|
|
|
|
|
امشب شب يلداست شبی که فکر ميکنم ميشه يه آرزو کرد واميدوار بود که خدا بخاطر اين شب بلند ترين شب نيايش آرزوی ما رو برآورده کنه من اميدوارم همه آرزوهای شما برآروده بشه چه امشب آرزو کنيد چه هر شب ديگه
شب یلدا مبارک |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
يلدا
صبح صادق ندمد، تا شب يلدا نرود
سعدي دي ماه، در ايران کهن، چهار جشن را در بر داشت : نخستين روز ماه دي - که موضوع اين جستار است - و روزهاي هشتم، پانزدهم و بيست وسوم، سه روزي که نام ماه و نام روز يکي بود.
امروز، از اين چهار جشن تنها شب نخستين روز دي ماه، يا شب يلدا، را جشن مي گيرند. يعني آخرين شب پائيز، نخستين شب زمستان، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال.
واژه يلدا سرياني و به معني ولادت است. ولادت خورشيد ( مهر، ميترا ) و روميان آن را ناتاليس انويکتوس يعني روز تولد ( مهر ) شکست ناپذير نامند.
بنابر باور پيشينيان، در پايان اين شب دراز، که اهريمني و نامبارکش مي دانستند ( و مي دانند )، تاريکي شکست مي خورد، روشنايي پيروز و خورشيد زاده مي شود و روزها رو به بلندي مي نهد، و : « ... نام اين روز ميلاد اکبر است، مقصود از آن انقلاب شتوي است. گويند در اين روز نور از حد نقصان به حد زيادت خارج مي شود، و آدميان نشو و نما آغاز مي کنند و "پري" ها به ذبول و فنا روي مي آورند. »
زايش خورشيد و آغاز دي را، آيين ها و فرهنگ هاي بسياري از سرزمين هاي کهن آغاز سال قرار دادند، به شگون روزي که خورشيد از چنگ شب هاي اهريمني نجات مي يافت و روزي مقدس براي مهر پرستان بود.
در سدهً چهارم ميلادي بر اثر اشتباهي که در محاسبهً کبيسه ها رخ داد روز 25 دسامبر را (به جاي روز 21 دسامبر) روز تولد ميترا دانسته و تولد عيسي مسيح را نيز در اين آغاز سال قرار دادند. اشارهً سنايي نيز به اين تقارن است :
به صاحب دولتي پيوند، اگر نامي همي جويي که از پيوند با عيسي چنان معروف شد يلدا
بنا بر اين نويل اروپايي (سالروز تولد مسيح) همان شب يلدا است، و نويل واقعي، يعني انقلاب شتوي در سي آذر برابر با بيست و يکم دسامبر است.
از مقاله ها و پژوهشهاي فراواني که دربارهً يلدا شده، در لغت نامه دهخدا، چکيده اي از برهان قاطع، انندراج، حواشي علامه قزويني بر آثار الباقيه شرح پور داود بر يشت ها، فرهنگ فارسي دکتر معين و يادداشت هاي مرحوم دهخدا آورده، که نقل آن بي مناسبت نخواهد بود :
يلدا لغت سرياني است به معني ميلاد عربي، و چون شب يلدا را با ميلاد مسيح تطبيق مي کرده اند، از اين رو، بدين نام ناميده اند. بايد توجه داشت که جشن ميلاد مسيح که در 25 دسامبر تثبيت شده، طبق تحقيق، در اصل جشن ظهور ميترا بوده که مسيحيان در قرن چهارم ميلادي آن را روز تولد مسيح قرار دادند. يلدا اول زمستان و شب آخر پاييز است که درازترين شب هاي سال است. و در آن شب، يا نزديک بدان، آفتاب به برج جدي تحويل مي کند و قدما آن را سخت شوم و نامبارک مي انگاشتند. در بيشتر نقاط ايران در اين شب مراسمي انجام مي شود. شاعران زلف يار و همچنين روز هجران را از حيث سياهي و درازي بدان تشبيه کنند. و از شعرهاي برخي از شاعران مانند سنائي، معزي، خاقاني و سيف اسفرنگي، رابطه بين مسيح و يلدا ادراک مي شود. يلدا برابر با شب اول جدي و شب هفتم دي ماه جلالي و شب بيست و يکم دسامبر فرانسوي است.
انگيزه هاي پايدار ماندن اين جشن را مي توان، از جمله بدين گونه برشمرد :
1- شب زايش خورشيد ( مهر ) است، از باورهاي ديني کهن.
2 - بلند ترين شب سال، يعني طولاني ترين تاريکي است، نشانهً اهريمني شبي شوم و ناخوشايند که از فردا به کوتاهي مي گرايد.
3 - پايان برداشت محصول صيفي و آغاز فصل استراحت در جامعهً کشاورزي است. همهً قشرها و گروههايي که از فراورده هاي کشاورزي و تلاش کشاورزان بهره مندند، در جشن نخستين روز دي ماه و برداشت محصول، در شگون و شادي کشاورزان شرکت مي کنند.
« و ... در اين روز پادشاه با دهقانان و برزگران مجالست مي کرد و در يک سفره با ايشان غذا مي خورد، و مي گفت (...) قوام دنيا به کارهايي است که به دست شما مي شود. »
آيين و جشن شب يلدا و يا شب چله بزرگ، تا به امروز در تمامي سرزمين کهنسال ايران و در بين همه قشرها و خانواده ها برگزار مي شود.
يلدا را همچنين مي توان جشن و گردهمايي خانوادگي دانست. در شب يلدا خويشاوندان نزديک در خانهً بزرگ خانواده گرد مي آيند. به بياني ديگر در سرماي آغازين زمستان، دور کرسي نشستن و تا نيمه شب ميوه و آجيل و غذا خوردن و به فال حافظ گوش کردن از ويژگي هاي شب يلدا است.
جشن خانوادگي : برگزاري مراسم يلدا، اگر بتوان نام جشن بر آن نهاد، آييني خانوادگي است، و گردهمايي ها به خويشاوندان و دوستان نزديک محدود مي شود. در کتاب ها و سندهاي تاريخي به برگزاري مراسم شب يلدا اشاره اي نشده است. ابوريحان بيروني از جشن روز اول دي ماه، که آن را خرم روز نامند، در دستگاه حکومتي و پادشاهي ياد مي کند و نامي از شب يلدا در ميان نيست، که مي توان به دليل خانوادگي و همگاني و غير رسمي بودن آن دانست.
کنار کرسي : بي گمان براي جوانان نسل امروز کرسي گذاشتن، کنار يا دور کرسي نشستن نياز به توضيح و توصيف دارد. ابزارهاي گرمازاي تکنولوژي جديد - و نيز عامل هاي ديگر - کرسي و فرهنگ مربوط به آن را به دست فراموشي سپرده است. در زمستانها، استفاده از کرسي براي گرم کردن خانه و دور کرسي نشيني معمولا از شب يلدا، نخستين شب زمستان، شروع مي شد و تا پايان چلهً بزرگ - و در برخي خانواده ها تا پايان چلهً کوچک - ادامه داشت. اعضاي خانواده از کوچک و بزرگ، دور کرسي، که روي آن را ميوه و آجيل پوشانده بود، مي نشستند.
تا مي توان ز فرش چو کرسي جدا مباش آتش به فرق ريز و مکن اختيار برف ( ميرالهي همداني )
خوراک : در همهً جشن ها و آيين ها، در جامعه هاي ابتدايي يا متمدن، خوردن و آشاميدن بخشي از مشغوليت ها و سرگرمي هاي جمع را تشکيل مي دهد.
براي شب يلدا، خوراک ويژاه اي نمي شناسم، و تهيه شام بستگي به وضع اقتصادي و روند تغذيه خانواده دارد. خوردني هاي ويژه شب يلدا ميوه هاي فصل تابستان چون خربزه، هندوانه، انگور، انار، سيب، خيار، به و مانند آن است. ميوه هايي که مي بايستي در اين شب تمامي آنها بجز سيب و به خورده شود و چيزي براي فردا، يعني فرداي زمستان باقي نماند. ميوه هايي را که شب يلدا بر آن مي گذشت نمي خوردند.
به ياد دارم، تا سال 1323 که در کوهبنان ( از بخش هاي کرمان ) بودم، در خانهً روستايي ما، خربزه و هندوانه و انار را در انبار گندم مي گذاشتند و انگور را يا همچنان که بر درخت بود، در کيسه ها مي کردند و يا در جايي خنک به بند مي آويختند. و در شب يلدا تمامي آنها مي بايستي خورده شود.
آجيل و شب چره که شامل دانه هايي چون گندم و نخود برشته، تخم هندوانه و کدو، بادام، پسته، فندق، کشمش، انجير و توت خشک است، در بسياري از شب نشيني ها، مهماني ها و گردش ها فراموش نمي شد. ولي در شب يلدا مي بايست ( و مي بايد ) بر سر سفره باشد. خوردني هاي شب يلدا، در واقع، ميوه و آجيل است نه غذا. برخي از خانواده ها در شب يلدا، پس از خوردن شام، براي شب نشيني شب يلدا به خانهً خويشاوند بزرگتر مي روند.
فال حافظ : يکي از رسم هاي شب يلدا، فال حافظ گرفتن است. اگر رسم ها و آيين هاي ديگر يلدا را ميراثي از فرهنگ چند هزار ساله بدانيم ( که بايستي چنين باشد )، ولي فال حافظ گرفتن در شب يلدا - و نيز در تيرما سيزه شو ( جشن تيرگان در مازندران ) - در سده هاي اخير به رسم هاي شب يلدا افزوده شده است.
فال حافظ گرفتن، در شب نشيني هاي زمستان و مناسبت هايي چون چهارشنبهً آخر ماه صفر، چهارشنبه سوري، شب سيزده صفر، بعد ازظهر سيزده بدر، تيرما سيزه شو ( جشن تيرگان در مازندران ) نيز از باورهاي همگاني است ر... و در شب يلدا گويا بيشتر وصف الحال است. ممکن است در شب يلدا، براي فال حافظ گرفتن، به خانً ملا و باسواد محل رفت :
در روستاي کاورد دودانگه ساري، خواندن کتاب حافظ چندان رونقي ندارد. تنها در سال يک بار، آن هم در شب يلدا از ديوان حافظ فال مي گيريم. براي فال گرفتن غروب شب يلدا همسايگان و نزديکان، با آجيل و ميوه به خانهً ملاي ده مي رويم، که فال ما را گرفته و ببيند چه سرگذشتي دربارهً ما نوشته است.
همه رسم ها و آيين هاي شب يلدا را ( بجز دور کرسي نشستن، که به اصطلاح نتوانسته است حرف خود را بر کرسي بنشاند ) تا آنجا که پژوهش ها اجازه مي دهد، در همهً شهرها و آبادي ها سراغ داريم.
پژوهش و مطالعهً کمي دربارهً برگزاري آيين ها و رسم هايي که همگاني است و جنبهً خانوادگي دارد آسان نيست، و تنها مي توان نمونه هايي انگشت شمار را مشاهده و مطالعه کرد.
امروز نمود برگزاري آيين و رسم شب يلدا را ميتوان در روزهاي بيست و نهم و سي ام آذرماه، در بازارها و فروشگاه هاي ميوه و آجيل فروشي ها ديد. اين خريدها تا پاسي از شب يلدا ادامه دارد. در آخرين لحظه ها نيز کساني را مي بينيم که از سر کار برگشته و ميوه هايي چون خربزه و هندوانه و انار را که به آساني نمي توان در بخچال نگهداري کرد، مي خرند.
باشد که اين جشن و آيين، که در حد جشن نوروز و به روايتي، خود جشن نوروز و سال نو بوده، با وجود اشاعه و دگرگوني هاي فني و صنعتي امروز، به عنوان گوشه اي از نمودهاي فرهنگي و قومي و تاريخي اين مرز و بوم، به دست فراموشي سپرده نشود.
همهً شب هاي غم آبستن روز طرب است يوسف روز ز چاه شب يلدا آيد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
صورتيكه تاريخ تولد شما در:
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
ناز چشمان تو در دنيا ، قيامت ميكند دل ز دوري نگاهت ، بس شكايت ميكند اولين ديدار ما و آن خدنگ چشم تو همچو تيري از كمان ، بر دل اصابت ميكند گر چه لب بستم فرو و ديده تر دارم زهجر گوش داري بشنوي ؟ دل را صدايت ميكند كو به كو من آمدم ، جستم حريمت عاقبت گوشه چشمي كني ، دل را كفايت ميكند گر كه خواهي دهم جان من كنون در محضرت بي گمان دل ، آن زمان فرمان اطاعت ميكند جان چه باشد تا بريزم من همه در پاي تو تو بگو هر آنچه خواهي ، من رضايت ميكنم گر همه عالم بهم لشكر شوند و من يكي محض يارم من روم ميدان ، شجاعت ميكنم دل خوشم يارا كه وقتي جان رود از كالبد هر زمان لبهاي من ، دارد صدايت ميكند گر حديث عشق خواهي بشنوي از دل رو ره حق گير ، آن ما را شفاعت ميكند |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
تـو هـموني كـه يـه روز ، مــن تو رو خواسـتم از خـدا اونـكه دنـبالش مي گـشـتم ، هـمـيــشه تـو قـــصـه ها تـو همون هستي كه من ، تـو خواب و رويــا مي ديـدم خــودم و بــدون تــو ، هــمـيـشه تــنــها مي ديـدم اون تويي كه روز و شب،من و با خودت به رويا مي بري تـوي دنـيا واسـه من، اون تـويي كـه از همه عـزيزتري تـو هـمون روحي كه تـو جسم مـني تـو شــبـيه مـــن و هـم اسـم مـني تـو هـمـيـشه از دلــم بــا خــبـري حـتي از من به خودم ، خودي تري تـو هـموني كه مي خوام ،جـز تـو چيزي نمي خوام مـي رسـم كــنـار تــو ، بـــه هـــمـه آرزوهـــام |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم كه نكن اي گل با ساز دلم بازي |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
ی شروع دلپذیر مثل خورشید بی نظیر
به تو تقدیم می کنم عشق از من بپذیر ای قشنگ ترین بهانه وسه گفتن ترانه معنی عشق جاودانه به تو تقدیم میکنم در این غربت شبانه صداقت عاشقانه قلبم وبا این ترانه به تو تقدیم میکنم ای طلوع ماندگار گل همیشه بهار به تو تقدیم می کنم هرچه هست درروزگار گفته ها ناگفته ها هر چه هست در باورم به تو تقدیم می کنم آرزوی آخرم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
۱۳ خط برای زندگی (گابریل گارسیا مارکز)
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!! خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم! ديگر مسلماني بس است در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود!!! واي! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون مي چکد خون من،فرهاد،مجنون مي چکد خسته ام از قصه هاي شوم تان خسته از همدردي مسموم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي،کسي مجنون نشد آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم" |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
در مسنجر قلبت عشق رو Add به احساسات زیبات Pm بده. غم رو Delete کن.دروغ و خیانت رو OFF کن . صداقت ومعرفت و وفا رو Send to all کن.از انسانیت Copy بگیر.با زیباترین خاطره زندگیت chat کن .غرور رو Rename کن.نامردی رو Hack کن.زندگیت رو Refresh کن.باور کن با این کارا زندگی زیبا میشه.امتحان کن
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست! ![]() |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
فقط یه جمله مونده تا راهی این سفر بشم فقط باید چشات بخواد دوباره دربدر نشم پشت نگاه پنجره ، جاده نشسته بی قرار می خواد اسیری ببره روح منو ، بیا نذار نذار جهنمی بشم ، یه جمله مونده تا بهشت نذار که بی تو گم بشم تو پیچ و تاب سرنوشت
با هشت تا حرف ساده هم ، می شه تو رام سد بذاری فقط یه جمله مونده تا ، ما بشه این من اسیر فقط یه جمله مونده تا ، نگاهتو ازم نگیر... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق و عقل :
عقل ميگفت که دل مسکن و ماوي من است .. عشق خنديد که يا جای تو
يا جای من است .. چه کسی ميگويد دل به دل ره دارد ، دل من غرق به
خون است ، دل او خبر ندارد ... عشق و دوستي :
عشق از دوستی پرسيد : تفاوت من و تو در چيست ؟ دوستی گفت من
ديگران را به سلامی آشنا ميکنم تو به نگاهی ... من آنها را با دروغ جدا
ميکنم تو با مرگ ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
راز عشق در این است که طرف مقابلت را تحسین کنی . هر گز با فرض این که خودش این چیز ها را می داند ،از تحسین غافل نشو . مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت بگویی : دوستت دارم . گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضی از آدم ها به تو فکر می کنند ! بعضی از آنها به تو توجه می کنند ! بعضی ها عاشقت می شوند ! بعضی ها آرزو دارند هدیه شان را بپذیری ! بعضی ها فکر می کنند که تو برای آنها یک هدیه ای ! بعضی ها دلتنگت می شوند ! بعضی ها برای موفقیت هایت جشن می گیرند ! بعضی ها قدرتت را تحسین می کنند ! بعضی ها می خواهند فقط با تو باشند ! بعضی ها حمایت تو را می خواهند ! بعضی ها می خواهند فقط با تو حرف بزنند ! بعضی ها تنها می خواهند دستت را بفشارند ! بعضی ها می خواهند که تو همیشه شاد باشی ! بعضی ها می خواهند همیشه سلامت باشی ! بعضی ها برایت آرزوی سعادت دارند ! و بعضی شانه هایت را برای گریه هاشان ! و همه احتیاج دارند تا این ها را به تو بفهمانند ! اما : هرگز , از آرزوی کسی مگریز !! شاید این تنها چیزی باشد که آن ها در زندگی دارند !!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
از پشت پنجره دخترک می نگرد! درس بخوان! کنکور نزدیک است!
مدادم خیره به من مانده مغز ندارم فشارم بده! کنکور نزدیک است! چراغم کتاب میخواند! خط بکش مهم است! کنکور نزدیک است! دفترت را بنویس! درس بخوان! کنکور نزدیک است! ساعتم تیک تاک میکند! درس بخوان! کنکور نزدیک است! وقت گذشت! تیره شده! شب شده ! کنکور نزدیک است! اصل بودن ترد شده !زندگی پرت شده ! من و تو در سیاهی ترک شدیم ! درس بخوان! کنکور نزدیک است! رز من پژمرده است ! روی صندلی اسوده است ! زندگی کنکور است ! درس بخوان! کنکور نزدیک است! تختخواب چیه؟خواب چیه؟وقت می گذرد! درس بخوان! کنکور نزدیک است! آسمان آبی شده بی ابر شده خورشید در امده باران باریده من ازادم؟؟؟ کنکور دور شده ؟؟؟نه محفلت در دور دست هاست دانشگاه در همین دوری هاست!!!!!!!!!!! ساعت از ساعت بودن تو در دنیا گذشت... بنگر به آینه جوانی ات گذشت ! پیری نزدیک است ساعتم خیره به من مانده....گم شده ام !!کجایی؟؟؟توی کنکور آدمی خل شده است ! دل ها کج شده است ! مال خودت باش و درس بخوان!! این بار کنکور گم شده است |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
بوسه یعنی وصل شیرین دو لب.....
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق..... بوسه یعنی آتش و گرما و تب..... بوسه یعنی لذت از دلدادگی، لذت از شب، لذت از دیوانگی....... بوسه یعنی حس خوبی طعم عشق، طعم شیرین به رنگ سادگی........ بوسه یعنی آغازبرای ماه شدن، لحظهء بادلبر تنهاشدن........... بوسه سر فصل کتاب عاشقی...... بوسه رزم وارددلهاشدن......... بوسه آتش میزندبر جسم و جان...... بوسه یعنی عشق من با من بمان.......
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
این محسن چاووشی هم عجب آهنگ های پر معنی میخونه...مخصوصا این آهنگش آهای تو که این همه دوری از من! این روزا در حال عبوری از من آهای تو که فکر میکنی سوزوندی دار و ندارمو با دروری از من طاقت نداری ببینی,میدونم این همه طاقت و صبوری از من ستاره ها میگن پشیمون شدی می خوای بگی که غرق نوری از من فکر نکنم بشه با صد تا دریا این همه نفرت و بشوری از من.! نمی دونم,می خوای با قلب سنگیت دل ببری بازم چه جوری از من! پشیمونی فایده نداره دیگه چشات باید بارون بباره دیگه..! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه کسي ديوونت بود، عاشقش باش |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
پروانه خيال
وقتي شبيه آينه ها مهربان شدي
من يك ستاره ماندم،تو كهكشان شدي
غمگين و دلشكسته به راهت نشسته ام
از آن شبي كه خاطره اي بي نشان شدي
با من سخن بگو كه منم آشناي تو
اي آشنا كه با دل من همزبان شدي
مي بينمت كه پشت تن بوته هاي ياس
پروانه خيال مرا آشيان شدي
وقتي نشست مهر نگاهت به جان من
چو عشق در خزان دلم جاودان شدي |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت. آسمان همیشه مال توست ابر، زیر بال توست من ، ولی همیشه گیر کرده ام. تو به موقع می رسی و من، سال هاست دیر کرده ام. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
يك عمر تو را به هر كجايي بردم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
اين زندگي غمزده غير از قفسي نيست |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
خواهم که قلب گرمت آماج غم نگردد
باغ دلت الهی دشت ستم نگردد
اشک ندامت ای جان از چشم تو نبارد
دریای آرزویت مرداب غم نگردد
بر چهره ات نبینم گردی زنامرادی
از شادی و سرورت ای کاش کم نگردد
جام دلت همیشه لبریز شهد بادا
در ساغرت عزیزم صهبای غم نگردد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
روبرو شب وسیاهی ، بی کسی پشت سرم
نمی تونم که بمونم ، بایـد از تـــو بگـذرم
دارم از نفس می افتم ، تو هجوم سایه ها
کاش که بشکنه دوباره ، بغض این گلایه ها
اونکه می شکنه تو چشمام تو تصویر من ِ
گمشدن تو این شب برهـنـــه ، تـقـدیـر من |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی بارونی چشمام تو کجایی؟
تک و تنها مونده دستام تو کجایی؟ وقتی پـرپـر می زنه این دل زارم ساکت و خاموش لبهام تو کجایی؟ وقتی بی تو نازنین بی همنشین و گوشه گیری تک وتنهام تو کجایی؟ وقتی بغض تو گلوم و گونه هام خیس یه نوازشگرو می خوام تــو کجایی؟ چشمای تو یه فانوس همیشه روشن وقتی سوت و کوره شبهام تو کجایی؟ وقتی من با هر نفس لحظه به لحظه تو رو عاشقونه می خوام تو کجایی؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
شبهایت را به من بده
بگذار با تمام وجودم
از سکوت تو لبریز شوم
...
انتهای راه پیدا نیست
نوری نیست برای اعتماد
چشمهایت را به من بده
بگذار اشکم در چشمانت
حلقه زند.
...
آنچه می گذرد و می رود زمان نیست
منم.. زیرا آفرینش من
برای رفتن است.
...
در کجا نشسته ایی بگو
بگذار آخرین را در گوشت زمزمه کنم
زیرا امروز وقت شکستن است |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
مریم این شعر فقط واسه من وتوئه
دل من دست بردار دیگه بسه انتظار دیگه اسمشو تو به یاد من نیار اون دیگه نمیاد عمرتو هدر نده دل من دل من منو در به در نکن
دل من غم تو واسه من خیلی تلخه می دونم تنهایی.اخه تنهای سخته دل من اگه ما عشقو از سر نگیریم یه روزی من وتو هر دو تنها می میریم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان عزیز
اینو مریم فرستاده بذارم تویه بلاگ اولین باره که داره متن میفرسته علی عزیز دلم امشب باز مثل اون شب های هست که تا صبح از خدا می خوام اگه صبح از خواب بیدار نشم ولی من با تو زنده می مونم .کاش می دونستی که تموم قلبم پر شده از گرمای وجود برادر نازنینی به اسم علی که من خیلی دوسش دارم علی دلم گرفته کاش بودی علی چرا همیشه باید اول هر رویا ای کاش باشه چرا هیچ وقت من به رویا هم نمی رسم علی خسته شدم از زندگی دیگه حوصله هیچی رو ندارم خدایا پس مرگ من کی می رسه مرسی مریم خانوم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
اومد که فریاد بزنه اما دیگه نائی نداشت خواست بمونه پیشش ولی تو قلب اون جائی نداشت آی دختره آی بی وفا آی تو که تنهام می ذاری تو قاب عکست جای من عکس کی رو می خوای بذاری
برو برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسم برو برو ولی بدون که تا ابد جائی نداری تو دلم
زدم به سیم آخر و گفتم ولش کن بی خیال اون واسه من یار نمیشه بی خیال این عشق محال گفتم توی مرام ما منت کشی نیست با مرام می خواد بره خب به درک همینه که هست ختم کلام
برو برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسم برو برو ولی بدون که تا ابد جائی نداری تو دلم
با همه این حرفا واسه همیشه دوستت دارم امیدوارم هیچ وقت غم نبینی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
چهار شاخه گل یاس بودیم زیبا پر احساس بودیم پر از حس پاییز همسایه دیوار به دیوار بهار بودیم با هر چی اشک قهر بودیم با همه خنده ها و تبسما آشتی بودیم به قلبهای هم می کشیدیم سرک با هم یکرنگ یکدل بودیم داشتیم روزگار خوبی تا اینکه ... گرد باد سهمگین از راه رسید و حالا بعد از گذشت مدتها من یکی از آن چهار شاخه گل یاسی هستم که قلبم هنوز که هنوز است برای شما و لحظات با شما بودن می تپد
تقدیم به دوستان زلال تر از آبم . . . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
چهار شاخه گل یاس بودیم زیبا پر احساس بودیم پر از حس پاییز همسایه دیوار به دیوار بهار بودیم با هر چی اشک قهر بودیم با همه خنده ها و تبسما آشتی بودیم به قلبهای هم می کشیدیم سرک با هم یکرنگ یکدل بودیم داشتیم روزگار خوبی تا اینکه ... گرد باد سهمگین از راه رسید و حالا بعد از گذشت مدتها من یکی از آن چهار شاخه گل یاسی هستم که قلبم هنوز که هنوز است برای شما و لحظات با شما بودن می تپد
تقدیم به دوستان زلال تر از آبم . . . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
روزهای روز وسال های سال خواهم گشت وتورا پیدا خواهم کرد وهمچون نسیم بر تار تار مژگان سیاهت بوسه خواهم نواخت روزی باز خواهم گشت ودلتنگی ها را پاک خواهم کرد و به جای آن خواهم نوشت همیشه باتو وهمیشه درکنارتو آری روزی من باز خواهم گشت وبزرگ خواهم شد مثل "مادربزرگ" و تو را تاعرش کبریا به معراج خواهم برد وتاانتهای راه عشق پیش خواهیم رفت و با هم بودن را بوسه خواهیم زد و بر آن تکریم خواهیم کرد ما آمده ایم تا تو را میان عاشقان تقسیم کنیم تا هر چه فراق است - دیدار هرچه تلخی است - شیرین وهرچه جدایی - وصل وهمه رنگ ها - به رنگ چشمان تو تافرزندان بشر فارغ از رنج طعم شیرین زندگی را در وصال بچشند و آنگاه ما دوباره متولد شده ایم و این بار دنیا زیباست آری روزی من باز خواهم گشت وتورا پیدا خواهم کرد ودرگوش تو نجوای عاشقانه وصل را سر خواهم داد آری روزی من باز خواهم گشت اما همراه با تو... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز دوباره احساس مي كنم خودم شدم انگار مدتي بود كه خودمو گم كرده بودم . احساساتمو ، علايقمو ، همه چيمو ، فقط به خاطر يك كس به نام تو. مدت ها بود كه به جاي اينكه حتي براي چند لحظه به خودم فكر كنم همش ذهنم به تو مشغول بود . حتي نفس كشيدنم راه رفتنم و غذا خوردنم . حرفهام همش تو بودي . مي دوني چيه؟ فداكاري بيش از توانت، يك خودكشيه. و من، داشتم اين كارو به خاطر تو مي كردم و تو اصلا حس نكردي كه من دارم زير اين بار خرد مي شم و به جاش تو سر حالتر. آره من شده بودم مادري كه فقط بايد تو رو ميديد نه خودشو . اما الان خيلي راحتم .حس مي كنم دوباره دارم جون مي گيرم. انگار رفتن تو بر خلاف تصورم بيش از بودنت برام مفيد بوده . واي كه چقدر آزادي خوبه . مي دوني گلم اين كه بخواي گاهي براي خودت زندگي كني . اينكه بخواي به جاي اينكه همش مرائات احساس ديگري رو كني بدونه اينكه اون چنين كاري رو در حقت كنه خفه كننده است .مثل اينه كه آخرين حجم اكسيژنت ر و بخواي اشتراكي مصرف كني. مي دوني هميشه براي احساساتت كسي رو انتخاب كن كه مثل يك كوه كه يك صدا رو بلند تر از صداي تو منعكس مي كنه باشه. نه مثل يك هواگير كه هنوز هوايي از تو خارج نشده خفت مي كنه . اوه گل من . همراهان سرزمين ونوس .حالا كه خودتو پيدا كردي مي توني بري رو پشت بوم تا صبح آواز بخوني .( مثل يك قناري تازه آزاد شده از قفس). اين نصيحت دوستانه رو هم از من به يادگار داشته باش : دوست داشتن خوبه و عشق عالي تر . اما يادت باشه هر كسي لياقت اشك ها و لبخند هاي تو رو نداره. پس حالا برو آرام بخواب و توي روياي خودت غرق شو. اگه خواستي دست منو هم بگير تا با هم به سفر بريم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوست هاي مهربونم ؟ خوبيد گلهاي من؟ راستش دوست دارم براتون يه شعر از فروغ بنويسم . زني كه احساساتش را بدون قيد وبند بيان مي كند و به خاطر همين انديشه آزادش مورد طعنه ها و سرزنش هاي زيادي از جانب اطرافيانش قرار گرفت. در ضمن بايد از دوستاني كه با نظراتشون منو تشويق مي كنند تشكر كنم. ممنونم.خيلي دوستون دارم . امشب از آسمان ديده تو روي شعرم ستاره مي بارد در زمستان دشت كاغذ ها پنجه هايم جرقه مي كارد شعر ديوانه تب آلودم شرمگين از شيار خواهش ها پيكرش را دوباره مي سازد عطش جاودان آتش ها آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست از سياهي چرا هراسيدن شب پر از قطره هاي الماس است آنچه از شب به جا مي ماند عطر خواب اور گل ياس است آه، بگذار گم شوم درتو كس نيابد ز من نشانه من روح سوزانت و آه مر طوبت بوزد بر تن ترانه من اه بگذار زين درچه باز خفته بر بال گرم روياها همره روز ها سفر گيرم بگريزم ز مرز دنياها داني از زندگي چه مي خواهم من تو باشم ....تو....پاي تا سر تو زندگي گر هزار بار بود بار ديگر تو بار ديگر تو |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
"دوستت دارم" را
من دلاویزترین شعر جهان یافته ام دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق که بری خانه دشمن که فشانی بر دوست راز خوشبختی هرکس به پراکندن اوست در دل عالم به خدا نور خواهد پاشید روح خواهد بخشید |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
آسمان آبی غم آبی و حقیقت آبی است... بیا در آبی آرامش خانه کنیم... اضطراب تو از چیزی است که در آینده قرار است اتفاق بیفتد چیزی که شاید هرگز اتفاق نیفتد به فکر امروز باش چرا که... آینده خود از خویشتن مراقبت خواهد کرد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام بی خيال تو و ابروی کمانت شده ام عشق تو بر دل من بار گرانيست و من بی تحمل شده از بار گرانت شده ام آنقدر دلبر و دلدار و فريبا نشدی مکن اين فکر که مجنون زمانت شده ام دو سه روزيست که رفتی و دلم آزاد است آری آزاده ترين مرد جهانت شده ام اشکم از ديده فرو ريخت و رسوايم کرد حرف آخر...تو کجايی؟نگرانت شده ام |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
خدایا قبل از اینکه عشقم را ازمن بگیری قدرت نفس کشیدن را از من بگیر |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
بی دل و خسته در این شهرمو دلداری نیست
غم دل با که توان گفت که غم خواری نیست
شب به بالین منه خسته
به غیر از غم دوست
زآشنایان کهن یارو پرستاری نیست
یارب این شهر چه شهریست
که صد یوسف دل به کلافی بفروشیمو خریداری نیست
فکر بهبود خود این دل بکن از جای دگر
کَن در این شهر طبیب دل بیماری نیست.... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
من نمی توانم به تنهایی کاری کنم من نیاز به دستی از آسمان دارم یک کمک،یک عشق،یک نور ومن تنها با نور تو زندگی می کنم پس،کمکم کن ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه دوباره اين دل ديوونه واست دل تنگه وقت از تو خوندنه ستاره ی ترانه هام اسم تو برای من قشنگترين آهنگه بی تو يک پرنده اسير بی پروازم با تو اما می رسم به قله آوازم اگه تا آخر اين ترانه با من باشی واسه تو سقفی ازآهنگ و صدا می سازم اگه کوچه صدام يه کوچه باريکه اگه خونم بی چراغ چشم تو تاريکه می دونم آخر قصه می رسی به داد من لحظه يکی شده تو آينه ها نزديکه |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز گریه کردم. امروز از انتها ; از اخرین نقطه ی پوچی به قله ی رستگاری رسیدم.
امروز بار دیگر با خدای خود عهد بستم که جز راه او راهی نروم.
امروز را مدیون تو هستم;چرا که انقدر خوب هستی و پاک;که نمی دانم چگونه تو را توصیف کنم.
با تو هستم ای زیباترین خاطره ی ماندگار! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق از دوستي سوال كرد :
تفاوت من و تو در چيست ؟ دوستي گفت : من ديگران را به سلامي آشنا مي كنم تو به نگاهي . من آنها را با دروغ جدا مي كنم تو با مرگ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی شود دور از تو ایستاد و نگاهت کرد، نمی شود نزدیکت ایستاد و نگاهت کرد، انگار گرمایی می کشه منو سمت خودت ، از یه جا که جلوتر می آم ، یهو همه جا یخ می زنه ، دیگه گام از گام نمی تونم بردارم ، فقط می لرزم و نگاهت می کنم...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
...از انگشت های جوهری ام
پن کیک چرب روشن و موهای پرپری خط لب زرشکی و اندام دلبری! یک جفت نیم چکمه ی آبی بی سگک ست کرده با تموج لرزان روسری! شارژ موبایل ، کامل و هی حرف می زند با عشوه های نازک لیلا فروهری! از تیله های آبی چشم "بنفشه جون" از ناخن فلان کسک و کاکل زری! ** تو چرت می زنی و به من فکر می کنی ـ"سیصد کرایه تون"... که تو از خواب می پری... دختر نگاه می کندت ...محو می شوی و فکر می کنی که "همین بار آخری..." لبخند می زند به تو یعنی چراغ سبز حالا تو در حوالی لب هاش می چری.. ** من سبزه رو و لاغر و آرام و بی حواس با یک بغل نوشته و انگشت جوهری... من توی کافه منتظرت ...فکر می کنم "مجموعه فروغ"خودت را می آوری؟ با هم کمی فروغ بخوانیم و طی شود این روزهای سخت به دیدار سرسری... ** دنیا چقدر دختر سبزه...چقدر بور تو فکر می کنی به همه... جای خواهری!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
روی چهارده است ، فشارم ، هنوز هم بعد از یک سال ، دلهره دارم هنوز هم! با فکر چشم های تو خوابم نمی برد یعنی به چشم هات ، دچارم هنوز هم! از مرز چشم های تو ، تنها و بی هدف بعد از یک سال فکر فرارم هنوز هم! از هر دری که فکر کنی رفته ام ولی این قسمت من است که یارم هنوز هم... منظومه شبانه ما نیمه کاره ماند ماهت نشسته توی مدارم هنوز هم! یک روز توی دام تو می افتم عاقبت از دست تو اگر چه شکارم هنوز هم! هم دوره های عاشقم عاقل شدند و من بیست و چهارساله که کارم هنوز هم... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
هرگز نتوانی که
زمن دور بمانی
چون عکس تو را در دل خودقاب گرفتم هرگز تنهام نذار زندگی بدون تو عذاب خودت و خاطراتت برام همیشه زنده و عزیزند برای همیشه... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
پس از اون عاشقي از تو نميشه ديگه غافل شد با اون ديوونگي ها نميشه ديگه عاقل شد پس از اون با تو بودن هاعذاب بي تو تنهايي نمي خواهم بي تو اوروز و نمي خواهم بي تو فردايي تن و جونم همه پر بود زشوق ديدن رويت ستاره ها همه كم بود بريزم بر سر و رويت يه روزي مست اون چشمات زخود من بي خبر بودم چه بي پرواز جام عشق هزارون جرعه نوشيدم ميون بستر رويا فقط خواب تو رو ديدم تو رو از نم نم بارون تو رو از قصه پرسيدم نگو كه جاي خالب تو تحمل ميشه كرد آسون كدوم سبزي به جا مونده بدون آب و بي بارون
رو روشن نگه داریم مریم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||