تبليغاتX
شعر عاشقانه
saied
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

باید بروم

صدایی از بیشه مرا می خواند

و در اینجا هجومی سرد

چنگ درد می اندازد

باید انگار ببندم بارم

و همین امشب باید بروم

 

سهم این ثانیه ها بیماریست

و در آغوش کسی سایه ی من پندار نیست

دست هایم هم تنهاست

و حصاری سرد بر گرد نفس هایم است

 

می برم در آب پایم را من

تا عبور خنک آب بر آن بوسه زند

گامهایم خسته اند

چشمهایم خسته

بازوانم خسته

 

زن همسایه فریاد می زند:

"باز هم گریه ... باز هم فریاد... بس کن دیگر"

آری...

بی گمان باید بروم جاییکه

مردمانش هرگز

صبح تا شب

باعث نشوند دردهایم را

عارض نشوند ناله هایم را

باید که همین امشب بروم


 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

به این دل دیونه راه گریزوساده بستم
 
 
 
    اکنون زمانه ای است که ما در یک روز چند بار عاشق می شویم .
    اکنون زمانه ای است که عشق را فقط در ویترین مغازه های کتاب فروشی میتوان دید.
اکنون زمانه ای است که عشق را به بها میتوان خرید.
زمانه ای که ما در آن هستیم یادمانه تکرارها دروغ ها بیوفایی ها و شکستن ها است.
زمانه ای که تکرار عادت است دروغ سنت است بی وفایی قانون است و شکستن مکتب
است.     در این زمانه ما به سادگی به دیگری به دروغ می گوییم دوستت دارم
جملات عاشقانه ی پوشالی را هی زیر لب تکرار می کنیم تا با ما باشد و باور کند.
سپس بعد از چند روز شمع و پروانه شدن و استفاده از آتش و خاموش کردن آن به آیین
بی وفایی روی می آوریم و او را در هم می شکنیم و به او می گوییم من عاشق تو
نبودم و دلم پیش دیگری است به همین سادگی به همین سادگی
خدا جونم....
 
برای من نوشته گذشته ها گذشته تمام قصه ها هوس بود
 
 
برا او نوشتم برای تو هوس بود ولی برای من نفس بود
 
 
کاشکی خبر نداشتی دیونه نگاتم
 
 
یه مشت خاک ناچیز افتاده ای به زیر پاتم
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

توی ساحل روی شنها قایقی به گل نشسته

یکی با چشمای گریون گوشه ای تنها نشسته

نگاه پر اضطرابش به افق به بینهایت

ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت

تو چشاش حلقه ی اشکه توی قلبش غم دنیا

منتظر به راه یاره تا بیاد امروز و فردا

باورش نمیشه عشقو همه دنیاش زیر ابه

تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه

خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره

همه دنیاش زیر آب و خودشم به غم اسیره

دست بی رحم زمونه عشقشو برده به دریا

حالا از خودش می پرسه میادش آیا آیا؟

عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمیمونه

دل عاشقو شکستن شده کار این زمونه

شده کار این زمونه

                             تقدیم به تمام عاشقا

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

چه شلوغی مرموزی...
چه تاریکی ممتدی... بی روزنه و به نظر بی انتها...
ماهی تنگ کوچک مان امروز مثل همیشه دیگر نمی چرخد....آرام آرام در بستر تنگ کوچک خویش مانده است ... نمی دانم شاید کسی در گوشش زمزمه کرده است :" این تنگ گرد است و کوچک...ابتدا و انتهایش یکیست ..."معادله اقتصادی او هم مثل من بی جواب و بی توازن مانده ...عرضه بیش از تقاضا ... مگر او چه می خواهد جز ارتفاعی که هر چه میرود به انتهایش نرسد...  وجودی که غرق او شود بی هیچ شک و شبهه ای ...دلش گرمی آفتابی را می خواهد که مستقیم و بیواسطه پولک های سردش را دوباره تکاپو بخشد... خسته است از شیشه به ظاهر شفافی که دور تادورش را احاطه کرده است ...از لزجی ته این تنگ کم عمق هراسان است... و از نگاه ها و انگشت هایی که گه گداری او را به دیگری نشان می دهد و چیزهایی در گوشش زمزمه می کند...
انگار امروز اوهم مثل روزهای دیگرش نیست...
چقدر تنهاست...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

برو ای هم بغض باران ...
برو ای همسفر جاده های سرد...
برو ای همدرد گریه ... هم بغض باران
خدا حافظ .. خدا حافظ ...
برو نگاهم بدرقه راهت ...
برو مسافر ... اشک من دیگر نمیریزد
به یاد خاطرات تو ... چشمهایم رو می بندم
خدا حافظ .. خدا حافظ .. برو ای هم بغض باران
خدا حافظ ... همدرد غمهایم .. دیگر نمیبارم ...
برو دیگر که دلتنگم ... برو هم بغض شیشه
برو مسافر ... خدا حافظ ... خدا حافظ ...
برو ای هم بغض باران ، برو اشک شبانه ام بدرقه راهت
کسی دیگر نمیماند ... در قلب سنگی من
کسی دیگر نمیخواند ، بی تو از دو چشم من
کسی دیگر نمیماند ... بجز یاد قلب مهربانت
کسی جایت رانمیگیرد .. برو ای هم بغض باران
خدا حافظ ... خدا حافظ ... برو دیگر اشک من بدرقه راهت
برو ای هم بغض باران ... که دیگر بی تو نمیخندم
که دیگر بی تو نمیخندم ... بی تو نمیخندم ...
برو بی تو دیگر نمیخوانم ... ~
صدای گیتاری شکسته ... در افق های نگاهت ...
که دیگر اشکی نمیریزم به روی سیم گیتارم .
برو دیگر نمیخوانم ... برو دیگر که دلتنگم ...
من این آخرین شعرم را برای تو میخوانم ... ~
برو ای هم بغض باران .... ~
خدا حافظ ... خدا حافظ .... ~
~~~~~~~~~~~~~~~~~

برو ، نگاهم که دیگر بی تو خواهد مرد ...
برو دست سردم را که دیگر نمیخواهی
نگاه تلخ این دنیا ... نمیگوید ... بمان با من ...
نگاه سرد این پاییز نمیماند.
یاد پرستوهای عاشق ... یاد اون لحظه های بودن ها ..
در آن غمگین ترین شبها ... نگاهم از غم رفتنت مرد ...
برو دیگر که دلتنگم ...
میخوانم ، بی تو بر مزار خاطراتم ، قصه بودن نمیخواهم ...
~~~~~~~~~~~~~~~~~
میمیرم برات
میمیرم برات ~ نمیدونستی میمیرم بی تو, بدون چشات ~
رفتی از برم ~ تو نمیدونستی که دلم وصل به ساز صدات ~
آرزوم که بدونی عاشقتم و میمیرم برات ~ میمیرم برات ... ~
عاشقم هنوز ~ نمیخواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم ~
گفتی من میرم ،تو میخواستی بری تا فرداها گل خوشگلم ~
برو راهی نیست تا فرداها یار خوشگلم ~ بمون با دلم ... ~
سفرت بخیر ~ اگه میری از اینجا تک و تنها ، تا یه شهر دور ~
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور ~
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور ~ به یه راه دور ... ~
سفرت بخیر ~ برو گر شکستی زمن میتونی دوباره بساز ~
از دلی شکسته و نا امید و خسته تو بازم غروب ~
از دلی شکسته و نا امید خسته تو بازم غروب ~ تو بازم غروب ...~
نمیخوام بیایی ~ نمیخوام میون تاریکی من تو حروم بشی ~
نمیخوام ازت ، نمیخوام مثل یه شمع بسوزی برام تو تموم بشی ~
برو تا بزرگی میخوام که فقط آرزوم بشی ~ آرزوم بشی ... ~
نمیخوام بیایی ~ نمیخوام میون تاریکی من تو حروم بشی ~
نمیخوام ازت ، نمیخوام مثل یه شمع بسوزی برام تو تموم بشی ~
برو تا بزرگی میخوام که فقط آرزوم بشی ~ آرزوم بشی ... ~
نمیخوام بیایی ~ نمیخوام میون تاریکی من تو حروم بشی ~
نمیخوام ازت ، نمیخوام مثل یه شمع بسوزی برام تو تموم بشی
برو تا بزرگی میخوام که فقط آرزوم بشی ~ آرزوم بشی ... ~
~
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

اشكي كه بي‌صداست

پشتي كه بي‌پناست

دستي كه بسته است

پايي كه خسته است

دل را كه عاشق است

حرفي كه صادق است

شعري كه بي‌بهاست

شرمي كه آشناست

دارايي من است

ارزاني شماست
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

پروردگارا                به من آرامش ده

                                                       تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

                                       دلیری ده

                                       تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

                         بینش ده

                         تا تفاوت این دو را بدانم

        مرا فهم ده

       تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن

مطابق میل من رفتار کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

ای که طوفان در دلم انگیختی

    تو مرا از نو به عشق آمیختی

         ای نفس هایت نسیم سبزه زار

              سقف خانه پر شد از عطر بهار

                  ای دو چشمت رنگ دشت سوخته

                      آتشی در جا من افروخته

       رخت عشقی بر تن عریان من

     بوسه هایت نم نم باران من

 گاهی از من عاشقانه یاد کن

          تو به یادم بوسه ای بر باد کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 
 

به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست           

 

 چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !

 

درين ساحل كه من افتاده ام خاموش،

 

غمم دريا، دلم تنهاست .

 

وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !

 

*****

 

خروش موج، با من مي كند نجوا،

 

كه : - « هر كس دل به دريا زد رهائي يافت !

 

كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »

 

*****

 

مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !

 

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،

 

اميد آنكه جان خسته ام را ،

 

به آن ناديده ساحل افكنم نيست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با

لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ

آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید ،

با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی ازجنس غروبِ

ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا، شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا، تا کی،برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق دراندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هرگزیاد من را

با عبورخود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد!

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

دعا کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 محبوب من :

 

 دلتنگم...

     دلتنگ روزهاي گذشته...

             لحظه هايي كه هيچ كس ما رو اذيت نمي كرد...

 لحظه هايي كه با هم شاد بوديم...

نه حالا كه تنها و دلشكسته ,

               هر كدوم يه گوشه اي كز كرديم...

                                           يادته...؟!

   ساعت هايي كه با هم بودن رو تجربه مي كرديم...؟!

    تجربه ي يه احساس ساده و پاك...

         چرا؟...چرا؟...چرا؟...

            چرا دنيا يه دفعه تغيير كرد...؟؟؟


خيلي حرف براي گفتن دارم...

 ولي مي دونم هر كس كه حجم زياد نوشته ها رو ببينه از خوندن پشيمون مي شه...

                       پس تا بعد...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

قیامت میشه ماباهم نباشیم

نمی چرخه فلک از هم جداشیم

دیگه روزی نمی مونه که شب شه

دیگه عاشق کجاست تاجون به لب شه؟

همه رودخونه هابی آب

شکسته قامت مهتاب

برای این دل عاشق تمومه زندگی درخواب

تموم جنگلاخا لی

یا سیل برده یا خشک سا لی

غم گل های خشکیده

زهم دنیاروپاشیده

می افـته چرخه از گردون

می ره خورشید توی زندون

می ریزن سنگا ازکوها

بوی غم میده شب بوها

قیامت میشه ماباهم نباشیم

نمی چرخه فلک از هم جداشیم

زمین و آسمون درو میشن ازهم

می شینه گردغم به روی عا لم

زمان وساعتش وای میسته ازکار

طبیعت از طبیعت میشه بی کار

دیگه روز نمی مونه که شب شه

دیگه عاشق کجاست تاجون به لب شه؟

نمی بینم دیگه قشنگیارو

سیاه می بینه چشمام رنگیارو

به چشم من که اینجوره

توکه نیستی چشام کوره

مثل آب رو آتیشه

تو باشی دنیاخوب میشه

می خشکه آب دریاها

خراب می شه همه راها

اگه کشتیم ما امروزونمیرن همه فرداها

. . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

باران میبارد امشب،دلم غم دارد امشب،

آرام جان خسته ره میسپارد امشب

در نگاهت مانده چشمم،شاید از فکر سفر برگردی امشب

از تو دارم یادگاری،گرمی این بوسه را پیوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم،میچکد با نم نم باران به دامن

بسته ای بار سفر را با تو ای عاشقترین بد کرده ام من

رنگ چشمت رنگ دریا،سینه من دشت غمها

یادم آید زیر باران،با تو بودم،با تو تنها

زیر باران با تو بودم،زیر باران با تو تنها

به یاد روزهای زیبای بارانی......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

دروغ نگو عشق قشنگ

دلت نشه مثل يه سنگ

يه وقت نري تو قعر شب

اونوقت يعني اعلام جنگ

...............................

براي من فرشته اي

با ناز و با كرشمه اي

مهربون گيسو بلند

نامه زعشق نوشته اي

..............................

پرنده كوچك شب

داغ تنم زسوز تب

چرا به من دروغ مي گي

آخه بگو به چه سبب؟؟

............................

بخواي نخواي ماه مني

تو شهر دل و شاه  مني

من زن تنهاي شبم

در دل بي تاب مني

..........................

گفتي مي ري از اين ديار

گفتي نداري يادگار

گفتم بگير قلب من و

منتظرم تا كه بياي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

(( تقديم بهمریم))

يادت مياد گريه هاما ريختم كنار پنجره

داد كشيدم تورا خدا نامه بده يادت نره

يادت مياد خنديدي و گفتي حالا بذار برم

تو رفتي و من هنوزم كنار در منتظرم ،

يادت مياد تو رويامون مسافر قايق شديم

تا چشم به هم زديم ديديم هر دوتامون عاشق شديم

يادت مياد گفتم چقد رويايئن چشاي تو

گفتي كه قابل نداره دنيا همش فداي تو

يادت مياد پنجره را بستي و گفتي آسمون

نامحرمه نزار بياد تو خلوت و تنهاييمون.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

((((((گوشي رو برنداشتي تا مجبور شدم بازم بنويسم))))))

 

گوشي را بردار كه ميخوام فاصله را گريه كنم !

گوشي را بردار ! خسته از بوقاي اين تلفنم !

گوشي را بردار تا بگم خاطره هام كهنه شدن

نبايد اين جوري مي شد قصه ي عشق تو ومن

                       .....................

صداي زنگ تلفن ، مي گه : منا يادت مياد ؟

من همونم كه عمرما چشماي تو داده به باد

صداي زنگ تلفن مي گه كه سهم من كجاس ؟

گناه اين دربه دري به گردن كدوم ماست ؟

                 .....................

گوشي را بردار ! نمي خوام باز با خودم حرف بزنم !

تو كه مي دوني اين ور زنگاي نصفه شب منم !

گوشي را بردار تا بگم دلم بازم تنگه برات !

بزار هواي خونه مون ، تازه شه از رنگ صدات !

يه تلفن گريه دارم ، يه عالمه حرف حساب !

خودت بگو كه اين سوال ، تا كي بمونه بي جواب !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

دوسِت دارم!....

                    .....عشق جهان را نجات خواهد داد!باور كن!

 

مي خوام بگم:دوسِت دارم!به پنجره!به آسمون!

به اين شبِ آينه دزد ! به تك درختِ كوچه مون!

مي خوام بگم: دوسِت دارم !  به تو به اسم نقطه چين!

به گريه هاي بي هوا ! به كُولي كوچه نشين !

مي خوام بگم: دوسِت دارم ! به هررفيق ونارفيق!

به شاعراي بي غزل ! به جنگلاي بي حريق !

مي خوام بگم: دوسِت دارم ! به قاتلم ! به روزگار!

 

دنياي ما عوض مي شه،  تنها با اين جمله ي ناب :

دوسِت دارم،  دوسِت دارم،  دوسِت دارم تو اين عذاب!

 

 

مي خوام بگم: دوسِت دارم ! به باد بادك ! به مدرسه!

به تَركه ي خيس انار،  كنار درس هندسه !

مي خوام بگم: دوسِت دارم!  به مرغ عشق بي قفس!

به جغد پير بد صدا! به ني زناي بي نفس!

مي خوام بگم: دوسِت دارم ! به هرچي خوبه، هر چي بَد!

به خونه هاي كاگِلي! به سيباي توي سبد!

مي خوام بگم: دوسِت دارم ! به بغض تلخ انتظار!

به بَد ترين فصل سفر! به آخرين سوت قطار!

 

دنياي ما عوض مي شه،  تنها با اين جمله ي ناب :

دوسِت دارم،  دوسِت دارم،  دوسِت دارم تو اين عذاب!*

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

شنيده ام كه به پاي تو جان كنند نثار

بيا بيا كه مرا جان به كف بود اي يار

 

 

هميشه ،

عاشق چيزي دارد كه رو كند ،

   اين دل . . . 

                    اين تـــــو . . .

                           

                             قدم مي رنجاني يا نه؟؟؟...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

اگه تیپ بزنیم بریم سر کار یا بیرون یا مدرسه... میگن با کی قرار داری ؟

اگه لباس معمولی بپوشبم میگن تو اصلا سلیقه نداری

اگه زیاد بگیم دوست دارم میگن باز چه نقشه ای تو سرشه

اگه نگیم دوست دارم میگن پای کسه دیگه ای وسطه

اگه زیاد بهشون زنگ بزنیم میگن به من اعتماد نداره

اگه زنگ نزنیم میگن سرت خیلی شلوغه

اگه تو خونه زیاد بخندیم میگن دیوونه شدی

اگه کم بخندیم میگن بختتون نحسه

اگه شام بخوایم میگن فقط به فکر شکمشه

اگه شام نخوایم میگن ذلیل مرده معلوم نیست با کی شام کوفت کرده !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

تا توانی در جهان همراه اهل درد باش

یا مبر نامی زمردی در حقیقت مرد باش

در زمانی که نامردی چنان رونق گرفت

تو هم بگذر ز مردی یکسره نامرد باش!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

مدلهای مختلف دارن :

مدل ویرووس :وقتی انتظارشو نداری از راه میرسه خودشو نصب میکنه و از همه منابعت استفاده میکنه اگه سعی کنی پاکش کنی یه چیز رو از دست دادی اگه سعی نکنی پاکش کنی همه چیز رو از دست میدی

مدل سرور :هر وقت لازمش داری مشغوله

مدل ایمیل :از هر 10 تا حرفی که میزنه 9 تاش بیخود و دروغه !

مدل رام :از دل برود هر آنچه از دیده برفت !

مدل هارد دیسک :همه چیز یادش میمونه تا ابد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

زندگی

شط بهم امیختن حادثه هاست

زندگی قدحی شیرین

به سلامتی تلخی هاست

زندگی نگاهی کوتاه

از پنجره ی کوچک ثانیه هاست

زندگی تولد اشکی

بعد از مرگ خنده هاست

زندگی باختن

برای بردن کینه از دلهاست

زندگی بی امان باران شدن

برای گل کردن غنچه لبخندهاست

زندگی عاشق شدن

رفتن یک جاده بی انتهاست

زندگی سوختن روی خط سرنوشت

همچون بازی بچه هاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 
 
مثل من هرگز کسی عاشق نبوده
سوختن از عشق را لایق نبوده
از توام بر آتش و خاموشم از تو
تا نگوئی بر وفا صادق نبوده

هر چه میسوزم تو میگوئی کم است
قصه ام ورده تمامه عالم است
پس چرا آزردنم را دوست داری
حصرت و غم خوردنم را دوست داری ؟

هر چه را میخواستی از من بدست آورده ای

مرگه ( غرورم ) بس نبود که قصد ( جانم ) کرده ای
منکه دنیا را به پایت ریختم
زندیگیها را به پایت ریختم
من که با خوب و بده تو ساختم
آبرویم را به خاک انداختم
دیگر چه خواهی ؟

من که همچون بت پرستیدم ترا ....
هرکجا رفتم فقط دیدم تورا ....
با تمام گریه ها از دست تو ...
میشکستم بغض و خندیدم تورا ...

پس چرا آزردنم را دوست داری
حصرت و غم خوردنم را دوست داری ؟
 
من از آن غفلت معصوم تو اي شعله پاك
 
بيشتر مي‌سوزم و دندان به جگر مي‌فشرم
 
منشين با من - با من منشين
 
تو چه داني كه چه افسونگر و بي‌پا و سرم
تو چه داني كه پس هر نگه ساده من
چه جنوبي - چه نيازي - چه غمي‌ست
يا نگاه تو كه پر عصمت و ناز
بر من افتد چه عذاب و ستمي‌ست
دردم اين نيست ولي
دردم اين است كه من بي تو دگر
از جهان دورم و بي‌خويشتنم

 
 
آنکه می گذشت روزی
به شیشه کوبید و گفت
نسیم می گذرد تماشا کن
ببین حدیث دیگران که رفته از نظر
جای پای لحظه های رفته را تماشا کن
....
من نگاه کردم به شیشه های زمانه
هر آنچه می گذشت می دیدم
مسیر بود و راه بود و انسانها
شب بود و روز بود و من بودم
.....
پشت قاب خاکی دیروز
عکس من بود با کسی که دیگر نیست
می نوشتم به خط پاییزی
اسم من هم زمان دیگر نیست
.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

doosti
 

شب را دوست دارم ! چون ديگر رهگذري از کوچه پس

کو چه هاي شهرم نمي گذرد تا  سر گرداني مرا

ببيند .چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتيا

قي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ

عابري از دور اشک هاي يخ زده ام را در گوشه ي

چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا

که اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را

در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام

عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم ، چرا شبها به ديدارم

نمي آيد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

باز هم باران

آن دیر آشنای دوست داشتنی

تنها مخفی کننده اشکهایم از دید دیگران

آن محبوب همه عاشقها

باز هم باران

آنکه تو دوستش داری

باران بود

باز هم باران

باز هم جای پاهایم روی آسفالت خیس

بازهم تنهاست

بازهم رد پای تو را کم دارد

باز هم باران

دیگر حتی باران هم نمی تواند اشکهایم را بشوید

تا کسی نبیند

چون دیگر نیستی تا لحظه لحظه با تو باشم

باز هم باران

باز هم شب

باز هم تنهایی

باز هم قدم زدن زیر باران که تو دوستش داری

باز هم ...

و باز هم اشک ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

عشق گلي است كه در سرزمين اعتماد مي رويد .

 عشق اقيانوس وسيعي است كه دو ساحل را به يكديگر پيوندمي دهد.

عشق فراموش كردن خود در وجود كسي است كه هميشه و در همه حال ما را به ياد دارد...


وقتي هيچ چيز به جز عشق نداشته باشيد آن وقت خواهيد فهميد كه عشق براي همه چيز كافي است..

زماني كه همه چيز افتاده است عشق آن چيزي است كه بر پا مي ماند..


عشق ساكت است است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر است

سوال هر چه باشد پاسخ عشق است...

عشق آنست كه همه ي خواسته ها را براي او آرزو كني .


عشق گلي است كه دو باغبان آن را مي پرورانند.


زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممكن..


عشق يعني ترس از دست دادن تو.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

قلبم به وسعت دنیا غمگین است

فکر تو لحظه ای رهایم نمیکند

راهها سختند

چه دشوار است

دوری دلتنگی

تا به کی

چشمهایم چون آسمانی ابری

ببارند

ببارند بر این ماتم جدایی

انتظاری تلخ

نوید آمدنی نیست

نوید دیداری نیست

میخواهم کنارم باشی

دلداریم بدهی

من به عشق تو نیاز دارم

به نوازش تو

دست زمانه تا کی میخواهد

بی رحم بماند

سهم من از این دنیا چیست؟

من که چیز زیادی نمیخواهم

میخواهم قلب مهربان تو را داشته باشم

آرامشی را که در وجود تو نهفته است میخواهم

این سهم زیادی نیست

ولی به جای رسیدن به این خواسته به این اندکی

درد دوری را که به عظمت یک کوه بر قلبم سنگینی میکند

باید تحمل کنم

کجایی ؟ عشق من

جواب این همه غم را

که مهمان قلبم شده است

چه باید بدهم ؟

به من بگو کی خواهی آمد ؟

درد دوری توانم را سلب کرده است

دیدار تو آرزوی محالی نیست

تو عشق خودت را در قلبم جای دادی

میخواهم این دلتنگی را با من سهیم باشی

آیا تحمل باورش را داری؟

یا باید بار این دلتنگی را

تنهایی تحمل کنم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

فرياد را برايت هديه مي آورم سكوتت را به من ببخش.

هزاران شادي برايت خواهم آورد غم هايت را به دستانم بسپار.

شعله هاي سوزان عشق را از من بگير و تمام سردي درونت را نسار من كن.

اميد را تازه خواهم كرد نا اميدي هايت را براي من بگذار.

هزاران آرزوي زيبا را برايت بر آورده خواهم كرد گذشته هاي تلخت را به خاطرات من بده.

شروعي تازه برايت خواهم بود پايان را براي من آرزو كن.

زيرا تو بهتريني ولي من چه...

افسوس هزاران فرياد...

افسوس هزاران خنده...

افسوس هزاران عشق...

افسوس هزاران اميد نا اميد...

افسوس هزاران آرزوي به گور رفته...

افسوس هزاران آغاز مرده در پايان...

شايد نفريني مرا چنين كرد.

شايد خودم بد كردم با زندگيم.

شايد تو با من بد كردي.

آه كه گفته هايم را گوشي توان شنيدن ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

میخواهم با چشمانت بیعت کنم

تا هرشب روشنایی را برای وجودم تاریکم به ارمغان بیاوری

چشمانت را در برابرهزارآینه می گذارم

تا درخشش نگاهیت را تکثیر کنم

و از دیدگانت ابدیتی بسازم

من از ترحم چشمانت به یقین پیوستم

و ازسکوت بی فرجامت با فریاد پیوند یافتم

من از ترنم گونه هایت شبنم راباور کردم

وازحضورت به نهایت استغنا رسیدم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

دل پاک و بی قرارم
همه را همه را. به نگاه چشم زیبای تو می بخشم یار
من همه هفت آسمان را
همه پیدا و نهان را
هم زمین و هم زمان را
همه را همه را. به تبسم های شیرین لبت می بازم
همه را می بخشم . همه را می بازم
من برایت قصه ها می سازم
من به سوی عشق تو می تازم
من تمام عاشقان را
همه ی دل خستگان را
خوشه ی ستارگان را
همه را همه را. به شب یلدای گیسوی تو می خوانم یار
معنی سرخ غروب و
همه گفته های خوب و
جرم شبهای جنون و
همه را همه را . به طلوع روشن صبح تو می بخشم یار
من همه دستای پاک و
همه اعتبار خاک و
ظهر و سینه ی هلاک و
همه را همه را. به وجود سبز و پر بار

تو می بازم یار
همه را می بحشم . همه را می بازم
من برایت قصه ها می سازم
من به سوی عشق تو می تازم

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

با تو که هستم دریا را میتونم به آتش بکشانم

  نازنین!با تو خواب قناری را میتوانم تعبیر کنم

و با شاخهای انگور حرف بزنم مهربان من

میخواهم با بهر برایت خانه ای بسازم..

کنار رودخانه ای که از ماه سر چشمه  میگرید

میخواهم با تو چراغی برای شبهای بی کس اطلسی ها روشن کنم

  میخواهم با تو پالکانی بالا بروم که به خدا میرسد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

راز

 

یه شــب بارون زده و مــن و هــجوم بی کسی

منتظر مونده ام تا تو هــم کــی به دادم برسی

 

واژه به واژه خـــــط میزنــم  شعر بی تو موندنُ

نمیشــــه از یـــــادم بــــره غــــزل از تو خوندنُ

 

نهــــــــایت حضـــورم تو غــروب بی همنفسی

طلـــوع  تـــــرانه ای تو کــــوره راه دلــــواپسی

 

شــــک نکن،  موندنم به پــــــــات یه قصه درازه

یه قماره که عشقُ به سادگی به پات می بازه

 

تـــــو بهونه ای برای ایــــن عاشـــــق ماتم زده

بـــــا تموم بی مهریات بـــــاز به سراغت اومده

 

اومــــدم باز با تــــــو بخـــــــونم از یـه راز نگفته

چـه حیف که هنوزم گل ترانه هام نشـــــــکفته

 

تو سپیـــــــــده دمی که دل، باز هوایِ عشقُ داره

بی تو شبگردی غزل خون تا خروس خونش بیداره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

یک نظر۰۰۰

یک نظربرآب کردم

                       آب باریدن گرفت 

یک نظربریارکردم

                      یارنالیدن گرفت

تکیه بردیوارکردم

                    خاک برفرقم نشست

خاک برفرقش نشیند

                    آنکه یار از من بگیرد 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

«نفرين شدگان»

ما،
 همگی،
            از،
               نفرين شدگانيم...
                                    بيهوده،
                                            تلاش،
                                                   مکن...
                                                         بيهوده،
                                                                 اميد،
                                                                        مبخش...
                                                               محکوم،
                                                   به زندگی،
                                       در روياها...
                                مجبور،
                     به زيستن،
      در خياليم...
ما،
    همگی،
              از،
                نفرين شدگانيم...
                                     زاده ی،
                                             تخيل...
                                                     اميدوار،
                                                             به هيچ...
                                                                       پوچيم،
                                                                              لا اباليم!...
                                                                       ما،
                                                             همگی،
                                                           از،
                                     نفرين شدگانيم...
                  چشم باز کن،
           ببين،
   من،
          تو،
               ما،
                    چه ميکنيم،
                                 کجا ميرويم،
                                                در چه حاليم...
                                                                         ما،
                                                                                تيره بختان،
                                                                                               همان،
                                                                                                       نفرين شدگانيم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

کاش می دانستی

من سکوتم حرف است

حرف هایم حرف است

خنده هایم، خنده هایم حرف است

کاش می دانستی

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم

کاش می دانستی

کاش می فهمیدی

کاش و صد کاش نمی ترسیدی

که مبادا دل من پیش دلت گیر کند

یا نگاهم تلی از عشق بدستان تو زنجیر کند

من کمی زودتر از خیلی دیر

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد

تو نترس

سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد

کاش می دانستی

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست

تازه خواهی فهمید

مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

دلم مي خواد يه چيزي رو بدوني
ديگه نه عاشقي نه مهربوني

منم ديگه تصميم رو گرفتم
اصلا نمي خوام كه پيشم بموني

يه شب كه داشتم فكرامو مي كردم
ديدم با تو تلف شده جووني

يه جا يه جمله قشنگي ديدم
عاشقا بايد از خودت بروني

چه شعرايي من واسه تو نوشتم
تو همه چيز بودي جز آسموني

يادت مياد منتمو كشيدي
تا كه فقط بهت بدم نشوني؟

يادت مياد روي درخت نوشتي :
تا عمر داري براي من مي خوني؟

يادت مياد حتي سلام منو
گفتي به هيچ كسي نمي رسوني؟

حالا بيار عكسا ما تا تموم شه
اگه  كه وقت داري اگه مي توني

نگو خجالت مي كشي مي دونم
تو خيلي وقته ديگه مال اوني

خوش باشي هرجا كه مي ري الهي
واست تلافي نكنه زموني

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


پري كوچك غمگيني را
ميشناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مينوازد آرام ، آرام
پري كوچك غمگيمني
كه شب از يك بوسه ميميرد
و سحرگاه از يم بوسه به دنيا خواهد آمد

غزل...
چو سنگها صداي مرا گوش ميكني
سنگي و ناشنيده فراموش ميكني

رگبار نوبهاري و خواب دريچه را
از ضربه هاي وسوسه وغشوش ميكني

دست مرا كه ساقه سبز نوازش است
با برگ هاي مرده هم آغوش ميكني

گمراه تر از روح شرابي و ديده را
درشعله مي نشاني و مدهوش ميكني

اي ماهي طلايي مرداب خون من
خوش باد مستيت ، كه مرا نوش ميكني

تو دره بنفش غروبي كه روز را
بر سينه مي فشاري و خاموش مي كني

در سايه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سايه از چه سيه پوش ميكني؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

غزل شروع شد و ساعتت به راه افتاد
و ساعتت عدد پنج را نشان مي داد
تو 5و5 دقيقه به راه افتادي
بدون چتر دويدي به سوي او درباد
و باد - صفحه كاغذ- پر از عدد شده بود
4، 5 ، 40 ، 20 ، 14، 70
پر از حروف و عدد -مثل صفحه ي تقويم -
پر از علامت عاشق- غروب يك بامداد-
قرار ساعت 6 بود و ساعتت آرام
تو را بسوي 6 و ايستگاه هل مي داد
تو روي صفحه ساعت به سوي او رفتي
و با نيامدنش پر شدي،پر از فرياد
دوباره ساعت تو خواب رفت و شاعر ديد
كه شاخه گل سرخ تو بر زمين افتاد
"غزل تمام نشد ،گريه بود!" -شاعر گفت-
و برد اين غزل نيمه كاره را از ياد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

تــــا کـــه از ديــــوان هستی درس عشق آموختيم

سینــــه را چون لالـــه از داغ محبت ســــوختــيم

عنــــدليب هـــر چمـــن بـــوديم از غــوغـای زاغ

عــــزلت عنقـــا گـــزيديـــم از نــــوا لب دوختيــم

روزگــــاری گـــر چه بازار تملـــــق گـرم بــــود

مـــا بهـــر نا کس متــاع آبـــــرو نفـــــــروختيـــم

عاقبت از تنگنـــــای خـــاک ســر بر مـــی کشــد

گنج اسراری کــــه در کــــان ضميـــر انــدوختيم

نـــام ما از دفتــــر گيتـــی فـــدايی محــــو نيسـت

تا كه از ديــــــوان هستی درس عشق آمـوختيـم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

~> Fale Hafteh <~
د فروردين ماه : تصميم گرفته ايد که تمام انرژيتان را صرف بهبودي محيط زندگيتان، بخصوص خانه تان بنمائيد . به نيازهاي افراد خانواده رسيدگي نموده و برخوردهاي تصادفي با ديگران تبديل بدوستي هاي بسيار عميق و دايمي خواهد گشت . موقعيت مالي تحرک زيادي نخواهد داشت د

دد ارديبهشت ماه : عشق نقش مهمي در اين دوره بازي خواهد نمود .اگر رابطه بهم خورده اي داريد مجبور خواهيد شد که بخاطر بازگرداندن محبوب با او تماس گرفته و سوئ تفاهمات گذشته را بنوعي حل کنيد . اگر شريکي داريد بهتر است دوستانه براي جدائي اقدام کنيد د

دد خرداد ماه : به روابط احساسيتان توجه بيشتري کنيد . اگر آلوده در رابطه اي هستيد که خوشحالتان نميکند بهتر است بجاي عذاب وجدان براي ناراحت نمودن طرف از طريق مسالمت آميزي به آن پايان دهيد . از نظر مالي دوره بسيار موفقيت آميزي در پيش داريد د

دد تير ماه : دروه کار و فعاليت بوده و بيشتري انرژيتان را در محيط کار صرف خواهيد نمود . با همکاران گرفتاريهائي خواهيد داشت و براي جلب رضايت صاحب کار و رئيس بايد حداکثر تلاشتان را بکنيد . ديدارهاي بسيار شاد و هم با دوستان ديرينه خواهيد داشت . مواظب سلامتيتان باشيد د

دد مرداد ماه : نسبت به جفت عشقي خود احساس بسيار عميق جنسي پيدا نموده و نياز بسيار زيادي براي بودن و همنشيني با او را داريد . خانمهاي متاهل حاملگي بسرشان خواهد زد و حامله ها بچه هاي بسيار خوش يمني خواهند داشت . در موقعيت مالي پستي و بلنديهائي را تجربه خواهيد نمود بدون اينکه نگران کننده باشند د

دد شهريور ماه : آلوده مشکلات خانوادگي و اختلافات و درگيريهاي بين آنها خواهيد بود . سعي کنيد طرف هيچ کس نبوده و منصفانه در موردشان قضاوت نمائيد . در روابط احساسي دوران چندان خوش آيندي نخواهيد داشت و در زندگي زناشوئي از آرامش کامل برخوردار خواهيد گشت د

دد مهر ماه : با کسي که برايتان مهم است اختلاف عقيده و سليقه پيدا نموده و بهمين دليل نيز بايد مواظب باشيد که با تعصب کوکورانه او را از خود نرنجانيد . در دوره اي هستيد که تمرين مراحل مختلف تفکر و يوگا ميتواند نه تنها در تصميم گيريهاي صحيح بسيار مثبت واقع شود بلکه براي حفظ سلامتيتان نيز مهم خواهد بود د

دد آبان ماه : گذشته ها و آنچه که در آن اتفاق افتاده است بار ديگر در زندگي حاضرتان ظاهر ميشوند . سعي کنيد به اين مسائل اجازه ندهيد که جلو پيشرفتهايتان را بگيرد . آينده وقتي ميتواند برايتان لذت بخش باشد که خودتان را از قيد و بندهاي گذشته رها سازيد . از بيماران و افراد مسن خانواده بيشتر ديدن نمائيد د

دد آذر ماه : موضوع کنترل نمودن هدف اصلي اين دوره خواهد بود . با همسرتان برقابت خواهيد نشست از اينکه چه کسي بايد بر روابط زناشوئي تسلط داشته باشد . يادتان نرود که خشمتان را در خود نگاه نداريد ولي ميتوانيد آنرا با روشهاي خلاقانه خالي سازيد د

دد دي ماه : مشکلات ماليتان ممکن است زياد مهم نباشد ولي باعث ايجاد اختلاف با همسر خواهند گشت . سعي کنيد در اين مورد به شريک زنديگيتان اعتماد بيشتري داشته باشيد . مشکل بخصوصي از نظر سلامتي نخواهيد داشت . امکان سفر بسيار مهم و در رابطه با رشته فعاليت برايتان وجود دارد د

دد بهمن ماه : هميشه توانسته ايد به راهنمائي ها و نصايح ديگران گوش داده و آخر سر آنچه را که براي خود شما مهم است انجام دهيد ولي اکنون وقتش رسيده اين که در اين روش تغييري دهيد . در روابط احساسي دوران بسيار شادي خواهيد داشت . موقعيت مالي نگران کننده نخواهد بود د

دد اسفند ماه : احساس ميکنيد که بار ديگر در يکي از خوش شانس ترين دوره ها قرار داريد . اگر بتوانيد موقعيت ماليتان را با عقل تنظيم نمائيد نه با قلب خواهيد توانست جلو نگرانيهاي بيهوده را براي هميشه بگيريد . ديدارهاي مهم و مفيدي با افراد متشخص خواهيد داشت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو

                      به این دلخوش نمی شوم

                               که ماه هرشب

                           تا کنار پنجره ام پایین بیاید

                                    می خواهم دوشادوش ماه 

                                        پرواز کنم

                      هرشب تا سرزمین عاشق ترین دلها بروم

                                          و بفهمم

                            که تنهایی اصلا خوب نیست

                               چرا که ماه نمی خواهد تنها بماند

                                          و خورشید هم

                                     مگر پاکتر از ماه چیزی هست؟؟؟

                                     و تنها تر از من و تو..............

                          اگر اهل سفری پنجره ات را باز بگذار

                                       ماه امشب هم می آید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

چشماموروی هم می ذارمو

تو روبه یادم می یارمو

دوباره دست تکون  می دن اونا

توروبه هم نشون می دن اونا

کم می یارم آخه تو رو

تو روبه یادم می یارمو

دنیا دیگه مثل تو نداره

نداره نمی تونه بیاره

دلاهمه بی قرارعشقن

اماعشقی که واسه تو بی قراره

هیچکی مثل تو نمی تونه

نمی تونه قلبمو بخونه

بگو بگوکدوم خیابونه

که منو به تو می تونه برسونه

نه نداره دنیامثل تو مثل تو

دنیانداره مثل تو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

عشق تو به من آموخته است
که تو را در همه چیز دوست بدارم
در درختان برهنه ، در برگهای زرد و خشک
در هوای برهنه.....در باد و بوران
.....در کوچکترین قهوه سرایی
که شامگاهان قهوه خود را در آن می نوشیم
عشق تو به من آموخته است......که پناه ببرم
به هتلهایی بی نام ....و کلیساهایی بی نام .....و قهوه خانه هایی بی نام
عشق تو به من آموخته است ......که چگونه شب
غمهای غریبان را چند برابر می کند
به من آموخته است ..... چگونه بیروت را
در هیئت زنی ببینم ......پر وسوسه
زنی ....که هر شب
زیباترین جامه های خود را بر تن می کند
و برای دریانوردان ......و امیران
........بر سینهء خود عطر می زند
عشق تو به من آموخته است که بی گریه مویه کنم
آموخته است که چگونه اندوه
چون پسری پای بریده
در راههای بیروت و حمراء به خواب می رود
عشق تو به من آموخته است که اندوهگین شوم
.......و من از روزگارانی پیش
محتاج زنی بوده ام که به محزون شدنم وا دارد
زنی که بر بازوانش
.......چون گنجشک بگریم
زنی ...... که پاره هایم را
.........چون پاره های بلور شکسته گرد آرد
عشق تو ..... ای بانوی من
عشق تو به من آموخت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

عشق تو به من آموخته است
که تو را در همه چیز دوست بدارم
در درختان برهنه ، در برگهای زرد و خشک
در هوای برهنه.....در باد و بوران
.....در کوچکترین قهوه سرایی
که شامگاهان قهوه خود را در آن می نوشیم
عشق تو به من آموخته است......که پناه ببرم
به هتلهایی بی نام ....و کلیساهایی بی نام .....و قهوه خانه هایی بی نام
عشق تو به من آموخته است ......که چگونه شب
غمهای غریبان را چند برابر می کند
به من آموخته است ..... چگونه بیروت را
در هیئت زنی ببینم ......پر وسوسه
زنی ....که هر شب
زیباترین جامه های خود را بر تن می کند
و برای دریانوردان ......و امیران
........بر سینهء خود عطر می زند
عشق تو به من آموخته است که بی گریه مویه کنم
آموخته است که چگونه اندوه
چون پسری پای بریده
در راههای بیروت و حمراء به خواب می رود
عشق تو به من آموخته است که اندوهگین شوم
.......و من از روزگارانی پیش
محتاج زنی بوده ام که به محزون شدنم وا دارد
زنی که بر بازوانش
.......چون گنجشک بگریم
زنی ...... که پاره هایم را
.........چون پاره های بلور شکسته گرد آرد
عشق تو ..... ای بانوی من
عشق تو به من آموخت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

چقدر سخته تو چشای کسیکه تموم عشقت رو ازت دزدیده

و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده

زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی

حس کنی هنوز دوسش داری... .

چقدر سخته دلت بخواد باز به یه دیواری تکیه بدی که

یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده.

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما

وقتی دیدیش هیچ چی  جز سلام نتونی بگی.

چقدر سخته وقتی پشتت به اونه دونه های اشک گونه هاتو

خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه  هنوز دوسش داری... .

چقدر سخته گل آرزوهاتو توی یه باغچه ی دیگه ببینی

 هزار بار تو خودت بشکنی اونوقت آروم و زیر لب بگی:

گل من باغچه ی نو مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

فصلی به نام آدم و حوا دروغ بود.

آری تمام سهم تو با ما دروغ بود.

جایی برای بودنم اینجا نمانده نیست،

وقتی که حرفهای تو آقا دروغ بود.

توی کتاب اولتان مثل دیگران

سیب و انار هدیه دارا دروغ بود.

سهم شما پرنده شدن، آسمان، هوا 

یک پر میان دفتر سارا دروغ بود؟

پای شکستن ما شرط بسته اید؟

قول و قرارتان همه آیا دروغ بود؟

ما اهل سفره های تعارف نبوده ایم

یک تکه نان و هوای مداوا دروغ بود؟

می ترسم از پلیدی این ماجرا، نگو

آن چهره مؤقر و زیبا دروغ بود.

رنگ دو چشم خودم را نخواستی

و عاشق همیشه و حالا! دروغ بود.

دیگر کسی به خلوتمان سر نمی زند

آن لحظه های شوق تماشا دروغ بود.

پای ضریح مسجد دیروز مانده ایم

دیدارمان برای ساعت فردا دروغ بود.

من دوست داشتم این مرد را چرا

پایان تلخ قصه اش اما دروغ بود.

                

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

عشق را بخشیدم

به گدایی نادم

که سر کوچه ی دل

عشق گدایی میکرد

عشق من اینها نیست

مقصدم اینجا نیست

راه را گم کردم

من سفر خواهم کرد

آه دیگر به کجا

دل. جهت را تو بگو

هرچه عقل گفت بس است

برو ای دل که ببینم من را

به کجا خواهی برد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ظاهر و باطنم اینه

من اگه بد اگه پستم

مگه بنده ی تو نیستم

مگه تو دوسم نداری

پس چرا تنهام میذاری

تو می گی آخه همیشه

زندگی یه جور نمیشه

دوست دارم بیام کنارت

 بمونم واسه همیشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

سلام دوستان . اگه كسي مي خواد از طريق اينترنت sms‌ بزنه emailشو بزاره من براش دعوتنامه ميفرستم. بايد تو سايتي كه مخصوص اين كارة ثبت نام كنه. اگه خودش ثبت نام كنه 150 كرديت مي گيره ولي اگه از طريق دوتنامه باشه 200 كرديت مي گيره.
هر sms كه شما بزنيد 15 كرديت بايد بپردازيد. وقتي كرديتتون تموم شد مي تونيد كرديت بخريد و يا به وسيله دوستاتون كرديت بدست بياريد.
دوستاني كه email از yahoo دارن بايد بدونن كه دوتنامه رو بايد تو "bulk" شون پيدا كنن نه او "inbox" شون.
اينم بگم كه با هر email ,و شماره موبايلي تنها يك بار مي تونيد ثبت نام كنيد پس بچه هايي كه قبلا ثبت نام كردن mail شونو نذارن چو نمي تونن ديگه ثبت نام كنن بجز اينكه چند تا email و چند تا موبايل داشته باشند .
اگر كسي خواست با من ارتباط داشته باشه مي تونه با اين ایمیل
 
 
تماس بگيره...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  |