تبليغاتX
شعر عاشقانه

آخرین لحظه

در این آخرین لحظات این سال یخ هنوز هم هر ثانیه ی عمرم با تو می گذره ! نمی دونم تا کی می تونم این کوله بار
سنگین پر از خاطرات تلخ رو به دوش بکشم . ولی می دونم که غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره ،
آره عزیزم ، وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم ، وقتی با یه زخم زبون از این
و اون دلگیر می شم ، ... می گم : نفرین به عشق به عاشقی ، نفرین به بخت و سرنوشت ، به اون نگاه که عشقتو ،
تو سر نوشت من نوشت ، نفرین به من ، نفرین به تو ، نفرین به عشق من و تو ، به ساده بودن من و به اون دل سیاه تو .
نمی خوام نفرینت کنم ، یعنی اصلا نمی تونم که این کارو بکنم ، پس تو این لحظه های آخرین سال یه دعا برات می کنم ، از ته دل
برات دعا می کنم که بدترین لحظات عمرت از بهترین ثانیه های عمر من بهتر ، زیباتر ، و شادتر باشه ! و از خدای خودم
برات خوشبختی بی انتها و آرامش همیشگی می خوام .
می دونی ؟! هیچ وقت نفهمیدم جرمم چیه ، ولی هـــــر چی که بود و هست همینه که هست ، از منو تو کاری ساخته نیست .
گاهی از خدا می پرسم :
بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم ،
هیچی نگم داد نزنم ، لبامو رو هم بدوزم ،
ولی...
بی خیال !
یک سال دیگه رفت و مارو گذاشت تو حسرت و دل تنگی عزیزای از دست داده مون .
سال نو مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

خدايا

نمي دوني چقدر حرف زدن برام سخته وقتي تو اون بالايي و من اين پايين
نمي دوني وقتي فکر مي کنم همين الان ميليون ها نفر دارن باهت حرف مي زنن
و تو حرف همه رو ميشنفي چه احساس خنده داري بهم دست ميده .
خدايا .. مي ترسم حرفاشونو باهم قاطي کني .. آخ زبونمو گاز مي گيرم ...
خدايا راستشو بگو تو چن تا گوش داري .. چن تا چش داري ...
چن تا زبون بلدي آخه ... چيني و ژاپوني خيلي سخته ... فرانسه هم همينطور ...
خداي من .. نمي دونم کلمه خداي من درسته ؟
آخه تو خداي من که نيستي خداي هوار تا هوار آدم و جن و حيووني ..
خدايا منو مي بيني اصلن .. يا اصلن منو ديدي .. اسمم مي دوني چيه و شماره شناسنامم ؟
خدايا تو چقدر پهني ... چقدر درازي و چقدر گودي ...
چرا تو همه جا هستي وقتي هيچ جا نيستي ..
خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودي ؟
مي خوام ببينمت ... حتي اگه به قيمت جونم باشه ... درکم ميکني ؟
اصلن الان بيداري يا خوابي .. شايدم جلسه داري ...
خدايا چقدر مهربوني ؟ چقدر ؟
خدايا ما آدماي بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کاره بيديم ؟
اصلن چرا بهش ميدون مي دي ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو.
خدايا چرا طعم لذتو به من مي چشوني و بعد مي گي جيززززه ؟
نمي دوني ... بعضي وقتا حس مي کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توي دستات ...
خب تو حق داري .. تو خدايي ...
خدايا سردمه ... داد بزنم مي فهمي ؟
سردمه ... کسي اينجا نيس .. همه مردن ...
خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشي گناهه ؟ کاش جواب مي دادي ...
سرم درد مي کنه .. گيجم ... منگم .. خوابم مياد ... خدايا قرص داري ؟
دهنم خشک شده ... مورمورم ميشه ... کاش بابام زنده بود ... اونو تو کشتي خدايا ؟
چرا تنها ديدن من تو رو خوشحال مي کنه ؟
خوابم مياد ... نمي دونم ... شايد امشبم حرفاي منو با حرفاي بقيه قاطي کردي ...
راستي پيش تو هم الان تاريکه ؟
خدايا من مي ترسم ...
خسته ام ...
خدايا شب به خير

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

وقـتي دستــام خــــالـي بــاشــه


وقــتـي باشـــم عـــاشـــق تـــو


غـيــر دل چــيــزي نــــدارم


کــــه بـــدونـــم لايــــق تــو


دلــــــمـــوازمـــــال دنـيــــا


بــــه تــــوهـــديــه داده بــودم


بـــا تــمـــومـــه بــــي پنـــاهي


بـــه تـــــوتـکــيـه داده بــودم


اگــه احســاسـمــوکشــتـــي


اگـــه از يــــاد منـــو بــردي


اگـــه رفـتي بـي تــفــــاوت


بــه غــريــبــه سـرسپــردي


بــدون ايـــن وکــه دلـــم مــن


شـــده جــادو بــه طـلسـمت


يـــکــي هـــست ايـــن وردنــيـا


کــه تــويـــادش مـــونــده اســمت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

با بودنت دنياي من قشنگتر از هميشست


قلب تموم ادماش از جنسي مثل شيشست


با بودنت رنگين کمون يه رنگ اضافه داره


رنگي که زيباييش تو رو تو ذهن من مياره


با بودنت تو گل خونه هيچ گلي کم ندارم


هيچ گلي اونجا نميخوام وقتي تويي کنارم


با بودنت غصه ميره شادي جاشو ميگيره


با ديدنت هر چي غمه تو قلب من ميميره


با بودنت شعراي من معناي تازه دارن


گل هاي اطلسي برام شکلي دوباره دارن


با بودنت دلم ميخواد که از سينه جدا شه


پر بکشه به سمت تو تو راه تو فدا شه


با بودنت دوست دارم روي لبم ميشينه


سهم من از با تو بودن اين عشق نازنينه


با بودنت يه زندگي يه عمر تازه دارم


براي ديدن تو من يه عمر در انتظارم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

من به خود برگشته ام

     شاید که بارانی زند

           شاید از دور بر نوای این دل رسوا زند

             خواب من آسوده شد از حرمت دیدار او

                      شاید از بغض وجودش خواب من رویا شود

دل ندارد صحبت ناآشنایی با کسان

           یار من او باشد دل در پناه او رود

                     باز باران می زند

                         بر تن پیر گنه کار بر دل آشفته من

                                        شور غوغا میکند

                                                خواب باران می شود

من به جد عشق نگاه او در سر می کنم

             خستگی های خیالم را زتن در میکنم

                   من به او وابسته ام

                          من به او دلبسته ام

                               خواب او در بن چشمان من آهسته نشست

                                           از گناهان من آشفته .ولی دل نگسست

              من به او محتاجم

                  عشق او یاد من است

                           یاد او خواب من است

                                     من به خود برگشتم

                                          خیسم از تندی باران نگاه

                                                   از گناهم در گذر از عذاب من بکاه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


دختر بودن یعنی کله قند و لی لی لی لی...

دختر بودن یعنی پس این چایی چی شد...؟

دختر بودن یعنی الگوی خیاطی وسط مجله های در پیت...

دختر بودن یعنی همونی باشی که مادر و عمه خالت هستن...

دختر بودن یعنی باید فیلم مورد علاقت رو ول کنی و پاشی چایی بریزی...

دختر بودن یعنی نخواستن و خواسته شدن...

دختر بودن یعنی فقط حق چیزی رو داری که تو عقد نامه نوشته باشن...

دختر بودن یعنی ببخشید میشه جزوتون رو ببینم...؟

دختر بودن یعنی به به خانوم خوشکله...ماشالااااا...

دختر بودن یعنی یعنی برو تو دم در واینسا...

دختر بودن یعنی لباست ۴مترو نیم پارچه ببره که آقایون به گناه نیفتن...

دختر بودن یعنی خوب به سلامتی لیسانس که گرفتی دیگه باید شوهرت بدیم...

دختر بودن یعنی کجا داری میری...؟

دختر بودن یعنی تو نمی خواد بری اونجا من خودم میرم...

دختر بودن یعنی کی بودبهت زنگ زد؟با کی داشتی حرف میزدی...؟

دختر بودن یعنی خیلی خودسر شدی...

دختر بودن یعنی اجازه گرفتن واسه هرچی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

بوي عيدي, بوي توپ
بوي كاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي
وسط سفره ي نو
بوي ياس جانماز ترمه ي مادربزرگ
با اينا زمستون رو سر ميكنم
با اينا خستگيم رو در ميكنم
شادي شكستن قلك پول
وحشت كم شدن سكه عيدي از شمردن زياد
بوي اسكناس تا نخورده ي لاي كتاب
با اينا زمستون رو سر ميكنم
با اينا خستگيم رو در ميكنم
فكر قاشق زدن يك دختر چادر سياه
شوق يك خيز بلند از روي بته هاي نور
برق كفش جفت شده تو گتجه ها
با اينا زمستون رو سر ميكنم
با اينا خستگيم رو در ميكنم
عشق يك ستاره ساختن با دلك
ترس ناتموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه
بوي گل محمدي كه خشك شده لاي كتاب
با اينا زمستون رو سر ميكنم
با اينا خستگيم رو در ميكنم
بوي باغچه بوي حوض
عطر خوب نذري
شب جمعه پي فانوس توي كوچه گم شدن
توي جوي لاجوردي هوس يه آب تني
با اينا زمستون رو سر ميكنم
با اينا خستگيم رو در ميكنم
با اينا زمستون رو سر ميكنم
با اينا خستگيم رو در ميكنم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ابتدا نيّت کرده و سپس بر روی عکس کليک نماييد
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

چه شیرین است رنج عشق بردن

زحسرت در شبی صد بار مردن

شوی سر مست و سرریز از می عشق

نماند جای نوشیدن نه خوردن

خیالت را فرستی نزد معشوق

جسد بی جان شود از خود بریدن

برای وصل او بی بستن پلک

جمال را چون ملک خیره بودن

چه خوش باشد کنار گل چمیدن

رموز وصل از بلبل شنیدن

به امید وصالش زنده بودن

چه خوش روزی بود بر هم رسیدن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

عشق يعني رفتن راه وفا عشق يعني پرواز در حال و هوا عشق يعني جذب تو ترك جفا عشق يعني چشم مست و بي ريا عشق يعني سينه اي صاف از طلا عشق يعني دو قلب از اوج نور عشق يعني انتهاي يك غرور عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني بت پرستش يك خدا ديدنت در اوج آنجا انتها عشق يعني يك تخيل خواب ناز عشق يعني با تو بودن يك نياز عشق يعني لاله ها رنگ صفا عشق يعني دوري و زجر و وفا عشق يعني ديدن روياي تو عشق يعني عشق و عشق و عشق تو

         

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

درسياهي شب مهتاب انوار نقره اي رنگش رابر زمين گسترانده بود

خيره به دنبال تو مي گردم واميد واربودن به روزي كه من وتو باهم

 دانه هاي محبت را براي كفترهاي پشت پنجره ي سبز وجودمان مي پاشيم روح سرگشته ام را آرام ميسازد آنروزي كه باهم دريك لحظه احساس مريم هاي طنازرا باور كنيم و راه يكي شدنمان را در فلب 

چكاوكها ثبت ميكنيم وعشق جاويدمان را حتي به اقاقيا وشمشادهاي

 كنار باغچه ثابت مي نماييم ومن در حضورچشمان معصومانه ي  ياسها

وشقايقها درگوش تو نجوا مي كنم :  تمام آنچه كه ميان قلب بارانيم

 هست هرچه كه موجب آرامش دل صبورم مي شود مال تو .      

وآن گاه با دستان خسته اما نوازش گرانه ام تمام دل نوشته هايم را

به وجود پاك وسبزت تقديم ميكنم آن روز تمام مخلوقات خواهند دريافت كه من  با  تو چون پرسبك وچون چشمه پاك و زلالم

آنها شاهدان خوشبختي سبزمان خواهند شد.                        

                           

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

آنگاه كه تو در كنارم نيستي ...

شب يا روز

كدام يك بهتر است؟

چه بگويم

اما ميدانم كه :

هر دو بي ارزشند

آنگاه كه تو در كنارم نيستي .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم ای طرفه نگارم
از دوری صیاد دگر تاب نیارم رفته است قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم
از ناوک مژگان چو دو صد تیغ پرانی ور دل بنشانی
چون پرتوی خورشید اگر رو بکشانی وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم
از دیده ره کوی تو با عشق بشویم با حال نزارم
برخیز که داد از من بیچاره ستانی
بنشین که شرر بر دل تنگم بنشانی
تا آن لب شیرین به سخن بازگشایی
خوش جلوه نمایی
ای برده امان از دل عشاق کجایی
تا سجده گزارم تا سجده گزارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند جانم برهاند
ورنه ز وجودم اثری هیچ نماند جز گرد و غبارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

چه چيزي لازم است تا در اين سياره
بتوان در آرامش با يکديگر عشق بازی کرد؟
هر کسی زير ملافه هايت را ميگردد
هر کسی در عشق تو دخالت می کند
چيزهای وحشتناکی می گويند
در باره ی مرد و زنی که
بعد از آن همه با هم گرديدن
همه جور عذاب وجدان
به کاری شگفت دست می زنند
با هم در تختی دراز می کشند
 
از خودم می پرسم
آيا قورباغه ها هم چنين مخفی کارند
يا هر گاه که بخواهند عطسه می زنند
آيا در گوش يکديگر
در مرداب
از قورباغه های حرامزاده می گويند
و يا از شادی زندگی دوزيستی شان
از خودم می پرسم
آيا پرندگان
پرندگان دشمن را
انگشت نما می کنند؟

آيا گاو های نر
پيش از آنکه در ديدرس همه
با ماده گاوی بيرون روند
با گوساله هاشان می نشينند و غيبت می کنند؟ 

جاده ها هم چشم دارند
پارک ها     پليس
هتل ها، ميهمانانشان را برانداز می کنند
پنجره ها نام ها را نام می برند
توپ و جوخه ی سربازان در کارند
با مأموريتی برای پايان دادن به عشق
گوشها و آرواره ها همه در کارند
تا آنکه مرد و معشوقش
ناگزير بر روی دوچرخه ای
شتابزده
به لحظه ی اوج جاری شوند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

براي عزيزي كه عزيزترين عزيز دلم شد...

اسمان را پهن مي كني روي نگاهم؛ نمي دانم از سمت كدام ستاره دوستت داشته باشم.از كدامين صداي خاموش مشق شمع بودنم را بنويسم.

روي كدام خيال بنويسم عشق من !!

از روي كدام چها ر شنبه سوري ات بپرم تا قبول كني ؟!!!

اين طور زل نزن به ديوانگي من!!!!من كه گفته بودم ديوانه ام.

يك شب يلدا تمام حافظ نگاه تو سر به سر حوصله ام گذاشت تا شاعري را شعر به شعر هوس نكرده باشم...!!

هزار بار هم كه براي تو بنويسم؛هزار بار هم كه نخواني؛هزار بار هم كه پاره كني باز هم دفتر من ايينه حرفهاي دلم نمي شود!!!

خوب مي شناسي مرا....گريه كردن كار دل من نيست؛درست تر اينكه؛ بلد نيستم اشك را بچينم روي خواستنت و خيال كنم خيلي مي خواهمت...!همين كه اه هاي من مدام پير ميشود،خودت قدمت عاشقي ام را حدس بزن!!!!

حتي اگر تمام دنيا را بغل كنم باز هم دستهاي من جاي پاي تو را بوسه مي زند.

چشمهايت را ببند بگذار خيال كنم چشمهايت مرا خواب مي بيند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

به نام آنكه دوستی را آفريد، عشق را ، رنگ را . . . به نام آنكه كلمه را آفريد

و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچک شد آن زمان كه می خواستم از او بگويم

سالهاست دچارش هستم و چه سخت بود بی دلی را ، ساختن خانه ای در دل . . .

و اين دل بي نهايت، چه جای كوچكی بود براي دل بيتابش .

او رفت و من نشناختمش . . . در تمام ميخكهای سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم

اما نشناختمش. . . همان گونه كه بغض های گاه و بي گاهم را نشناختم.

فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه های افتاده به كلامش، به دنبال جای پای خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهای او، حوض بی ماهيست.

شايد مزرعه ای باشد با زاغچه ای بر سر آن

زاغچه ای كه هيچكس جدی نگرفتش . . .

اينجا را هديه اش ميكنم به آنكس كه برای سبدهای پرخوابمان سيب آورد.

حيف كه برای خوردن آن سيب تنها بوديم چقدر هم تنها . . .

و به قول او زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

وقتي نباشي...تو نباشي بر دريچه اشك يك عمود ممتد در انتهاي دو خط موازي ميشوم. دلم به اندازه غربت چند فانوس غارت شده از نور مي گيرد.

روزگارم در گيج گاه مبهوت چشمهايم ابري ...اشكي..واي.....درد ميشودو درد ميشودو باران باران.... مي بارد...سيل مي برد دلم را !

واي اگر تو نباشي حوصله شاعرانگي ندارم...

اگر نباشي انفجار ميشود طوري كه...خورشيد ميسوزد و ماه پاره ميشود...

مثل حيرت زده ها نگاهم نكن...فكر نكن حرفهاي قشنگ قشنگ در قشنگي هاي تو مي زنم...

برو از خدا بپرس كه وقتي نيستي چه مي شود...!!؟

وقتي نباشي زندگي يك تفهيم كهنه از تشبيه ديوار هاي صيقلي فصولند در بطن تقويم!!

نوروز... در باور من هفت سين نميشود و نه در خيسي گونه هايم... معناي سيزده به در!!

وقتي نباشي هوايم شرجي ترين توده هاي ابرها را طعنه مي زند گاه گاه مرگ را خواب مي بيند...

ختم كلام اينكه تو نباشي من هم نيستم. اخر اين حرف اين است كه مي خواهم تو باشي...!!!

غرورم ميشكند به درك ..بگذار بشكند غرور بي تو را مي خواهم چه كار؟؟!!

برايم ناز مي كني ...نازت را با قيمت جانم مي خرم...

خيالي نيست من تو را مي خواهم اما مي دانم مال كسي ديگر هستي!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

سال جديد ارام ارام امد و تند تندخواهد رفت و ما بايد بدانيم چه بايد انچام دهيم.

فرصت ها را از دست ندهيم...!!

بياييم تا فرصت داريم همديگر رادوست بداريم.بياييم به چشمهايي فسم بخوريم كه به چشمهايمان ايمان دارند نه چشمهايي كه باورمان ندارند.

من از پس يك هجوم وحشيانه سر براوردم كه يگويم اي ادم ها...

من برايتان سبد سبد شاعرانگي ام را پيشكش كردم تا دلهايتان را ميز بان باشم.

ادعا نكردم باورم بود كه از وراي ديوارهاي حصين قلبم برايتان ارمغان اوردم.

دوستان خوبم!!انهايي كه با من مانديد و انهايي كه مرا لايق ندانستند!!!

هر جايي كم اوردين بدانين خدا را دارين كه بيشتر از همه دوستتان دارد دوستاني دارين كه دوستتتان دارن...

هر جا از بودنتان خسته شدين فراموش نكنين كه اشرف مخلوقات هستين....

با شما بودن براي من افتخار بود.باشد كه ياراي دوباره بودن را يا شما داشته باشم.

من بي تو و تو بي من با هم بودن را احساس كرديم.و من و تو با هم ما شديم خواسته يا نا خواسته....

سال خوبي را براي تك تك تان ارزو مي كنم.مرا از دعاي دلهاي پاكتان محروم نكنين.

سال نوي همتون مبارك...

دوستتون دارم...

هر جا كه هستين با هر كه هستين زير هر اسماني كه هستين سبز باشيد...دلهاتان دريا... چشمهاتان اسماني... و قلبهايتان پرسپوليسي..!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

  

سنگ صبور.....!!!

اي صبور با وقار....!!!

اي كه صبر و وقار را به خجالت نشانده اي....

اي مهربانترين مهربانان.....!!!!

اي خوب به عقل سليم و به چشم بصير

دوستت دارم و مي ستايمت................

چونان كه خوبان را همه ستوده اند

تو مثل بهاري با طراوت و شاداب

ومثل گل بي ريا و صادق

كه بي دريغ رايحه دل انگيزت را نثار همه مي كني ....!!!

تو فراتر از واژه هايي هستي كه با نظام گرفتن از معنا براي شمردن خوبي هايت صف كشيده اند

و با ستودن صفات بارزت ناتواني خودشان را به اثبات رسانده اند....

تنها ياد توست كه در تنهايي مطلق به دادم مي رسد

تنها ياد توست كه دنياي پر طلاتم مرا آرامش مي دهد

تنها ياد توست كه راه مرا از ابليس جدا ميكند

هر گاه كه از همه كس دلگير ميشوم .......

هر گاه از دنيا فاصله ميگيرم .....

فقط و فقط تو مي ماني و يادت.....

آنگاه ديگر من از خود نيز جدا ميشوم .

مي خواهم پرنده باشم و بر فراز ابرهاي خيال پرواز كنم

مي خواهم ماهي باشم و در درياي بيكران انديشه ها غوطه ور باشم

مي خواهم اسب باشم و در سرزمين وسيع آرزوها بتازم

مي خواهم تشنه باشم و ريشه تبعيض و نابرابري را از جا بر كنم

مي خواهم بهار باشم و با خود به همه جا سبزي و طراوت ببرم

ميخواهم كوه باشم و در برابر مشكلات و سختي ها ايستادگي كنم

و..........

مي خواهم انسان باشم

انساني حقيقي كه مكمل همه خوبي هاست

بار الهي

من منتظر نوشتم در انتظار مهر و محبت تو كه ياريم كني

                    فراموشم مكن.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

همه خسته درا بسته

بغض آسمون شكسته

شباي سرد خونه خالي   

دل من تنها نشسته

توي كوچه روي ناودون

صداي گريه بارون

ياد اون خنده آخر

دلمو كرده پشيمون

                                  نمي دونم از كجا بود           

            نمي دونم به كجا رفت             

همش از خودم ميپرسم

كه چرا رفت اون كجا رفت

آخه اون بود همه دنيام

همه عشقم همه رويام

حالا بي اون يه اسيرم

تو همين روزا ميميرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

سلامی به بی حوصلگی این روزای آخر سال که گرچه دلشون نمی خواد ولی باید برن.!!

سال 84 هم داره می ره.داره می ره که نه رفت.چیزی دیگه ازش نمونده.خبر دارید امسال چقده بد بود واسه من.

 

سال 84 برعکس خیلی ها که یکنواخت،معمولی  و تکراری بود برای من خیلی متفاوت بود.امسال سال آغاز نومیدی ها بود سال ادامه شکستها و سال پایان کامروایی ها بود.

 

امسال سال بیماری ام بود سال ناکامی ام.

سال 84 سال دردها، زخم ها ، رنجها و مصیبتها بود.

امسال سال تلف شدنم بود وبی هدف ماندنم.سال 84 ضعفها بود و حرفها.سال دلتنگی ها بود و دلمرگی ها.

امسال سال دلبریدن ها بود دل کندن ها.

امسال سال رفتن بود و نماندن.!!!!!!!!!!

امسال سال مرگ آرزوهایم بود  و سال سکوت خواسته هایم.

سال 84 سال زجرکشیدن من بود از من.سال درد داشتن من بود از من.

 سال سرکوب نگفته هایم و سال خفقان دل گفته هایم.

امسال سال بی حوصلگی من بود از من.

سال نا امیدی من بود از من.

آره امسال سال رفتن من بود از من ، بدون برگشتن.

امسال سال کشتن من بود بدست من.

سال 84 سال من نبود مثل سالهی قبل که هیچکدومشون سال من نبودن.

شال 84 سال من نبود ، نه ، سال مردن بود.سال مردن من بود.!!!!!!!!

ولی خودمونیم سال 84 عجب سال پرباری برای من بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

تحمل کردن زیباست

اگر قرار باشد روزی به تو برسم

انتظار آسان است

اگر قرار باشد دوباره تو رو ببینم

زندگی شیرین است

اگر قرار باشد مزه دستای تو رو بچشم

مشکلات حل میشود

اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم

اشک ها همه به لبخند تبدیل میشود

اگر قرار باشد تو رو یک بار ببوسم

و لبخند ها دوباره به اشک

فقط اگر ببینم خیال رفتن داری

اما دوستت دارم

از پشت این همه فاصله

از پشت این همه حرف

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

من آن اندوه سرشارم که روزی شعله زد آهم           

   و لرزید آسمان از ناله های گاه و بیگاهم

 

مرا در آتش عشقت چنان پروانه سوزاندی

 ولی صد سال دیگر هم " من از یادت نمی کاهم"

                 

اگر قصد سفر داری نمی گویم نرو اما ...                   

        جهان را بی نگاه تو نمی خواهم نمی خواهم

 

تو می دانی که چشمانت تمام هستی من بود           

        گرفتی هستیم را پس نگو از رنجت آگاهم

 

تویی آماده رفتن و من تنهاتر از هر شب 

                 

                                                برو ای مهربان اما...

 

" تو را من چشم در راهم "

نگو بار گران بوديم و رفتيم

 

نگو نامهربان بوديم و رفتيم

 

نگو اينها دليل محکمي نيست

 

بگو با ديگران بوديم و رفتيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

~> Fale Hafteh <~
 
د فروردين ماه : در آغاز اين هفته حسن خودجوشي و خود انگيختگي تان باعث مي شود که حسابي سرگرم باشيد . در اين روزها خريدن يک يادگاري گرانقيمت براي فردي که عميقا دوستش داريد وسوسه کننده است، ولي اطمينان پيدا کنيد که در هنگام خريد دقت زيادي به خرج مي دهيد تا دقيقا همان چيزي را پيدا نماييد که در جستجوش هستيد . در روزهاي اول و دوم هفته شانس آشنايي با فردي جديد و برخورداري از ارتباطي طولاني مدت عايدتان مي شود که اگر درست از آن استتفاده کنيد تا پايان هفته بسياري از توقعات و خواسته هاي بزرگتان برآورده مي شوند د
دد ارديبهشتت ماه : در اين روزها زماني که متوجه مي شويد همسر يا عزيزتان مخفيانه در مسايل مالي شما دخالت کرده حيرت مي کنيد و گرچه چيزي براي پنهان کردن نداريد ولي مايل نيستيد حتي عزيزترين فرد زندگي تان از اعتماد شما سوئ استفاده کند . در روزهاي دوم و سوم موانع زندگي عاطفي تان شما را آزار مي دهند ولي از روزهاي پايان هفته با کنار گذاشتن لجاجت و يکدندگي و سرسختي مي توانيد بسياري از مشکلات را کمرنگ نماييد . در پايان هفته در اجتماعات خانوادگي و دوستانه تان مهماني عزيز و ويژه به حساب مي آييد ولي بهتر است تا جاي ممکن تقويم اجتماعي تان را بيشتر از ظرفيت پر نکنيد د

دد خرداد ماه : تجربيات جديد خوب هستند به شرط آن که با احتياط آنها را امتحان نماييد . در اين زمان ممکن است از ارتباطي روشنفکرانه رابطه اي عاطفي به وجود آيد ولي اگر تلاشي مشترک و هماهنگ براي کمک به پيشرفت آن صورت ندهيد آتش آن خيلي زود خاموش مي شود . در روزهاي پاياني اين هفته قادريد حواستان را کاملا روي وظايف و مسئووليت هاي عاطفي تان متمرکز نماييد که از اين رو امتيازي از آن شما مي شوند که قبلا از دست داده بوديد د

دد تير ماه : در روزهاي دوم و سوم ممکن است از نظر ماي تا حدي در تنگنا قرار بگيريد ولي آن بدين معنا نيست که نمي توانيد با همسر يا عزيزتان به تفريح و گشت و گذار برويد . رفتن به پيک نيک، پارک يا کوهنوردي همان تفريح و سرگرمي را در اختيارتان مي گذارند که نيازمندش هستيد . توجهي که در روزهاي پاياني هفته از سوي يکي از ارادتمندان و دوستداران خاموش خود کسب مي کنيد دلچسب و خوشايند است ولي مايليد خيلي زود آن حالت بلاتکليفي به سرآيد . زماني که احساس مي کنيد امکان دارد به سمت مسير نادرست و غلط هدايت شويد فقط و فقط به نداي الهام و شهود دروني گوش فرا دهيد د

دد مرداد ماه : در روزهاي دوم و سوم هفته مايليد از روي محبت و با مهرباني سر به سر اطرافيانتان بگذاريد و با آنها شوخي کنيد، اگر تصور مي کنيد که شخصي را با شوخي هاي بي غرض خود رنجانده و دلخور کرده ايد خيلي زود اقدام به عذر خواهي کنيد . در اين زمان همسر يا عزيزتان حرف دلش را به شما مي زند، ولي اگر گمان مي کنيد که او چيزي را از شما پنهان مي کند به جاي تحقيقات در خفا براي کسب اطلاعات بيشتر به صورت رو در رو از خودش سئوال کنيد د

دد شهريور ماه : در آغاز اين هفته همه چيز همانطور که در ظاهر به نظر مي رسند، جالب نيستند، پس در اين زمان، قبل از دست زدن به هر کاري، صبر و حوصله به خرج دهيد و به دقت حق انتخاب هاي متعددتان را سبک و سنگين نماييد . در ارتباطات عشقي و عاطفي، نقش يک قهرمان محبوب را ايفا خواهيد کرد و شما هستيد که در نهايت تصميمي مهم را به مرحله اجرا در مي آوريد . در روزهاي ششم و هفتم، از نظر مالي در تنگنا قرار خواهيد گرفت، پس تا جاي ممکن برنامه هاي کم هزينه را ترتيب دهيد د

دد مهر ماه : اضافه کردن عنصري غير معمول به زندگي عاطفي تان، باعث مي شود که همسر يا عزيزتان روي ابرها به پرواز در آيد . از روز چهارم تا هفتم مايليد اطلاعات بيشتري در مورد اطرافيان خود کسب کنيد، ولي اگر با خجالت و کمرويي آنها مواجه شديد، بهتر است صبر و حوصله به خرج دهيد تا زمان مناسب براي افشاي حقايق بيشتر فرا برسد . در روزهاي سوم و چهارم نيازهاي خود را در الويت قرار مي دهيد و به همين دليل ممکن است تا حدي خود خواه به نظر برسيد، ولي بهتر است کاري کنيد که همه از وضع موجود رضايت داشته باشند د

دد آبان ماه : در آغاز هفته در هنگام اتخاذ يک تصميم به تنهايي، زماني دشوار و بغرنج را در پيش رو خواهيد داشت، ولي با بهره گيري از عقل سليم و شعور، اين دوره بلاتکليفي را به راحتي پشت سر خواهيد گذاشت . ممکن است در روزهاي دوم و سوم، از نظر سلامتي با مشکلاتي مواجه شويد، ولي افزودن چاشني خلاقيت، نوآوري و ابتکار به زندگي تان، تاثيري مثبت و مستقيم روي جسم و فکرتان خواهد داشت . در اين روزها مواجهه و رويارويي با همسر يا دوست سابق، موجبات خوشحالی  شما را به بار مي آورد، ولي اگر با خودتان صادق و روراست باشيد، دچار ندامت و پشيماني نخواهيد شد
دد آذر ماه : از روز چهارم تا هفتم در حين يادگيري مهارتهاي جديد يا ثبت نام در کلاسهايي که برايتان جالب هستند، اوقات خوب و خوشي را در پيش رو خواهيد داشت . در صورت تاهل اگر وقت خيلي زيادي را با همسرتان در خانه سپري کنيد قطعا احساس کسالت و افسردگي بر شما مستولي مي شود، پس از خانه بيرون بزنيد، در سرگرمي هاي جمعي شرکت کنيد . در روزهاي پاياني هفته مهارتهاي شوخي در شما به اوج خود مي رسد، فقط مراقب باشيد که عزيزي را در اين ميان رنجيده خاطر نسازيد د

دد دي ماه : تا جاي ممکن از پند و اندرزهاي دوستان استفاده کنيد و به دنبال راههاي ميانبر و فرعي نباشيد . در اين روزها، در هنگام گشت و گذار با دوستان، فرصت آشنايي با فردي جديد و ويژه در اختيارتان قرار مي گيرد . در روزهاي پنجم و ششم هفته، حساس تر و آسيب پذيرتر از معمول خواهيد بود، پس اگر همسر يا عزيزتان بابت خطايي غير عمدي از شما عذر خواهي کرد، بهتر است پذيراي آن باشيد و به جاي انديشيدن به گذشته ها و احساسات ناخوشايند، به فکر آينده اي درخشان باشيد د

دد بهمن ماه : در آغاز هفته، آشنايي با افرادي که نقطه نظرات و عقايدي مشابه شما دارند، امکان ترقي در آينده را در اختيارتان قرار مي دهد . ممکن است براي اثبات خودتان، لازم باشد که تلاش بيشتري به خرج دهيد . در اين چار چوب زماني، آزادي برايتان اهميت زيادي خواهد داشت، حتي اگر متاهل باشيد، مايليد براي حفظ آزادي تان دست به اقداماتي غير قابل پيش بيني بزنيد . مجردان معتقدند که در اين روزها هر چيزي ارزش صبر و انتظار را دارد، ولي اگر در روزهاي ششم و هفتم، توجهي را که خواهانش هستند از سوي فردي ويژه و استثنايي دريافت نکنند، به شدت سرخورده و نا اميد خواهند شد د

دد اسفند ماه : در آغاز اين هفته، دوستان و آشناياني که تا چندي پيش اعصابتان را خورد مي کردند، به شدت کمک حالتان خواهند بود، به شرط آن که مشتاقانه از آنها تقاضاي کمک و همراهي کنيد . متاهلان در اين هفته، فداکار، ايثارگر و از خود گذشته هستند و مايلند هر طور شده رضايت خاطر همسران خود را جلب کنند . از روز چهارم تا ششم به جزييات و مسايل کم اهميت و کوچک، توجه بيش از حدي خواهيد داشت، ولي بهتر است به فکر آينده باشيد . از روز پنجم تا هفتم، شانس و اقبالي در خانه تان را به صدا در مي آورد، به هيچ وجه آن را از دست ندهيد و پذيراي آن باشيد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

امروز به یادت به گذشته ها پرواز کرده بودم... چه رویای شیرینی بود... ولی تا چشم باز کردم باز هم درد جدایی مانند دشنه ای به قلبم نیشتر زد... دیگر مرز رویاهای من از حقیقت فراتر رفته...دیگر در این دنیا نیستم... زندگی من جایی دیگر است ... جایی در دوردستها... جایی دور از بندهای باید و نباید... جایی دور از بی مهری ... دور از جدایی ... جایی که با تو باشم ... جایی که برای تو باشم... جایی که ترسی از آزادی مرغ عشق اسیر قفس نباشد...جایی که هیچ عاشقی دور از معشوق نباشد...جایی که...من باشم و تو ... تو باشی و من... جایی که دستم را در دست بگیری و من سر به روی شانه هایت بگذارم و بگریم...جایی که کسی ما را به خاطر عاشق شدن بد نام نخواند... جایی که باز من باشم و تو ... تو باشی و من ...می خواهم بروم... از این دیار ... به جایی دیگر ... شاید به جایی که هیچ کس نامی از من نداند ... شاید فرار کنم از تمام این بایدها و نبایدها و بروم...بروم به جایی که عشقم را فریاد بزنم و کسی مرا با نگاهی شماتت بار سرزنش نکند... بروم از این دیار ... بروم ... اما کجا بروم که بی تو هیچ جا خانه من نیست ... کجا بروم که بی تو هر جا که باشم غریبم ...نمی دانم ... عشق داستان غریبی است... همه چیز به تو می دهد در حالیکه همه چیزت را از تو می گیرد ... و تو نمی دانی که بدست آورده ای یا از دست داده ای ... داستان غریبی دارد این عشق که در عین شور و اشتیاق تو را به ناگه به نومیدی می کشاند و در عین نومیدی به اوج امید و اشتیاق... داستان غریبی دارد این عشق...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

كاش به اشكهاي كودكانه ام رحم مي كردي كاش توراز درونم را مي ديدي و سفر را فراموش مي كردي!!! كاش هنوز در كنارم بودي و تو را در لحظه لحظه زندگي ام حس مي كرم

************************

آن روز که ديوار شيشه اي قلبم را شکستي و درآغوش مهر و محبت ديگران آرام گرٿتي؛ همه نوازشت کردند. بوسه بر گونهء خيست زدند. دلداري ات دادند که: خوب شد؛ جستي. رها شدي. پرواز کردي

******************************

ما واقعا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نميدونيم ولي درعين حال تا وقتي که چيزي رو دوباره بدست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم . انکه تمام عشقت رو به کسي بدي تضميني بر اين نيست که اون هم همين کاررو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اينکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اينطور نشد خوشحال باش که توي دل تو رشد کرده . در عرض يک دقيقه ميشه يک نفر رو خرد کرد دريک ساعت ميشه يکي رو دوست داشت و در يک روز ميشه عاشق شد .ولي يک عمر طول ميکشه تا کسي رو فراموش کرد

*************************

عزيزم قلب من رو به تو پرواز مي كند مرا ببخش ! از اين جرم بزرگ كه دوستي است و جنايت ها به مكافات آن رخ مي دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزيزم» خطاب كرده ام ، تعجب نكن . خيلي ها هستند كه با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمي گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ي طبيعي را در خودشان خاموش مي سازند

**********************************

نمي دونم اما خيلي ها رو ميبينم که بي توجه هستن به عمق اين معناي آسموني ، هيچ توجهي ندارن...... مي دوني گاهي خيلي تاسف مي خورم براي فکر حاکم برذهنهاي مردم دور وبرم ، چرا واژه عميقي مثل دوستي رو زير سوال ميبرين ؟ چرا اصلا خيلي ها کارهاي مي کنن که اين عهدپاک رو زير سوال ببرن؟ چرا ؟چرا ؟ چرا؟چرا اصلا مي گن دوست دختر يا دوست پسر .....مگر اينا نمي دونن که دوستي پديده اي هست فراتر از اين حرفها.......عزيزهمدل ازت مي خوام همين لحظه فقط وفقط به حرمت دوستي کمي به عمق اين وديعه اسموني تاملي داشته باشي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

سلام دوستان عزیز

می خوام امروز یه شعرو از ته دل بنویسم

همتون به خاطر بسپارین

 

سگی را خون دل دادم که با من آشنا گردد

                                                             ندانستم که سگ خون می خورد خون خوار می گردد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

بي تو   onlineشبي ، باز از آن ROOM  گذشتم

همه تن چشم شدم ، دنبال ID ي تو گشتم

شوق ديار تو لبريز شد از CASE وجودم

شدم آن  USER ديوانه ، كه بودم

وسط صفحه Desktop ،  Roomياد تو درخشديد

 Dingصد پنجره پيچيد

شكلكي زرد ،  بخنديد

يادم آمد كه شبي ، با هم از آن Chat بگذشتيم

Roomگشوديم و در آن و در آن PM دلخواسته ، گشتيم

لحظه اي  بي خط و پيغام نشستيم

تو و YAHOO و Ding و دنگ

همه دل داده به يك Talk بد آهنگ

 Windowsو Hard و Mother board

وحيد دست بر آورده به keyboard

تو همه راز جهان ريخته در طرز سلامت

من به دنبال معماي كلامت

يادم آمد كه به من گفتي ازاين عشق حذر كن

لحظه اي چند بر اين  Roomنظر كن

Chat، آيينه ي عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به Emailي نگران است

باش فردا ،  PMات با دگران است

تا فراموش كني چندي از اين  Room،Log Out  كن

باز گفتم حذر از Chat ندانم

ترك Chatكردن ، هرگز نتوانم ، نتوانم

روز اول كه Emailام به تمناي تو پر زد

مثل  Spam، تو  Inboxتو نشستم

تو Delete كردي ولي من نرميدم ، نگسستم

باز گفتم كه تويك  Hackerو من Userهستم

تا به دام تو در افتم Roomها رو گشتم و گشتم

تو مرا Hackبنمودي ، نرميدم ، نگسستم ......

Roomيي از پايه تو فرو ريخت

Hackerيي ، Ignor تلخي زد و بگريخت

Hard بر مهر تو خنديد

 CPاز عشق تو هنگيد

رفت در ظلمت شب ، آن شب و شبهاي دگر هم

نگرفتي دگر از User آزرده ، خبر هم

نكني از آن Room گذر هم

 بي تو اما ، به چه حالي من از آن  Roomگذشتم ........ ؟!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

گل  کر  گل  شسه  فغو  میکو  و  داد

پروانه  ته  تش  سخته  نمیکو  فریاد

گفتم  بلبل  چتن  مناله  روز  و  شو  

گفته  ور  ریم  گل  مِ  میشو  دم  باد

ای  یار  شو  اَ  غمت  خدا  خدا  میکو  دلم

اَ  بعد  نماز  سیته  دعا  میکو  دلم

بسکیت  که  ته  وعده  صبا  داده  اَ  مِ

هر  چی  شوون   فکر  صبا  میکو  دلم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

تو  مگه  قسم  نخوردی  دلمو  تنها  نذاری؟!

 

روبروم  نشستی ، اما  از غریبه  کم  نداری

 

روبروی  من  نشستی ،  توی  چشم  تو  ستاره

 

از  صدای  تو  شنیدم ،  که  دلت  دوسم  نداره

 

دل ِ تو، تو آسمونا ، من  به  دنبال ِ  دل ِ  تو

 

تو  به  دنبال ِ ستاره ، من  به  یاد ِ قسم ِ  تو

 

تو  مگه  قسم  نخوردی  دلمو  تنها  نذاری؟!

 

هرگز  از  روز ِ جدایی  سخنی  به  لب  نیاری؟!

 

حالا  روبروم  نشستی ، حرف ِ تو  فقط  جدایی

 

تو  قسم  نخورده  بودی ، که  یه  دنیا  بی وفایی !!

 

تو  قسم  نخورده  بودی ، روزی  عشق ِ  تو  می میره!

 

     نور ِ  یک  ستاره ،  یک  شب ، جای  مهتاب رو  می گیره!

 

چراااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط دل شکسته  | 

باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت

 
باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابيد

 
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ريخت
در نگاهت عطش توفان بود

 
ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهی تشنه و ديوانه عشق

 
ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
ياد آن خنده بيرنگ و خموش
كه سراپای وجودم را سوخت

 
رفتی و در دل من ماند بجای
عشقی آلوده به نوميدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشك
حسرتی يخ زده در خنده سرد



آه اگر باز بسويم آئی
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند برجانت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

كاش ميشد زيز باران رفت


پيش باران از غم دوري تو صحبت كرد


كاش ميشد به حرمت دلهاي عاشق


رنگ محبت من و تو ابدي ميشد


كاش فاصله ها كم ميشد


و من و تو باهم و در كنار هم بوديم


كاش به حرمت دلهاي شكسته


آرزوي من و تو هم ديدني ميشد

 

كاش به حرمت تمام خوبان


رنگ زندگي من و تو هم آسموني ميشد


كاش زمان متوقف ميشد


و تو براي ابد در قلب من بودي


كاش به حرمت شبهاي پاك و روحاني


قلب من و تو نوراني ميشد


كاش دعاي ديگران در حق ما مستجاب ميشد


و دلهاي ما هم بهاري ميشد


كاش فاصله نبود و من و تو تا ابد عاشقانه ها را زمزمه مي كرديم


كاش به حرمت دعاي همه فرشته ها


آرزوي من و تو هم اجابت ميشد

التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


ترا قسم به حقيقت, ترا قسم به وفا
ترا قسم به محبت, ترا قسم به صفا
ترا به ميكده ها و تر به مستي مي
ترا به زمزمه جويبار و ناله ني
ترا به چشم سياهي كه مستي آموزد
ترا به آتش آهي كه خانمان سوزد
ترا قسم بدل و آرزو, به رسوائي
ترا بشعله عشق و ترا بشيدائي
ترا قسم به حريم مقدس مستي
ترا بشور جواني,ترا باين هستي
ترا بگردش چشمي كه گفتگو دارد
ترا بسينه تنگي كه آرزو دارد
ترا بقصه ليلا و غصه مجنون
ترا بلاله صحرا نشسته اندر خون
ترا بمريم خاموش و سوسن غمگين
ترا بحسرت فرهاد و ناله شيرين
ترا بشمع شب افروز جمع سرمستان
ترا بقطره اشك چكيده در هجران
ترا قسم به غم عشق و آشنائيها
دل چون شيشه من مشكن از جدائيها
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

طی شد این عمر تو دانی به چه سان

پوچ و بس تند چنان با د زمان

همه تقصیر من است اینکه خودم می دانم

که نکردم فکری ، که تامل ننمودم روزی

ساعتی یا آنی

که چه سان می گذرد عمر گران ؟

کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند کنون تا بچه ست

بگذارید بخنند شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

بایدش نالیدن

من نپرسیدم هیچ ، که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن ؟

نتوان فارغ و وارسته ز غم

همه شادی دیدن

هیچکس نیز نگفت ؟؟؟

زندگی چیست ؟ چرا می آئیم ؟

بعد از این چند صباح به کجا باید رفت ؟

با کدامین توشه به سفر باید رفت ؟

من نپرسیدم هیچ ... هیچکس نیز نگفت

بعد از آن باز نفهمیدم من که چه سان عمر گذشت ؟

لیک گفتند همه   که جوانست هنوز

بگذارید جوانی بکند  بهره از عمر برد .... کامروایی بکند

بگذارید خوش باشد و مست

بعد از این باز ورا عمری هست

یک نفر بانگ برآورد که :

او از هم اکنون باید فکر آینده کند

دیگری آوا داد :

چو فردا بشود فکر فردا بکند .

سومی گفت : همانگونه که دیروزش رفت

بگذرد امروزش همچنین فردایش

با همه این احوال

من نپرسیدم هیچ

که چسان وی بگذشت ؟

آن همه قدرت ونیروی عظیم

به چه اما مصرف گشت ؟

نه تفکر ، نه تعمق و نه اندیشه ولی

عمر بگذشت به بیحاصلی و مسخرگی

قدرت عهد شباب می تونست

مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت . جوانی هیهات

آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه

رهنمایم بودند

عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش و کار

و مرا می گفتند که چو آنان باشم .

که چو آنان دائم فکر خوردن باشم

فکر تامین معاش

فکر ثروت باشم

کس مرا نیز نگفت :

 زندگانی کردن فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس مرا نیز نگفت ......

زندگی همسر نیست

زندگی داشتن ثروت نیست

زندگانی کردن , فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

و صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم

حال می پندارم که این سه روز از عمر به چه ترتیب گذشت :

کودکی بی حاصل ، نوجوانی باطل ، وقت پیری غافل

به زبانی دیگر

کودکی در غفلت ، نوجوانی شهوت ، در کهولت حسرت                 

آه ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

مسافر به انتظارت خواهم ماند تا ابد برای همیشه...

زیرا می دانم که به سوی من باز خواهی گشت.

پس با همه ی توانم تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد

 به انتظارت خواهم ماند

زیرا قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطرات گذشته را می نوازد

 قلبی که در آن خاطره ها و خوشی ها مدفون است.

حتی اگر بدانم که به سوی من باز نمی گردی بازهم به انتظارت می نشینم

شاید روزی صدای پایی را بشنوم که از آن تو باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

آسان و سخت
 
> به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد


 ولی به سختی میشه در قلب او جایی پيدا کرد.


> به راحتی میشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد

 ولی به سختی ميشه اشتباهات خود را پيدا کرد.

 
> به راحتی ميشه بدون فکر کردن حرف زد

 ولی به سختی ميشه زبان را کنترل کرد.

 
> به راحتی  ميشه کسی را که دوستش داريم از خود برنجانيم

 ولی به سختی ميشه اين رنجش را جبران کنيم.
 

> به راحتی ميشه کسی را بخشيد

 ولی به سختی ميشه از کسی تقاضای بخشش کرد.

 

> به راحتی ميشه قانون را تصويب کرد

 ولی به سختی ميشه به آنها عمل کرد.
 

> به راحتی  ميشه به روياها فکر کرد

 ولی به سختی ميشه برای بدست آوردن يک رويا جنگيد.
 

> به راحتی ميشه هر روز از زندگی لذت برد

 ولی به سختی ميشه به زندگی ارزش واقعی داد.
 

> به راحتی ميشه به کسی قول داد

 ولی به سختی ميشه به آن قول عمل کرد.
 

> به راحتی ميشه دوست داشتن را بر زبان آورد 

ولی به سختی ميشه آنرا نشان داد  

 

> به راحتی ميشه اشتباه کرد

 ولی به سختی ميشه از آن اشتباه درس گرفت.

> به راحتی ميشه گرفت

 وی به سختی ميشه بخشش کرد.
 

> به راحتی ميشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد

 ولی به سختی ميشه به آن معنا بخشيد.
  

و در آخر:

> به راحتی ميشه اين متن را خوند 

ولی به سختی ميشه به آن عمل کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

باز هم امشب زير لب صدايت ميكنم

اشك ميريزم، دو چشمم را فدايت ميكنم

در  نگاه خسته ات،دنبال حرفي تازه ام

هر چه مي خواهي بگو ، من هم دعايت مي كنم

خسته اي ،طاقت نداري ،پس رهايت ميكنم

 رفته اي،من مانده ام،در انتها ي عشق تو

رفته ام قربان عكست،چشم زير پايت ميكنم

بي تو تنهايم

..................................................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

کاش می دانستم

 دنبالت مي گردم ،

لاي نوشته هاي قديمي ام ،

تا خوردگي کتابهايم را باز ميکنم،‌

تا کجا خوانده بودمت ؟

يادم نيست،‌

يادم نمي آيد که از آغاز کدامين قسط،

کدامين برگه ي ماليات،‌

کدام قبض فراموشت کردم !

زير تخت را جستجو مي کنم ،

دفترم خاک گرفته است،

لباسهاي کثيفم را به ماشين رختشويي مي سپارم،

همسايه لبخند مي زند،

لبخندش را باز مي تابانم،

در اعماق چشمانش هيچ نيست،

مي روم سر کار،

با مردم مي خندم،

نگاهشان مي کنم ،

دردهايشان را مي شنوم ،‌

در آيينه مي نگرم ،

دردهايم را مي بينم ،

و چشمانم ، در اعماق چشمانم هيچ نيست...

هميشه خسته ام،

هميشه ميخواهم موهايم را از ته کوتاه کنم،‌

هميشه مي خواهم شعر بگويم ،

هميشه مي خواهم نتهاي موسيقي را دانه دانه بر ضمير رايانه ام بچينم ،

هميشه مي خواهم چيزي را فرياد کنم ،

هميشه هيچ نکردن عذابم مي دهد،

هميشه هيچکس آنقدر که بايد باشد نيست !

هميشه کمي تنهايم ،

و هميشه تو در نيمه ي خالي جانم نشسته اي و ساکت و آرام نگاه مي کني

و هيچ و هيچ نمي گويي . . .

کفشهايم کهنه مي شوند،

مي سايند روي جاده اي تکراري تر از خودم،

عوضشان نمي کنم،

مرا ياد تو مي اندازند،

ياد قدمهايت،

قدمهايي که فقط من مي ديدم و بس،

ياد حرفهايت،

ياد روزهايي که عادتت بود و مرا مي خواندي،

با هم شعر مي نوشتيم،

با هم موسيقي را با دقت بر احساس واژه ها مي نشانديم ،

با هم آرام ميگرفتيم ،

با هم مي خنديدم،

خسته که مي شدم تو بودي،

بي حوصله که بودم ، تو بودي،

از آدمها که دلم مي گرفت از دنيا که مي بريدم ، تو بودي،

قافيه ها که مي رفتند، تو بودي . . .

نمي دانم تا کجا خوانده بودمت . . .

نمي دانم کجا گمت کردم . . .

نمي دانم کجا گمت کردم . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

                                                              حافظ
                                         اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
                                       به خال هندويش بخشم سمرقند بخارا را

                                                          صائب تبريزي
                                       اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
                                   به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
                                  هر آنکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد
                                     نه چون حافظ که مي بخشد سمرقند و بخارا را

                                                               شهريار
                                          اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
                                         بخال هندويش بخشم تمام روح اجزا را
                                  هر آنکس چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد
                                 نه چون صائب که مي بخشد سرو دست و تن و پا را
                                     سر و دست وتن و پا را به خاک گور مي بخشند
                                         نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلهارا

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 
در سکوت دلنشين نيمه شب
ميگذشتيم از ميان کوچه ها
رازگويان، هر دو غمگين، هر دو شاد
هر دو بوديم از همه عالم جدا.

                                      تکيه بر بازوي من مي داد گرم
                                      شعله ور از سوز خواهش ها تنش
                                      لرزشي بر جانم مي ريخت نرم
                                      ناز آن بازو به بازو رفتنش!

در نگاهش با همه پرهيز و شرم
برق مي زد آرزويي دلنشين
در دل من، با همه افسردگي
موج مي زد اشتياقي آتشين.

                                        زير نور ماه دور از چشم غير
                                        چشم ها بر يکديگر مي دوختيم
                                        هر نفس صد راز مي گفتيم و باز
                                        در تب نا گفته ها مي سوختيم.

نسترن ها از سر ديوار ها
سر کشيدند از صداي پا ما
ماه مي پائيدمان از روي بام
عشق مي جوشيد در رگ هاي ما

                                       سايه هامان مهربان تر بي دريغ
                                       يکديگر را در بر داشتند
                                      تا ميان کوچه اي با صد ملال
                                      دست از آغوش هم برداشتند!

باز هنگام جدائي در رسيد.
سينه ها لرزان شد و دل ها شکست
خنده ها در لرزش لب ها گريخت
اشک ها بر روي رويا ها نشست!

                                         چشم جان من به ناکامي گريست
                                         برق اشکي در نگاه او دويد
                                         نسترن ها سر به زير انداختند!
                                         ماه را ابري به کام خود کشيد.

تشنه تنها خسته جان آشفته حال
در دل شب مي سپردم ره خويش
تا بگريم در غمش ديوانه وار
خلوتي مي خواستم دلخواه خويش

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

یه روز دیدم یه بلبلی اومد تو باغچه ی خونه ام

                                                   چهچهی زد اومد نشست کنار گلبرگ خونه ام

تکون تکونی خورد و بعد رفت و اومد باز روز بعد

                                            دیدم به گلبرگم می گفت:میخوام تو رو با خوب و بد 

ساده و بی ریا بگم میخوام تو رو دوستت دارم

                                                       باور نمی کنی چقدر قد خدا دوستت دارم 

گل برگ ناز و خشکی داشت فکر کرد عوض شده زمون

                                             گذشت و چند روز بعد از اون رفتم ببرسم حالشون

دیدم گلم بژمرده بود بیچاره رنگش رفته بود

                                                         زود فهمیدم که بلبله آرزوهاش و برده بود

گل رنگ بلبل و می دید دروغ و نیرنگش ندید

                                       تا گل قشنگ بود اون نشست ازش که خسته شد برید

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

 

اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت

 

این منم چون گل پرپر که نشستم سر راهت

 

تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم

 

اگه من نمردم از عشق تو بدون که رو سیاهم

 

اگه عاشقی یه درد، چه كسي آن درد رو  نديده

 

تو بگو كدوم عاشق، رنج دوري نكشيده

 

اگه عاشقي گناه، ما همه غرق گناهيم

 

ميون اين همه آدم، يه غريب و بي پناهيم

 

تو ببين به جرم عشقت‌، پرپروازم بستند

 

تو نديدي من مغرور چه بي صدا شكستم

 

چه بگم وقتي كه عاشق، زخمي تيغ هلاكه

 

همه بال و پر زدن‌اش رقص مرگي روي خاك

 

شبان غم تنهايي خويش


عابد چشم سخنگوي توام


من در اين تاريكي


من در اين تيره شب جانفرسا


زائر ظلمت گيسوي توام


گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من


گيسوان تو شب بي پايان


جنگل عطرآلود


شكن گيسوي تو


موج درياي خيال


كاش با زورق انديشه شبي


از شط گيسوي مواج تو من


بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم


كاش بر اين شط مواج سياه


همه ي عمر سفر مي كردم


من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور


گيسوان تو در انديشه ي من


گرم رقصي موزون


كاشكي پنجه ي من


در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست


 

هر لحظه که از عمرم ميگذرد


به کلمه مرگ بيشتر فکر ميکنم


در حالی که هنوز پيری را تجربه نکردم


از جوانيم هنوز بهره ای که می خواستم نبرده ام


و کودکيم را درونم پنهان کرده ام ....


هيچ کس مرا نمی شناسد


درونم پر از حرفهای ناگفته است


پر از رازهای ناگفته ...


و به خودم افتخار می کنم


چون درد هايی کشيده ام که مرا ساخته است


و چيزهايی می دانم که هيچ کس نمی داند


و پس از مرگم با کالبدم خواهد پوسيد.....

 


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

رفتي و بي تو دلم پر درده


پاييز قلبم ساکت و سرده


دل که مي گفتم محرمه با من


کاشکي مي ديدي بي تو چه کرده



اي که به شبهام صبح سپيدي


بي تو کويري بي شامم من


اي که به رنجام رنگ اميدي


بي تو اسيري در دامم من

با تو به هر غم سنگ صبورم


بي تو شکسته تاج غرورم


با تو يه چشمه چشمهء روشن


بي تو يه جادم که سوت و کورم



اي که به شبهام صبح سپيدي


بي تو کويري بي شامم من


اي که به رنجام رنگ اميدي


بي تو اسيري در دامم من



چشمهء اشکم بي تو سرابه


خونهء عشقم بي تو خراب


شاديا بي تو مثل حبابه


سايهء آهه نقش بر آب

رفتي و بي تو دلم پر درده


پاييز قلبم ساکت و سرده

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

اگه يه نامه باشم
پر از پياماي خوب
كاشكي جوابم تو باشي
اگه يه عابر باشم
اسير طوفان شن
كاشكي سرابم تو باشي
پر از گناهم اگر رها شده بي خبر
كاشكي گناهم تو باشي
اگر تمام تنم
دو چشم خسته باشه
كاشكي نگاهم تو باشي
تو در من تب خوندني تب تند و فرياد
تو اصلا تمام مني ، يه سايه ي همسفر ، يه همزاد
تولد يك صدا يه فرياد
سكوت من شيشه اي صداي تو موندني
در من ، طلوع صدايي
تو مثل گل ساده اي نجيب و آزاده اي
اسمت ، صداي رهايي
صداي من رفتني
صداي ما موندني
مثل صداي هميشه
تو مثل گل ساده اي
نجيب و آزاده اي
حرفي ، براي هميشه

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 


اگه پسرا نبودن کی مامانا رو دق می داد؟

اگه پسرا نبودن کی خونه رو می کرد باغ وحش؟

اگه پسرا نبودن تو دانشگاه استاد کیو ضایع می کرد؟

اگه پسرا نبودن دخترا به چی می خندیدن؟

اگه پسرا نبودن دخترا کیو سر کار می ذاشتن؟

اگه پسرا نبودن دخترا کیو تیغ می زدن؟

اگه پسرا نبودن کی تو کلاس می رفت گچ می یاورد؟

اگه پسرا نبودن کی اشغالا رو می ذاشت جلوی در؟

اگه پسرا نبودن دخترا واسه کی اشوه شتری بیان؟

اگه پسرا نبودن کی نمره هاش همیشه تک بود؟

اگه پسرا نبودن دخترا اوقات فراغتشون رو چطوری می گذروندن؟

اگه پسرا نبودن من الان کیو سوژه می کردم تو وبلاگم؟

حالا اگه دخترا نبودن کی حال پسرا رو می گرفت؟

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

می گن دوست دختر مثل ادامسه می گی نه؟ پس بخون......

1 داشتن یک بسته همیشه بهتر از یکیه

2 فراموش نکن پایان هر ادامسی سطل اشغاله پس برای هیچ ادامسی قیمت زیادی نپرداز

3 ادامس نیمه خورده کسی رو نخور

4 جویدن بیش از حد ادامس جز بی مزه شدن حاصلی نداره

5 همیشه مدل ها و طعم های بهتر از اونی که داری وجود داره

6 حسرت ادامسی که دور انداختی رو نخور

7 ازدواج با دوست دخترت مثل قورت دادن ادامسه هیچ ادم عاقلی ادامسش رو قورت نمی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

ز دستم بر نمي خيزد كه يكدم بي تو بنشينم

بجز رويت نمي خواهم كه روي هيچ كس بينم

من اول روز دانستم كه با شيرين در افتادم

كه چون فرهاد بايد شست دست از جان شيرينم

تو را من دوست مي دارم خلاف هر كه در عالم

اگر طعنه ست بر عقـلم و گر رخنه ست بر دينم

 

نـمـی دانــم پـس از مــرگم كسـی یـادم كند يانه؟    

بـــخــوانــد دفــتـر شعـرم، مرا شادم كند يا نه؟
مــنی كـــه بـــا امــیــد لـطف یـزدان رفتم از دنيا
نــمـــی دانم كه او گوشی به فريادم كند يا نه؟
هـــر آنكس را كه در دنيا زخود رنجانده ام گاهی       

 نــمــی دانـــم زبـنــد خــویـش آزادم كند يا نه؟
اگــر بــا تـیـشه طـعـنـه بـشـد ویـران دلـی از من
نــمـی دانــم كــه آن ویــرانـــه آبادم كند يا نه؟
بـه نـاحـق گـر كـه خوردم مالی از طفل يتيم اينك       

نمـــی دانـــم كــه بــا بـخشيدنم شادم كند يا نه؟
اگـرگــردیـد نـیــلی صـورتـی از سـيلـی و مُـشـتم
نــمــی دانــم گــذ شــتــش خـانه آبادم كند يانه؟
اگـر گـاهـی دل مــادر زخـود رنــجــانـده گرداندم     

 نـــمـــی دانــم كــه شـيرش را حلالم ميكند يانه؟
ز فـــرمان پــدر گاهــی اگـــرپــیــچـيده ام سر را
نــمـــی دانــم كــه با بخشش زلالم می كند يانه؟
اگر حــقــی بـه ناحق كرده ام در طول عمر خود    

  نــمی دانـم كـه صاحب حق خلاصم می كند يانه؟
اگــر گــامــی بــه راه كــج نهادم ، پای درظـلمت
نــمــی دانـــم كــه پا فكری به حالم می كند يانه؟
دروغــم گــر کــه فــردی را گــرفــتـار بلا گرداند    

 گــذ شــتـش آنــک آســوده خـیـالم می کند یا نه؟
دل جــاویـــد گــر رنـجـیـده شد از دست این و آن
نــمــی دانــم کـــه دل دور از ملالم می کند یا نه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

دشت نگاهت جای آهوهاست می دانم

دستان پاکت مثل من تنهاست ، می دانم

هرگز دلت در هیچ ظرفی جا نمی گیرد

حجم دل تو وسعت دریاست ، می دانم

می آیی و با دستهایت پاک خواهی کرد

اشکی که روی گونه ام پیداست ، می دانم

برگشتنت در قلبهای مردم مرده

همرنگ طوفانی ترین دریاست ، می دانم

جای سرانگشتان پر نورت ، در این ظلمت

مانند رد باد بر صحراست ، می دانم

در باور کوتاه این مردم نمی گنجی

وقتی بیایی اول دعواست ، می دانم

آقا ، اگر تو برنمی گردی دلیل آن

در چشمهای پر گناه ماست ، می دانم

ای کاش برگردی و بعد از اینهمه دوری

یکباره حس بودنت زیباست ، می دانم

تو باز می گردی اگر امروز نه ، فردا

از آتشی که در دلم برپاست می دانم

 

 

آخر نقدر من سوروشوم قافله لردن

آیا نه خبر واردی دسینِِّنر هله یوخدی

عاشق اولاسان یاره الین چاتمیه هرگز

عاشقلره اونّاندا چتین مرحله یوخدی

 ((یعنی ))

((عاشق باشی و دستت هرگز به یارت نرسد ))

((برای عاشقان مرحله ای سخت تر از این نیست ))

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم.........

دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم...........

گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم.........

به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم........

رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند........

همه خو درده من بودند گمان كردند كه همدردند!.....

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی شعله به خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی ...

 

I LOVE YOU

I LOVE YOU

I LOVE YOU

I LOVE YOU

I LOVE YOU

I LOVE YOU

I LOVE YOU

I LOVE YOU

I LOVE YOU

I LOVE YOU

I LOVE YOU

I LOVE YOU

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  |