تبليغاتX
شعر عاشقانه

آخرین لحظه

در این آخرین لحظات این سال یخ هنوز هم هر ثانیه ی عمرم با تو می گذره ! نمی دونم تا کی می تونم این کوله بار
سنگین پر از خاطرات تلخ رو به دوش بکشم . ولی می دونم که غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره ،
آره عزیزم ، وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم ، وقتی با یه زخم زبون از این
و اون دلگیر می شم ، ... می گم : نفرین به عشق به عاشقی ، نفرین به بخت و سرنوشت ، به اون نگاه که عشقتو ،
تو سر نوشت من نوشت ، نفرین به من ، نفرین به تو ، نفرین به عشق من و تو ، به ساده بودن من و به اون دل سیاه تو .
نمی خوام نفرینت کنم ، یعنی اصلا نمی تونم که این کارو بکنم ، پس تو این لحظه های آخرین سال یه دعا برات می کنم ، از ته دل
برات دعا می کنم که بدترین لحظات عمرت از بهترین ثانیه های عمر من بهتر ، زیباتر ، و شادتر باشه ! و از خدای خودم
برات خوشبختی بی انتها و آرامش همیشگی می خوام .
می دونی ؟! هیچ وقت نفهمیدم جرمم چیه ، ولی هـــــر چی که بود و هست همینه که هست ، از منو تو کاری ساخته نیست .
گاهی از خدا می پرسم :
بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم ،
هیچی نگم داد نزنم ، لبامو رو هم بدوزم ،
ولی...
بی خیال !
یک سال دیگه رفت و مارو گذاشت تو حسرت و دل تنگی عزیزای از دست داده مون .
سال نو مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

خدايا

نمي دوني چقدر حرف زدن برام سخته وقتي تو اون بالايي و من اين پايين
نمي دوني وقتي فکر مي کنم همين الان ميليون ها نفر دارن باهت حرف مي زنن
و تو حرف همه رو ميشنفي چه احساس خنده داري بهم دست ميده .
خدايا .. مي ترسم حرفاشونو باهم قاطي کني .. آخ زبونمو گاز مي گيرم ...
خدايا راستشو بگو تو چن تا گوش داري .. چن تا چش داري ...
چن تا زبون بلدي آخه ... چيني و ژاپوني خيلي سخته ... فرانسه هم همينطور ...
خداي من .. نمي دونم کلمه خداي من درسته ؟
آخه تو خداي من که نيستي خداي هوار تا هوار آدم و جن و حيووني ..
خدايا منو مي بيني اصلن .. يا اصلن منو ديدي .. اسمم مي دوني چيه و شماره شناسنامم ؟
خدايا تو چقدر پهني ... چقدر درازي و چقدر گودي ...
چرا تو همه جا هستي وقتي هيچ جا نيستي ..
خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودي ؟
مي خوام ببينمت ... حتي اگه به قيمت جونم باشه ... درکم ميکني ؟
اصلن الان بيداري يا خوابي .. شايدم جلسه داري ...
خدايا چقدر مهربوني ؟ چقدر ؟
خدايا ما آدماي بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کاره بيديم ؟
اصلن چرا بهش ميدون مي دي ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو.
خدايا چرا طعم لذتو به من مي چشوني و بعد مي گي جيززززه ؟
نمي دوني ... بعضي وقتا حس مي کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توي دستات ...
خب تو حق داري .. تو خدايي ...
خدايا سردمه ... داد بزنم مي فهمي ؟
سردمه ... کسي اينجا نيس .. همه مردن ...
خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشي گناهه ؟ کاش جواب مي دادي ...
سرم درد مي کنه .. گيجم ... منگم .. خوابم مياد ... خدايا قرص داري ؟
دهنم خشک شده ... مورمورم ميشه ... کاش بابام زنده بود ... اونو تو کشتي خدايا ؟
چرا تنها ديدن من تو رو خوشحال مي کنه ؟
خوابم مياد ... نمي دونم ... شايد امشبم حرفاي منو با حرفاي بقيه قاطي کردي ...
راستي پيش تو هم الان تاريکه ؟
خدايا من مي ترسم ...
خسته ام ...
خدايا شب به خير

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

وقـتي دستــام خــــالـي بــاشــه


وقــتـي باشـــم عـــاشـــق تـــو


غـيــر دل چــيــزي نــــدارم


کــــه بـــدونـــم لايــــق تــو


دلــــــمـــوازمـــــال دنـيــــا


بــــه تــــوهـــديــه داده بــودم


بـــا تــمـــومـــه بــــي پنـــاهي


بـــه تـــــوتـکــيـه داده بــودم


اگــه احســاسـمــوکشــتـــي


اگـــه از يــــاد منـــو بــردي


اگـــه رفـتي بـي تــفــــاوت


بــه غــريــبــه سـرسپــردي


بــدون ايـــن وکــه دلـــم مــن


شـــده جــادو بــه طـلسـمت


يـــکــي هـــست ايـــن وردنــيـا


کــه تــويـــادش مـــونــده اســمت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

با بودنت دنياي من قشنگتر از هميشست


قلب تموم ادماش از جنسي مثل شيشست


با بودنت رنگين کمون يه رنگ اضافه داره


رنگي که زيباييش تو رو تو ذهن من مياره


با بودنت تو گل خونه هيچ گلي کم ندارم


هيچ گلي اونجا نميخوام وقتي تويي کنارم


با بودنت غصه ميره شادي جاشو ميگيره


با ديدنت هر چي غمه تو قلب من ميميره


با بودنت شعراي من معناي تازه دارن


گل هاي اطلسي برام شکلي دوباره دارن


با بودنت دلم ميخواد که از سينه جدا شه


پر بکشه به سمت تو تو راه تو فدا شه


با بودنت دوست دارم روي لبم ميشينه


سهم من از با تو بودن اين عشق نازنينه


با بودنت يه زندگي يه عمر تازه دارم


براي ديدن تو من يه عمر در انتظارم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

من به خود برگشته ام

     شاید که بارانی زند

           شاید از دور بر نوای این دل رسوا زند

             خواب من آسوده شد از حرمت دیدار او

                      شاید از بغض وجودش خواب من رویا شود

دل ندارد صحبت ناآشنایی با کسان

           یار من او باشد دل در پناه او رود

                     باز باران می زند

                         بر تن پیر گنه کار بر دل آشفته من

                                        شور غوغا میکند

                                                خواب باران می شود

من به جد عشق نگاه او در سر می کنم

             خستگی های خیالم را زتن در میکنم

                   من به او وابسته ام

                          من به او دلبسته ام

                               خواب او در بن چشمان من آهسته نشست

                                           از گناهان من آشفته .ولی دل نگسست

              من به او محتاجم

                  عشق او یاد من است

                           یاد او خواب من است

                                     من به خود برگشتم

                                          خیسم از تندی باران نگاه

                                                   از گناهم در گذر از عذاب من بکاه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


دختر بودن یعنی کله قند و لی لی لی لی...

دختر بودن یعنی پس این چایی چی شد...؟

دختر بودن یعنی الگوی خیاطی وسط مجله های در پیت...

دختر بودن یعنی همونی باشی که مادر و عمه خالت هستن...

دختر بودن یعنی باید فیلم مورد علاقت رو ول کنی و پاشی چایی بریزی...

دختر بودن یعنی نخواستن و خواسته شدن...

دختر بودن یعنی فقط حق چیزی رو داری که تو عقد نامه نوشته باشن...

دختر بودن یعنی ببخشید میشه جزوتون رو ببینم...؟

دختر بودن یعنی به به خانوم خوشکله...ماشالااااا...

دختر بودن یعنی یعنی برو تو دم در واینسا...

دختر بودن یعنی لباست ۴مترو نیم پارچه ببره که آقایون به گناه نیفتن...

دختر بودن یعنی خوب به سلامتی لیسانس که گرفتی دیگه باید شوهرت بدیم...

دختر بودن یعنی کجا داری میری...؟

دختر بودن یعنی تو نمی خواد بری اونجا من خودم میرم...

دختر بودن یعنی کی بودبهت زنگ زد؟با کی داشتی حرف میزدی...؟

دختر بودن یعنی خیلی خودسر شدی...

دختر بودن یعنی اجازه گرفتن واسه هرچی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

بوي عيدي, بوي توپ
بوي كاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي
وسط سفره ي نو
بوي ياس جانماز ترمه ي مادربزرگ
با اينا زمستون رو سر ميكنم
با اينا خستگيم رو در ميكنم
شادي شكستن قلك پول
وحشت كم شدن سكه عيدي از شمردن زياد
بوي اسكناس تا نخورده ي لاي كتاب
با اينا زمستون رو سر ميكنم
با اينا خستگيم رو در ميكنم
فكر قاشق زدن يك دختر چادر سياه
شوق يك خيز بلند از روي بته هاي نور
برق كفش جفت شده تو گتجه ها
با اينا زمستون رو سر ميكنم
با اينا خستگيم رو در ميكنم
عشق يك ستاره ساختن با دلك
ترس ناتموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه
بوي گل محمدي كه خشك شده لاي كتاب
با اينا زمستون رو سر ميكنم
با اينا خستگيم رو در ميكنم
بوي باغچه بوي حوض
عطر خوب نذري
شب جمعه پي فانوس توي كوچه گم شدن
توي جوي لاجوردي هوس يه آب تني
با اينا زمستون رو سر ميكنم
با اينا خستگيم رو در ميكنم
با اينا زمستون رو سر ميكنم
با اينا خستگيم رو در ميكنم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ابتدا نيّت کرده و سپس بر روی عکس کليک نماييد
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

چه شیرین است رنج عشق بردن

زحسرت در شبی صد بار مردن

شوی سر مست و سرریز از می عشق

نماند جای نوشیدن نه خوردن

خیالت را فرستی نزد معشوق

جسد بی جان شود از خود بریدن

برای وصل او بی بستن پلک

جمال را چون ملک خیره بودن

چه خوش باشد کنار گل چمیدن

رموز وصل از بلبل شنیدن

به امید وصالش زنده بودن

چه خوش روزی بود بر هم رسیدن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

عشق يعني رفتن راه وفا عشق يعني پرواز در حال و هوا عشق يعني جذب تو ترك جفا عشق يعني چشم مست و بي ريا عشق يعني سينه اي صاف از طلا عشق يعني دو قلب از اوج نور عشق يعني انتهاي يك غرور عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني بت پرستش يك خدا ديدنت در اوج آنجا انتها عشق يعني يك تخيل خواب ناز عشق يعني با تو بودن يك نياز عشق يعني لاله ها رنگ صفا عشق يعني دوري و زجر و وفا عشق يعني ديدن روياي تو عشق يعني عشق و عشق و عشق تو

         

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

درسياهي شب مهتاب انوار نقره اي رنگش رابر زمين گسترانده بود

خيره به دنبال تو مي گردم واميد واربودن به روزي كه من وتو باهم

 دانه هاي محبت را براي كفترهاي پشت پنجره ي سبز وجودمان مي پاشيم روح سرگشته ام را آرام ميسازد آنروزي كه باهم دريك لحظه احساس مريم هاي طنازرا باور كنيم و راه يكي شدنمان را در فلب 

چكاوكها ثبت ميكنيم وعشق جاويدمان را حتي به اقاقيا وشمشادهاي

 كنار باغچه ثابت مي نماييم ومن در حضورچشمان معصومانه ي  ياسها

وشقايقها درگوش تو نجوا مي كنم :  تمام آنچه كه ميان قلب بارانيم

 هست هرچه كه موجب آرامش دل صبورم مي شود مال تو .      

وآن گاه با دستان خسته اما نوازش گرانه ام تمام دل نوشته هايم را

به وجود پاك وسبزت تقديم ميكنم آن روز تمام مخلوقات خواهند دريافت كه من  با  تو چون پرسبك وچون چشمه پاك و زلالم

آنها شاهدان خوشبختي سبزمان خواهند شد.                        

                           

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

آنگاه كه تو در كنارم نيستي ...

شب يا روز

كدام يك بهتر است؟

چه بگويم

اما ميدانم كه :

هر دو بي ارزشند

آنگاه كه تو در كنارم نيستي .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم ای طرفه نگارم
از دوری صیاد دگر تاب نیارم رفته است قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم
از ناوک مژگان چو دو صد تیغ پرانی ور دل بنشانی
چون پرتوی خورشید اگر رو بکشانی وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم
از دیده ره کوی تو با عشق بشویم با حال نزارم
برخیز که داد از من بیچاره ستانی
بنشین که شرر بر دل تنگم بنشانی
تا آن لب شیرین به سخن بازگشایی
خوش جلوه نمایی
ای برده امان از دل عشاق کجایی
تا سجده گزارم تا سجده گزارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند جانم برهاند
ورنه ز وجودم اثری هیچ نماند جز گرد و غبارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

چه چيزي لازم است تا در اين سياره
بتوان در آرامش با يکديگر عشق بازی کرد؟
هر کسی زير ملافه هايت را ميگردد
هر کسی در عشق تو دخالت می کند
چيزهای وحشتناکی می گويند
در باره ی مرد و زنی که
بعد از آن همه با هم گرديدن
همه جور عذاب وجدان
به کاری شگفت دست می زنند
با هم در تختی دراز می کشند
 
از خودم می پرسم
آيا قورباغه ها هم چنين مخفی کارند
يا هر گاه که بخواهند عطسه می زنند
آيا در گوش يکديگر
در مرداب
از قورباغه های حرامزاده می گويند
و يا از شادی زندگی دوزيستی شان
از خودم می پرسم
آيا پرندگان
پرندگان دشمن را
انگشت نما می کنند؟

آيا گاو های نر
پيش از آنکه در ديدرس همه
با ماده گاوی بيرون روند
با گوساله هاشان می نشينند و غيبت می کنند؟ 

جاده ها هم چشم دارند
پارک ها     پليس
هتل ها، ميهمانانشان را برانداز می کنند
پنجره ها نام ها را نام می برند
توپ و جوخه ی سربازان در کارند
با مأموريتی برای پايان دادن به عشق
گوشها و آرواره ها همه در کارند
تا آنکه مرد و معشوقش
ناگزير بر روی دوچرخه ای
شتابزده
به لحظه ی اوج جاری شوند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

براي عزيزي كه عزيزترين عزيز دلم شد...

اسمان را پهن مي كني روي نگاهم؛ نمي دانم از سمت كدام ستاره دوستت داشته باشم.از كدامين صداي خاموش مشق شمع بودنم را بنويسم.

روي كدام خيال بنويسم عشق من !!

از روي كدام چها ر شنبه سوري ات بپرم تا قبول كني ؟!!!

اين طور زل نزن به ديوانگي من!!!!من كه گفته بودم ديوانه ام.

يك شب يلدا تمام حافظ نگاه تو سر به سر حوصله ام گذاشت تا شاعري را شعر به شعر هوس نكرده باشم...!!

هزار بار هم كه براي تو بنويسم؛هزار بار هم كه نخواني؛هزار بار هم كه پاره كني باز هم دفتر من ايينه حرفهاي دلم نمي شود!!!

خوب مي شناسي مرا....گريه كردن كار دل من نيست؛درست تر اينكه؛ بلد نيستم اشك را بچينم روي خواستنت و خيال كنم خيلي مي خواهمت...!همين كه اه هاي من مدام پير ميشود،خودت قدمت عاشقي ام را حدس بزن!!!!

حتي اگر تمام دنيا را بغل كنم باز هم دستهاي من جاي پاي تو را بوسه مي زند.

چشمهايت را ببند بگذار خيال كنم چشمهايت مرا خواب مي بيند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

به نام آنكه دوستی را آفريد، عشق را ، رنگ را . . . به نام آنكه كلمه را آفريد

و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچک شد آن زمان كه می خواستم از او بگويم

سالهاست دچارش هستم و چه سخت بود بی دلی را ، ساختن خانه ای در دل . . .

و اين دل بي نهايت، چه جای كوچكی بود براي دل بيتابش .

او رفت و من نشناختمش . . . در تمام ميخكهای سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم

اما نشناختمش. . . همان گونه كه بغض های گاه و بي گاهم را نشناختم.

فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه های افتاده به كلامش، به دنبال جای پای خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهای او، حوض بی ماهيست.

شايد مزرعه ای باشد با زاغچه ای بر سر آن

زاغچه ای كه هيچكس جدی نگرفتش . . .

اينجا را هديه اش ميكنم به آنكس كه برای سبدهای پرخوابمان سيب آورد.

حيف كه برای خوردن آن سيب تنها بوديم چقدر هم تنها . . .

و به قول او زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

وقتي نباشي...تو نباشي بر دريچه اشك يك عمود ممتد در انتهاي دو خط موازي ميشوم. دلم به اندازه غربت چند فانوس غارت شده از نور مي گيرد.

روزگارم در گيج گاه مبهوت چشمهايم ابري ...اشكي..واي.....درد ميشودو درد ميشودو باران باران.... مي بارد...سيل مي برد دلم را !

واي اگر تو نباشي حوصله شاعرانگي ندارم...

اگر نباشي انفجار ميشود طوري كه...خورشيد ميسوزد و ماه پاره ميشود...

مثل حيرت زده ها نگاهم نكن...فكر نكن حرفهاي قشنگ قشنگ در قشنگي هاي تو مي زنم...

برو از خدا بپرس كه وقتي نيستي چه مي شود...!!؟

وقتي نباشي زندگي يك تفهيم كهنه از تشبيه ديوار هاي صيقلي فصولند در بطن تقويم!!

نوروز... در باور من هفت سين نميشود و نه در خيسي گونه هايم... معناي سيزده به در!!

وقتي نباشي هوايم شرجي ترين توده هاي ابرها را طعنه مي زند گاه گاه مرگ را خواب مي بيند...

ختم كلام اينكه تو نباشي من هم نيستم. اخر اين حرف اين است كه مي خواهم تو باشي...!!!

غرورم ميشكند به درك ..بگذار بشكند غرور بي تو را مي خواهم چه كار؟؟!!

برايم ناز مي كني ...نازت را با قيمت جانم مي خرم...

خيالي نيست من تو را مي خواهم اما مي دانم مال كسي ديگر هستي!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

سال جديد ارام ارام امد و تند تندخواهد رفت و ما بايد بدانيم چه بايد انچام دهيم.

فرصت ها را از دست ندهيم...!!

بياييم تا فرصت داريم همديگر رادوست بداريم.بياييم به چشمهايي فسم بخوريم كه به چشمهايمان ايمان دارند نه چشمهايي كه باورمان ندارند.

من از پس يك هجوم وحشيانه سر براوردم كه يگويم اي ادم ها...

من برايتان سبد سبد شاعرانگي ام را پيشكش كردم تا دلهايتان را ميز بان باشم.

ادعا نكردم باورم بود كه از وراي ديوارهاي حصين قلبم برايتان ارمغان اوردم.

دوستان خوبم!!انهايي كه با من مانديد و انهايي كه مرا لايق ندانستند!!!

هر جايي كم اوردين بدانين خدا را دارين كه بيشتر از همه دوستتان دارد دوستاني دارين كه دوستتتان دارن...

هر جا از بودنتان خسته شدين فراموش نكنين كه اشرف مخلوقات هستين....

با شما بودن براي من افتخار بود.باشد كه ياراي دوباره بودن را يا شما داشته باشم.

من بي تو و تو بي من با هم بودن را احساس كرديم.و من و تو با هم ما شديم خواسته يا نا خواسته....

سال خوبي را براي تك تك تان ارزو مي كنم.مرا از دعاي دلهاي پاكتان محروم نكنين.

سال نوي همتون مبارك...

دوستتون دارم...

هر جا كه هستين با هر كه هستين زير هر اسماني كه هستين سبز باشيد...دلهاتان دريا... چشمهاتان اسماني... و قلبهايتان پرسپوليسي..!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

  

سنگ صبور.....!!!

اي صبور با وقار....!!!

اي كه صبر و وقار را به خجالت نشانده اي....

اي مهربانترين مهربانان.....!!!!

اي خوب به عقل سليم و به چشم بصير

دوستت دارم و مي ستايمت................

چونان كه خوبان را همه ستوده اند

تو مثل بهاري با طراوت و شاداب

ومثل گل بي ريا و صادق

كه بي دريغ رايحه دل انگيزت را نثار همه مي كني ....!!!

تو فراتر از واژه هايي هستي كه با نظام گرفتن از معنا براي شمردن خوبي هايت صف كشيده اند

و با ستودن صفات بارزت ناتواني خودشان را به اثبات رسانده اند....

تنها ياد توست كه در تنهايي مطلق به دادم مي رسد

تنها ياد توست كه دنياي پر طلاتم مرا آرامش مي دهد

تنها ياد توست كه راه مرا از ابليس جدا ميكند

هر گاه كه از همه كس دلگير ميشوم .......

هر گاه از دنيا فاصله ميگيرم .....

فقط و فقط تو مي ماني و يادت.....

آنگاه ديگر من از خود نيز جدا ميشوم .

مي خواهم پرنده باشم و بر فراز ابرهاي خيال پرواز كنم

مي خواهم ماهي باشم و در درياي بيكران انديشه ها غوطه ور باشم

مي خواهم اسب باشم و در سرزمين وسيع آرزوها بتازم

مي خواهم تشنه باشم و ريشه تبعيض و نابرابري را از جا بر كنم

مي خواهم بهار باشم و با خود به همه جا سبزي و طراوت ببرم

ميخواهم كوه باشم و در برابر مشكلات و سختي ها ايستادگي كنم

و..........

مي خواهم انسان باشم

انساني حقيقي كه مكمل همه خوبي هاست

بار الهي

من منتظر نوشتم در انتظار مهر و محبت تو كه ياريم كني

                    فراموشم مكن.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

همه خسته درا بسته

بغض آسمون شكسته

شباي سرد خونه خالي   

دل من تنها نشسته

توي كوچه روي ناودون

صداي گريه بارون

ياد اون خنده آخر

دلمو كرده پشيمون

                                  نمي دونم از كجا بود           

            نمي دونم به كجا رفت             

همش از خودم ميپرسم

كه چرا رفت اون كجا رفت

آخه اون بود همه دنيام

همه عشقم همه رويام

حالا بي اون يه اسيرم

تو همين روزا ميميرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  |