای می افتم

که صبح

در متن بلوغ و آفتاب

ناپیدا گم شد

     ناپیدا گم شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 
پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

باز خواهم گشت
تقدیم به تمام عشاق و دردمندانی که در راه عشق فنا شدن.

دوباره باز خواهم گشت...

نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه...

ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...

و چشمان تو را با نور خواهم شست...

به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد...

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...

به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

یه نفر خوابش میاد وواسه خواب جانداره

برای فردانداره یه نفر یه لقمه نون

یه نفرمیشینه واسکناساشو می شمره

که تاداره یانداره می خواد امتحان کنه

یه نفرازبس بزرگه خونشون گم میشه توش

اتاقشون واسه همه جانداره اون یکی

بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره

انتخابم می کنه پولشوامانداره

یکی دفترش پراز نقاشی وخط خطیه

اون یکی مداد برای اب وبابا نداره

یکی ویلای کناردریاشون قصرولی

اون یکی حتی تو فکرش اب دریانداره

یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد

مامانش میگه گرونه اینجانداره

یه نفرتولدش مهمونیه همه میان

یکی تقویم واسه خط زدن روروزانداره

یکی هرهفته یه روز پزشکشون میاد خونش

یکی داره میمیره خرج مداوانداره

یکی انشاشو میده توخونه صحیح کنه

یکی ازبرشده دردو دیگه انشانداره

یه نفرامضاش می ارزه به هزارعالمی

یه نفر بعد هزار عمروزحمت هنوزامضانداره

توکلاس صحبت چیزی میشه که همه دارند

یکی می پرسه اخه چرامال مانداره

یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا

یکی اونقددیه که میل تماشا نداره

یکی ازواحدای بالای برجشون میگه

یکی اماخونشون اتاق بالا نداره

یکی جای خاله بازی کلاس انشامیره

یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره

یکی پول نداره تادوروزبه شهرشون بره

یکی طاقت واسه صدور ویزانداره

یکی ازبس شومینه گرمه میفته ازنفس

یکی هم برای گرمی دستاش نانداره

دخترک میگه خداچراما....مامانش میگه

اون خونه لیلا نداره عوضش دخترکم

یه نفرتمام روزاش پر رنج و سختیه

هیچ روزیش فرقی باروزای مبادا نداره

یکی ازمایش نوشتن واسش امانمی ره

میگه نزدیکای ماازمایشگاه نداره

بچه ای که توچراغ قرمزا میفروشه گل و

شوروشوق ورویانداره مگه درس ومشق و

یه نفرتمام روزاوشباش طولانیه

پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره

یاداون حقیقت کلاس اول افتادم

داراخیلی چیز اداره ولی سارانداره

راستی اسمو واسه لمس بهتره قصه میگم

ملیکاچه چیزایی داره که رعنانداره

بعضی قلبا واسه خودش دنیایی داره

یه چیزایی داره توش که تو دنیانداره

 

مریم حیدر زاده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 1:47 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

در این توهمات پیچ در پیچ خاکستری

شاید که دستی سرخ

کبودی گونه های تاریخ را مرهم می نهد

در همین نزدیکی

زیر بار تکرار ثانیه هایی که مدام

چنگ در گریبان هم می زنند

دستی سبز از طراوت گونه ها ی فقر

تیله های بلورین دلی شکسته را

سوال می کند!

شاید که این هجوم کهنه می خواهد

از حلقوم نقره ای آلونک های سر به فلک کشیده

سهم عریان و لخت اندیشه هایی که در باد

بر خود می لرزند را

بستاند

شاید که آن پر نور ترین ستاره

و تمامی ستارگان دیگر

که در قلبشان ذره ای عدالت موج نمی زند

توهمات نورانی ای هستند

که در درون با سیاهی آمیخته اند

شاید که اوج لذت این ستاره ها

به تولد سیاه چاله ها ختم خواهد شد

کاش سیاه چاله ها هم به صداقت قاصدک ایمان می آوردند

کاش قاصدک ها هم می توانستند معجزه کنند

آن وقت شاید آن پرنورترین ستاره

می توانست 

عدالت را استنشاق کند

وشاید که عدالت از شیقه های زمان بالا می رفت

و دیگر ثانیه ها دست در گریبان هم نمی کردند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام

عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد

عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است

آزادی معبود من است

به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است

هر دردی بی درد است

هر زندانی رهایی است

هر جهادی آسودگی است

هر مرگی حیات است

مرا اینچنین پرورده اند من اینچنینم

پس چرا از فردا می ترسم

 من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم!

                      دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

او را از من گرفتند بی آن که بدانند با من چه می کنند

گناهی بر آنان نیست مقصر منم.

سر راهم سبز شدند و آسان بردندش

گناهی بر آنان نیست مقصر منم.

کسی او را نگرفت خودم دادمش.........چه آسان و ساده

مقصر منم.

او را از دست دادم و به بیهودگی رسیدم...در تاریک ترین لحظه ها به روشنایی اش دادم و در تنها ترین اوقات به آنها سپردمش.

سکوتم از دستم رفت و گناه از دست رفتنش بر من است

آری مقصر منم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

عشق را بی سبب عنوان مکن

        خواهش از بهر ستم خواهی انسان مکن

عشق در سینه نگهدار و هیچ فاش مگو

      چون که تاریک است این راه و از آن یاد مکن

عشق آیینه قلب است در آن زنگی نیست

         لیک این جمله نگهدار و عنوان مکن

در درون مایه عشقت ز جفا دوری کن

       آشکارا زین سخن هیچ کجا یاد مکن

اگر از بهر کسی در عشق مردی. مردی

         ورنه از جورو جفا عشق فریاد مکن

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

چه سرد و سخت است این زمین

بی هدف در این چهار راه خاکی گام بر می دارمبه کدام سو می روم ؟

نمی دانم...

در انتهای جاده سوم هجوم نور قلبم را می فشاردو گرمای آن نگرانم می کند

این گرمی سردش مرا تا مرز جنون می کشاند

چه سرد و سخت است این زمین حتی گرمایش نیز سوزش سرما را به همراه دارد 

شک دارم آیا گرمایش حقیقت دارد؟؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست

 از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم
مات بر جا ماند !

و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود
 

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.

و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
 

یک با یک برابر نیست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  |