|
|
|
|
|
اما من و تو... دور از هم مي پوسيم!!! غمم از وحشت پوسيدن نيست... غمم از زيستن بي تو ٬ دراين لحظه ي پر دلهره است. ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست ...!!! از سر اين بام اين صحرا ، اين دريا پر خواهم زد ، خواهم مرد غم تو ، اين غم شيرين را... با خود خواهم برد... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
قلم بگرفته در دستم نميدانم چه ميگويم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
با نامت امشب آري فالي زدم به مستي با خويش گم شدم من در سينهي شبستان بي خويشتن نشستم در اوج مي پرستي هر گوشهي دلم را خالي نمودم از غير غير از خدا تو بودي كارام مي نشستي درد دل خرابم جز نام يك نفر نيست آن يك نفر تو بودي كز غير من گسستي در حافظيه امشب غوغاست چون دل من انگار چشمت امشب بر چشم من ببستي با تو برايم هر شب اوج كمال بودست بي تو ولي نشستم در عمق چاه پستي سرد است آري اما گرمست دل «مسافر»چون ميزبان دل او و مهمان تو هستي |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمش آهنگ غريبي مينواخت ضرب سازش حرفهايي تازه داشت پاي در محراب برد و مست شد دست مستش چنگ در مضراب زد اشك در چشمش به رقص آمد به ناز با نواي ساز غوغا كرده بود هوش از كف داد آن شوريده مرد مو پريشان چشم بسته جان به رقص آتش است اين جان او را ساخته با نگاهش مثنويها ميسرود روح خود بر بالهاي حق سپرد دست بر دامان تار انداخت زود يادم آمد از شباب زندگي يادم آمد عشق غوغا كرده بود عشق كامد جان و تن از ما گرفت يادم آمد پير حق گفت اينچنين عشق يعني سر به سر ديوانگي عشق بي مي مستي و شور آورد عشق جانها را تسلي ميدهد عشق ليلي را چو مه مشهور كرد عشق شيرين شهرها آباد كرد عشق هرگز اتفاقي ساده نيست عشق با اشك علي آغاز شد عشق مولا را سوي احمد كشاند عشق بود عباس را سيراب كرد عشق بود آنچه حسين از يار گفت عشق بود آنچه ز حق آموختند شوق ميبايد كه دل عاشق شود جامه اي از اين سخنها بافتم ديگر از مضراب هم خون ميچكيد او هنوز انگار بي خود بود و مست لحظهها بگذشت تا آرام شد ساز را بوسيد، چون مهر نماز چون دعا بر لب سخنها ميسرود بوسهاي بر غنچهي لبخند زد اشك در چشمان من بي تاب شد ليك دل بيدار گشت و هوشيار بارالها روي از عبدت مگير |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
آي رفقا كي مي تونه ، خط بکشه رو غصه هام ؟! هوای تازه ای بده ، به هق هق ترانه هام ؟! كي مي تونه عاشقونه ، تُو فصل خشكسالي من ؟! بارون ياري بباره ، رُ دستاي خالي من ؟! تُو پيله ي ثانيه ها ، اگر چه ميزد تپشم ! پوسته ي سختِ كهنگي ، نذاشت كه تازه تر بشم ! حالا كه با همه وجود ، داد مي زنم كمك كنيد ! دردامو با غصه هاتون ، يه حس مشترك كنيد ! ديگه دستم به نوشتن نمي ره ديگه آوازي رو لبهام نمي ياد ديگه آغوشِ خرابِ آسمون واسه ي بردنِ دردام نمي ياد كِي مياد اونكه بي ريا ، دست رفاقتم مي ده ؟! بلور اشكُ مي شكنه ، به خنده عادتم مي ده ! اونكه نگاش لبريزِ از ، طلوعِ عشق و عاطفه اس ! معني تازه اي مي ده ، به اين صدا به اين نفس ! سهم خطر كردن من ، آواري از حادثه هاس ! به انتظار ياري تون ، نگين كه گريه نا به جاس ! حالا كه با همه وجود ، داد مي زنم كمك كنيد ! دردامو با غصه هاتون ، يه حس مشترك كنيد ! ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
به خيالم كه نگاهت ، از چشام دردُ مي خونه ! به خيالم غصه هامو ، نفسِ تو مي سوزونه ! به خيالم آسمونم ، از تو پُر ستاره مي شه ! شونه هات يه جون پناهن ، واسه اين بغضِ هميشه ! از تو من تنها يه ذره ، عشق بي ريا مي خواستم اما تو اوني نبودي ، كه من از خدا مي خواستم نگو با مكرِ نگاهت ، واسه من ترانه بنويس وقتی که چشاتُ بستی ، وقتی که دلت باهام نیس من پُر از وقت غروبم ، تو وسيله ي شكنجه ! تو هموني كه مي خواستي ، دلم از دنيا بِرَنجه ! بغضم از غيبت دستات ، روي شونه هام شكسته ! حنجرَه م براي فرياد ، دل به اين ترانه بسته ! شمع تو كي نگرونِ ، شبِ بي چراغ من بود ؟ تنها زمهرير دستات ، سهم دست داغ من بود فصل خاكستريِ تو ، ارزشِ عشقُ نداره اما یک لحظه خیالت ، منو آروم نمي ذاره |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
مي دونم بي تو هلاكم ، اي كه باروني به خاكم منو پُر كن از ترانه ، تُو ركوع آخرينت ! قلم خشكيده ي من ، واسه چشماتُ سرودن صد هزار دفه شكسته ، پاي اسم نازنينت ! تُو نگام يه التماسه ، واسه اينه بي هواسه كاش ببينيُ بخوني ، معنيِ بهونه هامو من يه زخم از غمي خوبم ، هم قسم شو با غروبم بگو تنها نمي ذاري ، تا هميشه شونه هامو از قنوت نابِ دستات ، از حروف پاك چشمات به غزل رسيده شعرم ، غزلي جنس ستاره ! تُو نجابت نگاهت ، تُو غرور بي گناهت داره گُم ميشه دلي كه ، غير تو چيزي نداره ! آخ اگه باشي كنارم ، تُو زمستونا بهارم با مني كه بي تو هيچم ، تو بيا وُ همنفس باش تو خودِ راز و نيازي ، يه فرودي يه فرازي واسه اين عاشقِ پرواز ، آسموني بي قفس باش |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
تو را فرياد خواهم زد ، در اوج دل كُشي هايم نگو بر نقطه ي صفر است ، تنور داغ رؤيايم چنان در بَندِ شب ، گيرم ، كه حتي بغض من جُرم است ! كه بر اين پلك افسرده ، غرور سرمه دان بشكست ! مَرمت كن غرورم را ، نگو بگذشته كار از كار ! كه من بي سنگر و اين شب ، حضور ممتد آوار ! تو را فرياد خواهم زد ، در اوج دل كُشي هايم نگو بر نقطه ي صفر است ، تنور داغ رؤيايم فرود آ اي مسيحايي ، بگير نعش مرا بر دوش ! سرانجام مرا سر كن ، اگر تلخم اگر خاموش ! بيا با بيرق دريا ، كه بي وقفه كويرم من ! براي بودنِ بی تو ، به مردن ناگزيرم من !!!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
بازهم امشب زیر لبهایم صدایت می کنم اشک می ریزم ، دو چشمم را فدایت می کنم در نگاه خسته ات ، دنبال حرفی تازه ام هرچه می خواهی بگو ، من هم دعایت می کنم خسته ای ، طاقت نداری ، می روی آخر سفر طاقت اشکت ندارم ، پس رهایت می کنم رفته ای ، من مانده ام در انتهای عشق تو رفته ام قربان عکست ،جان به پایت می کنم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی تو میگفتی اگر اهریمن شهوت بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب خشم خویش مغلوب خواهی ساخت ولی من خود به چشم خویشتن دیدم فرزندی به ران مادرش دزدانه می لغزید خداوندا... اگر مردانگی اینست به نا مردی قسم نامرد نامردم اگر دست را به قرآنت بیالایم. تو خود گفتی که نامردان بهشت را نمی بينند و دوزخ جای آنهاست من اما ديدهام نامرد نامردان که با خون رگ مردم کاخها می سازد شبی در کنج ميخانه گرفتم تيغ بر دستم بگفتم يا کريم الله خيال کردی که من مستم تو از مستی چه ميدانی؟ تو فرعون را خدا کردی تو شيرين را ز فرهادش جدا کردی به خدا اگر روزی به قسمی حاکم اين شهر من گردم به مستی خون صدها شيخ را خواهم ريخت خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زير آيی . تهی دست و زبان بسته خسته از کاری به سوی خانه باز آيی . غرورت را برای لقمه نانی به زير پای هر مرد و نامردی بيندازی . زمين و آسمانت را کفر می گويی نمی گويی؟ حالا یه جورایی پاورقی: خداوندا... اگر من بنده تو نیستم تو که مولای من هستی
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
پنیر مورد علا قه شما در مورد شخصیت تان می گوید پنیر یکی از لذ یذ ترین غذاهاست که با تنوع خاص خود تقریباً می تواند تمام سلیقه ها را راضی نگاه دارد. اما در این حال چیزهای دیگری نیز راجع به این افزودنی خوشمزه وجود دارد که احتمالاً چیزی درباره آن نمی دانید : پنیر می تواند نکات بسیاری را درباره خودتان به شما بگوید ! یک تحقیق جدید در این زمینه که از سوی انجمن لبنیات سازی آمریکا انجام شده نشان می دهد ن.ع پنیری که انتخاب می کنید می تواند اطلاعات زیادی را راجع به شخصیت شما آشکار سازد . بنابراین بگویید پنیر وببینید چه نوعی از آن باعث خوشحالی شما می شود . پنیر نرم مثل پنیر خامه ای پنیر نیمه نرم مثل پنیر فتا پنیر های فانتزی مثی پنیر چدار پنیر سفت مثل پنیر تبریزی یا لیقوان پنیر نرم مثل پنیر خامه ای تحقیقات نشان می دهد اشخاصی که طالب تجمل اند به مراتب از خوردن پنیرهای نرم همانند پنیرهای خامه ای بیشتر لذت می برند وهمیشه به دنبال لوازم لوکس وتجملی هستند از پوشیدن لباس ابریشمی به عنوان لباس راحتی گرفته تا پوشیدن دمپایی های بسیار شیک رو فرشی . شما می دانید که چگونه باید با خود و زندگی خویش کنار بیایید لذت خریدن این پنیر دقیقا به اندازه لذت خریدن آباژور زیبا برای اتاق خوابتان است پنیر نیمه نرم مثل پنیر فتا پنیرهای نیمه نرم مثل پنیر فتا ( پنیرهای بسته بندی پاستوریزه ) ما را به دوران بچگی می برد . بنابراین آن ها همگی به خانه خانواده و کانون گرم خانوادگی مربوط می شوند . اگر هنوز به این پنیرها علا قه مندید متخصصان معتقدند که عمیقا دوست دارید یک بار دیگر شرایط گذشته را برای خود باز سازی کنید و این شاید همان دنیای امنی است که همیشه به دنبال آن بوده اید . به همین دلیل است که شما ابتدا خانواده دوست فامیل و آشنا را در اولویت قرار می دهید و این به رغم برنامه بسیار فشرده شماست . خانواده شما همیشه به دنبال غذاهای خانگی هستید خانه شما همیشه گرم و پر از میهمان است و از دیدار دوستان شاد می شوید و سعی می کنید حداقل یک شب در هفته را با خانواده به خوبی و خوشی بگذارنید پنی های فانتزی مثل پنیرهای چدار : هرتکه از این پنیر که معمولا در بسته بندی های کوچک وگاه با ترکیبات سبزیجات و ... تهیه می شوند گوشه ای از زندگی تان را تصویر می کشد و این نشان می دهد که شما تا چه حد در انجام کارهایتان مصمم و با اراده اید . همانند پنیرچداراز خارج سخت و از درون نرم وانعطاف پذیر . در هر کاری همانند بزرگسالان فکر می کنید و اجازه نمی دهید کسی در روابط شما با دوستان دخالت کند آن چه شما را از دیگران متمایز می سازد همان روح سخت در عین حال لطیف شما در برخورد با مسایل دیگران است . شاید به همین دلیل است که دیگران از مشورت با شما بیشترین استفاده را می برند . پنیر سفت مثل پنیر تبریزی یا لیقوان : این پنیرها با طعم لذیذ باعث می شود احساس سر مست بودن به شما دست دهد . احساسی که در یک جنگل زیبا پر از شقایق های وحشی به انسان دست می دهد اصلا خجالتی نیستید . شما عاشق رفتن به موقیت های جدید هستید و از این که منبع خیر باشید لذت می برید . دوستان عاشق شما هستند زیرا آن ها بهترین لحظات را با شما می گذرانند لذت گذراندن وقت با شما آن چنان زیاد است که هیچ میهمانی بدون حضورتان برگزار نمی شود شما مهربان دلرحم صمیمی و روراست هستید |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
مفاهيم عشق بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است: |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟ چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟ از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم ز بسكه با لب مخنت ،زمين فقر بوسيدم كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟ چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟ ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
كاش وقتي زندگي فرصت دهد،گاهي از پروانه ها يادي كنيم كاش بخشي از زمان خويش را ،وقف قسمت كردن شادي كنيم كاش وقتي آسمان باراني ست ،از زلال چشم هايش تر شويم وقت پاييز از هجوم دست باد،كاش مثل پونه ها پر پر شويم كاش وقتي چشم هايي ابريند ،به خود آييم و سپس كاري كنيم از نگاه زرد گلدانهايمان ،كاش با رغبت پرستاري كنيم كاش دلتنگ شقايق ها شويم ،به نگاه سرخ شان عادت كنيم كاش شب وقتي كه تنها مي شويم ،با خداي ياس ها خلوت كنيم كاش گاهي در مسير زندگي، باري از دوش نگاهي كم كنيم فاصله هاي ميان خويش را، با خطوط دوستي مبهم كنيم كاش با چشمانمان عهدي كنيم، وقتي از اينجا به دريا مي رويم جاي بازي با صداي موج ها ،درد هاي آبيش را بشنويم كاش مثل آب مثل چشمه سار ،گونه نيلوفري را تر كنيم ما همه روزي از اينجا مي رويم ،كاش اين پرواز را باور كنيم كاش با حرفي كه چندان سبز نيست ،قلب هاي نقره اي را نشكنيم كاش هر شب با دو جرعه نور ماه، چشم هاي خفته را رنگي زنيم كاش بين ساكنان شهر عشق ،رد پاي خويش را پيدا كنيم كاش با الهام از وجدان خويش ،يك گره از كار دل ها واكنيم كاش رسم دوستي را ساده تر ،مهربان تر آسماني تر كنيم كاش در نقاشي ديدارمان ،شوق ها را ارغواني تر كنيم كاش اشكي قلب مان را بشكند ،با نگاه خسته اي ويران شويم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهائیست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشائیست مرا در اوج می خواهی تماشا کن ،تماشا کن دروغین بودمت دیروز ،مرا امروز حاشا کن در این دنیا که حتی ابر هم نمی گرید به حال ما همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
حتما بیاد می اوری برایت نوشته بودم:
بمان وهر انجا که هستی خوش باش. بیا اگر که میخواهی با من باشی ـعجله کن. تصمیم بگیر.نمیتوانم مانع از حرکت قطار زمان شوم. نیز حتما به یاد می اوری که برایت نوشته بودم: به عشق تو امیدوار خواهم زیست. .... و تو نزدیکترین ستاره به ماه را به من هدیه دادی. لحظات دلتنگی ام از سیاهی شبهای خویش ـ انگاه که ابر غلیظ راه نفسم را میبست تک ستاره ی تو امید من بود. امروزـ ولی نه امروز امسال ...........سال پیش گویی هفته ی گذشته بود چشم انتظار بی هیچ انتظاری فرشته خوش باوری مرا ازمن گرفت. دوست داشتنت را به سوتفاهم تبدیل کرد. باورت چه بود؟ نمیدانم! تک ستاره ام در دود ومه فرو خفت. گل امیدم به هر شاخه ـ غنچه غنچه فسرد. نهال ارزوهایم از نسیم ـ شاخه شاخه شکست. اری دریا هم با ان عظمت موج موج میشکند. چه بسا من ـ مانند رودخانه ای بودم که به مرداب پیوست. و امشب بیاد ان شب می نویسم. در کنار خاکستر اتشی نشسته ام که زغالهایش به سان ستاره گان چشمک میزنند. تک ستاره ات را را بردار و ببر.ارزانی خودت. ماه و اسمان را هم به یادگار ببر. بر روی صندلی نشسته و می نویسم. نه برای تو.بلکه برای خودم. چرا که دیگر هیچ احساسی نسبت به صندلی کنارم ندارم. دیگر امیدوار نیستم. ولی زندگی زیباست |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها معنای تلخ زندگی.............. نهفته در لبخند تلخ پرندگان به انسانهایی است که, از اخرین تکه ی نانشان هم نمی گذرند!!!! و دریغا که, کوتاه ترین لحظه ی بودن "زندگی" است. هنگامی که: تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت پنجره ی اتاقم تجربه می کنم, چرا ناراحت باشم؟ وقتی که: بهترین موسیقی ها را در سکوت اتاق کوچکم می شنوم. چرا غرق در شادی نباشم؟ که گاه: یک لبخند ,ان قدر عمیق می شود که گریه می کنم. گاه: یک نغمه, ان قدر دست نیافتنی است که با ان زندگی می کنم. حتی گاه: یک نگاه ان چنان سنگین است, که چشمانم , رهایش نمی کنند. و گاه: یک عشق ان قدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
از خوشه ی پروین ستاره ای برای دل سرکش خویش می چینم.
کم نور ترین ستاره!!! شاید برای اینست که گمان میکنم هر ستاره ی پر نوری در اسمان دل بسته و چشم انتظاری بر روی زمین دارد. چقدر سخت است در میان این همه ستاره ی عاشق , دل به ستاره ای بست که شاید نمی داند عشق چیست! ! ! من که از دل ستاره ها خبر ندارم!!!!!!!!! من که از دل ادم ها خبر ندارم!!!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
دنیا فقط سیاهی نیست فقط غم و جدایی نیست |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 2:16 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
کیه که آخر دیوونگیه واسه چشات |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 2:15 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتر آخر خط زندگی این نفسای آخر وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر میشم وقتی با یه زخم زبون ازاین و اون دلگیر میشم این آخر راه دیگه باید که تنها بمونم تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم باید برم باید برم باید که بی تو بپرم آخ که چه سنگین می زنه این نفسای آخرم سکوت من نشونیه رضایتم نیست می دونی دلمو حالا می تونی از سوی چشمام بخونی بگو آخه جرمم چیی که باید این جور بسوزم هیچی نگم داد بزنم لبامو رو هم بدوزم در به در غزل فروش منم که گیتار میزنم با هر نگاه به عکست انگارمن خودمو دار میزنم نفرین به عشقو عاشقی نفرین به بختو سرنوشت به اون نگاه که عشقتوتو سرنوشت من نوشت نفرین به من نفرین به تونفرین به عشق منو تو به ساده بودن منوبه اون دل سیاه تو نفرین به عشقو عاشقی نفرین به بختو سرنوشت به اون نگاه که عشقتوتو سرنوشت من نوشت نفرین به من نفرین به تونفرین به عشق منو تو
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
حیف عمری که هدر شد حیف روزایی که سر شد حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم حیف شب ها که نشستم با خیالت زیر مهتاب حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو تو خواب حیف با وفایی من حیف عشق و اعتقادم حیف اون دسته گلی که توی پاییز به تو دادم حیف فرصت های نقره م حیف عمرم و دقیقه م حیف هرچی به تو گفتم راست راستی حیف سلیقه م حیف عمری که هدر شد حیف روزایی که سر شد حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت حیف اعتماد اون روز حیف واژه ی خیانت حیف اشکایی که ریختم واسه تو دم سپیده حیف احساس طلایی حیف این عشق و عقیده حیف شادی توی روزی که می گن تولدت بود حیف عاشقی که گفتی اولش کار خودت بود حیف جمعه های دلگیر حیف شنبه های رنگی حیف اون روز که نوشتم چشای به این قشنگی حیف فکرایی که کردم واسه جستن بهونه حیف عشقی که کسی نیست حالا قدرشو بدونه حیف عمری که هدر شد حیف روزایی که سر شد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق يعني لايق مريم شدن ... عشق يعني با خدا هم دم شدن ... عشق يعني جام لبريز از شراب ... عشق يعني تشنگي يعني سراب ... عشق يعني خواستن و له له زدن ... عشق يعني سوختن و پر پر زدن ... عشق يعني سال هاي عمر سخت ... عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ ... عشق يعني با " خدا يا " ساختن ... عشق يعني چون هميشه باختن .... يعني حسرت شب هاي گرم ... عشق يعني ياد يک روياي نرم .... عشق يعني يک بيابان خاطره ... عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره ... عشق يعني گفتني با گوش کر ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
آه اي دل غمگين، كـه به اين روز فكندت؟! فريـاد كـه از يـاد برفت آن هـمه پندت اي مرغـك سرگشـته،كداميـن هوسآموز بي بال و پَرَت ديد و چنيـن بست به بندت؟ اي آهـوي تنهـاي گـريـزانِ پـريشـان خون ميچكـد از حلقـهي پيچان كمندت اي جـام بـه هـم ريختـه، صد بار نگفتم: بـا سنـگـدلان يـار مشـو ميشكننـدت آه، اي دلِ آزرده، دريـن هستـي كـوتـاه آتـش بـه سـرم مـيرود، از آه بلنـدت جـان در صدف شعر، گُهر كردي و گفتـي صـاحبنظراننـد، پشـيـزي بِـخـرندت ارزانتـرت از هيـچ گـرفتنـد و گذشتنـد امـروز ندانـم كه فـروشنـد به چنـدت؟ جـان دادي و درسي به جهـان يـاد گرفتي ارزانتـر از ايـن، درس محبـت ندهنـدت! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
تقدیم به اونی که دیگه عزیز دلش نیستم!!
از تو مهربان تر کیست که دردهایم را با او در میان بگذارم و زخمهای دلم را پیش رویش بشمارم؟ از تو آیینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد،بی آنکه سرزنشم کند؟ در شبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هر یک به سویی می گریزند،جز تو چه کسی شمعی در دلم روشن می کند؟ خوبا،مرا به خاطر همه ی نامه هایی که برای تو ننوشتم،ببخش!مرا به خاطر همه ی آوازهایی که برای تو نخوانده ام،ببخش من می توانستم در یک بعد از ظهر زیبا شاخه ای گل به تو بدهم،اما پاییز اجازه نداد !!!بهترینا،صدایم راببخش! لبهایم را ببخش! اشکهایم را ببخش! از تو مهربانتر کیست که سرگذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم؟
بشکن و منتظر نمون دل واسه ی شکستنه اما فقط یادت باشه این دفعه نوبت منه میخوای بمون میخوای برو پای خودت خوب وبدش اما اگه میخوای باشی رفاقتی بزن قدش بشکن و منتظر نمون دل واسه ی شکستنه خیال می کردی قلب من تاب شکستن نداره منتظری بازم دلم پیش دلت کم بیاره مرام ما تو عاشقی یکدلی وصداقته وقتی میگم نوکرتم این آخر رفاقته!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
زمان واگذاری اولویت ها به شرح زیر می باشد:
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
عاشقي محنت بسيار کشيد تا لب دجله به معشوقه رسيد نشده از گل رويش سيراب که فلک دسته گلي داد به آب نازنين چشم به شط دوخته بود فارغ از عاشق دلسوخته بود ديد در روي شط آيد به شتاب نوگلي چون گل رويش شاداب گفت به به چه گل زيباييست لايق دست چو منِ رعناييست حيف از اين گل که برد آب او را کند از منظره ناياب او را
زين سخن عاشق معشوقه پرست جست در آب چو ماهي از شست خواست کازاد کند از بندش نام گل برد و در آب افکندش گفت رو تا که زهجرم برهي نام بي مهري بر من ننهي مورد نيکي خاصت کردم ازغم خويش خلاصت کردم باري آن عاشق بي چاره چو بط دل به دريا زد و افتاد به شط ديد آبي ست فراوان و درست به نشاط آمد و دست از جان شست دست و پايي زد و گل را بربود سوي دلدارش پرتاب نمود گفت کاي افت جان سنبل تو ما که رفتيم، بگير اين گل تو! جز براي دل من بوش مکن عاشق خويش فراموش مکن بکنش زيب سراي دلبر من يادِ آبي که گذشت از سر من |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
ميخواهم آينه اي باشم زلال،هر چه شكسته تر بهتر،تا هفت هزار بار در من تكثير شوي.....تا هفت هزار بار خورشيد شكفتن خويش را در من تماشا كنند. ميخواهم سلامي باشم بر لبان تو و صبحگاهان به سمت گلهاي سرخ بوزم و سنگهاي سر سخت را حتي از خواب گران بيدار كنم. ميخواهم ترانه اي باشم در كوچه اي كه جز عاشقان رهگذري ندارند و به روزهاي خاطره انگيز ديدار ، خوشامد بگويم. آه،اي اشكهاي معصوم! به من بگوييد چه وقت از مژگان احساس فرو ميريزید و چه وقت گلبرگهاي تنهايي را تر می كنيد!به من بگوييد چه وقت بالهاي فرشتگان را ميشوييد! قسم به روزهاي با طراوتي كه هر گز نخواهم ديد،قسم به صداي دلنشيني كه هرگز نخواهم شنيد قسم به گلهاي رنگارنگي كه هر گز نخواهم بوييد و قسم به سوالهايي كه هر گز از تو نخواهم پرسيد ،تا آخرين فرو رفتن و برآمدن نفس،تورا از ياد نخواهم برد. ميخواهم با لهجه اي ملكوتي، شب و روز تو را تلاوت كنم و در سبزينگي ستاره ها از بهار بگويم. بهار مجال فرصتي است كه سجاده خيال را پهن كنم و در ستايش تو نماز بخوانم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
من خواب ديده ام من خواب يك ستاره قرمز ديده ام و پلك چشم ام هي مي پرد و كفش هايم هي جفت مي شوند و كور شوم اگر دروغ بگويم كسي مي آيد كسي بهتر كسي كه مثل هيچ كس نيست و مثل آن كسي است كه بايد باشد و قدش از درخت هاي خانه معمار هم بلندتر است و صورت اش از صورت امام زمان هم روشن تر و اسم اش آن چنان كه مادر در اول نماز و آخر نماز صداش مي كند يا قاضي الحاجات است و مي تواند تمام حرف هاي سخت كتاب كلاس سوم را با چشم هاي بسته بخواند من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام كسي مي آيد و شربت سياه سرفه را قسمت مي كند و نمره مريض خانه را قسمت مي كند و سهم ما را مي دهد من خواب ديده ام |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمهایش را بست و به ظلمی که به او می کردند لحظه ای اندیشید: چه ستمکارانه زندگی را قفس آلوده برایش کردند و چه بی شرمانه میله های قفسش را گل نیلوفری آزین کردند کمی ارزن که به ارزانی آزادی بود و کمی آب که انگار همین ها کافیست به درون قفسش آوردند ................. راستی هم خوبند؟!! آن کسانی که قفس می سازند و پرنده به درون قفسی می آرند که پر از آزادیست دور از دست خطر: یک پرنده حتی سهم یک گربه نخواهد بودن و کسانی که به یک تیر و کمان چشم هاشان همه دنبال پریدن ها هست بی نصیب از همه جا می مانند و پرنده باید عوض این همه خوشبخت شدن فکر پرواز و پریدن ها را گو شه ای پشت قفس جا گذارد به ابد قفس خوشبختی! در ازای پر خود را بستن و به پرواز و پریدن هرگز دل ندادن، هرگز!! ..................... چشم هایش شد باز و ستم ها را دید و از آن دام پرید و به پرواز و پریدن بالید و به وخشبختی پاینده رسید |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش یک لحظه به جایم بودی
تا بدانی که چه دردی دارد: وقتی اندازه سنگینی یک کوه دلت غمگین است و به اندازه تنهایی یک چاه تو هم تنهائی و به اندزه آوارگی باد تو هم آواره کاش یک لحظه به جایم بودی تا بفهمی که چه دردی دارد: باغبانی که تبر می سازد و درختی که به اندیشه هیزم شدن شدن از سبز شدن دل کنده و اجاقی که از آتش خالیست کاش یک لحظه به جایم بودی تا بدانی که چه دردی دارد وقتی از عشق نداری سهمی و در آنجا که دلی هست وسیع نیست یک ذره برایت جایی کاش یک لحظه به جایم بودی نه پشیمانم از این گفته خویش که اگر یک لحظه و فقط یک لحظه تو به جایم بودی می شکستی آسان نه پشیمانم از این گفته خویش کاش هرگز تو نباشی چون من... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
صبر کن یک لحظه
با تو حرفی دارم گله هایی دارم صبر کن یک لحظه گله از چشمانت : که مرا هیچ ندید گله از دستانت: که به دستم نرسید گله از بودنم و احساست: گله از این که چرا من هستم؟ وقتی احساس نکردی من را .................... وای انگار تو هم دلسنگی که مرا بیشتر از آنچه که حقم بوده باز آزاردهی باز بر دار کنی و بخندی بر عشق و برای من آویخته بر دار نگاه قهقهه سر بدهی؟ مهربان باش کمی! خوب احساس بکن شعر مرا تا بجوشد چشمه از دل سنگی تو ....... می توانی آری مثل دریا باشی بیش از آنچیز که داری بخشی! می توانی آری!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
تو نگاهم کردی دستپاچه و کمی تند سلامت کردم نفسم سنگین شد قلبم افزود به تکرار تو در رگهایم در دلم ولوله ای بر پا شد به کناری رفتیم، پای یک سرو بلند، روی یک نیمکت چوبی خشک، غرق در حس شکفتن گشتیم ترس دستان مرا می لرزاند و تو اما خندان شاید از طرز شکوفائی من! از دلم پرسیدی، با صدای که به موسیقی باران می ماند گفتی آیا دلت از صاعقه گرم نگاهی به خودش لرزیده؟ همچنان خندیدی شاید آن لحظه تو با خود گفتی : پسرک ترسیده باز هم پرسیدی و شروع کردم من از دلم ثانیه هایی گفتن کلمات از پی هم ، مثل یک سلسله کوه از دلم بیرون زد، تا رسیدم به همان واژه که پر بود از تو ناگهان بغض همان واژه گلویم را بست هر چه کردم نتوانستم از آن واژه بگویم با تو راستی می دانی واژه بغض من آن روز چه بود؟ واژه بغض من آن روز... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
ميدانم که هميشه سکوت تو يک اعتراض است اعتراضي که امروز باران خشم مي بارد ميدانم که که هزاران حرف را ياراي برابري با آن نيست سکوت تو و هرگاه دلت خواست باز هم نميدانم.............. شاید ............... اما چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم امشب زمستانی است پرپر میزند
جز صدای زوزه باد هرجا سکوت است اما ابرها را گم کرده ام باران نمی بارد نمیدانم چرا اشکم نمی آید؟ اگر باران به یاد غصه های آسمان است خدایا پس چرا اشکم که دریا غصه دارد یک دم نمی بارد همه در ظاهر سکوتند اما شیپورها آواز دارند حتی گریه ها هم دیگر صدایم نمی کنند و امروز باز هم قاصدک پیر دهکده سکوتت را سکوتم داد و دست نیاز حرفهایم خسته از التماس التماسم میکند که دیگر بس است آری شاید دیگر بس است ....................... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاشخونه ي اون حالا تو يه گلدون سفالي بود جاي يارش چه قدر تو اين غريبي خالي بود يادش افتاد كه يه روز يه باغبون دوبوته داشت يه بهار اون دو تا رو كنار هم تو باغچه كاشتبا نوازشاي خورشيد طلا قد كشيدنقصشون شروع شد و همش به هم مي خنديدن شبنماي اشكشون از سر شوق و ساده بودعكس ديوونگيشون تو قلب هم افتاده بودروزاي غنچگيشون چه قدر قشنگ و خوش گذشت حيف لحظه هايي كه چكيد و مرد و برنگشت گلاي قصه ي ما ، اهالي شهر ، ب هارنبودن آشنا با بازي تلخ روزگار فكر مي كردن هميشه مال همن تا دم مرگ بميرن ، با هم مي ميرن از غم باد وتگرگ يه روز اما يه غريبه اومد و آروم وترد يكي از عاشقاي قصه ي ما رو چيد و برداون يكي قصه ي اين رفتن و باور نمي كرد تا كه بعدش چيده شد با دستاي سرد يه مرد گلاي قصه ي ما عاشقاي رنگ حريرهر كدون يه جاي دنيا بودن و هر دو اسير هيچكي از عاقبت اون يكي با خبر نبود چي مي شد اگه تو دنيا ، قصه ي سفرنبود قصه ي گلاي ما حكايت عاشقياسمال ياسا ، پونه ها ، اطلسيا ، رازقياسكه فقط تو كار دنيا ، دل سپردن بلدن بدون اينكه بدونن ، خيليا خيلي بدن يكيشون حالا تو گلدون سفال ، خيلي عزيزاون يكي برده شده واسه عيادت مريض چه قدر به فكر هم ، اما چقد در به درن اونا ديگه تا ابد از حال هم ، بي خبرن روزگار تو دنياي ما قربوني زياد داره اين بلاها روسر خيلي كسا در مي ياره بازياش هميشه يك عالمه بازنده داره توي هر محكمه كلي برگ و پرونده داره اين يه قانون شده كه چه تو زمستون ، چه بهارنمي شه زخمي نشد از بازياي روزگار اگه دست روزگار گلاي ما رو نمي چيد حالا قصه با وصالشون به آخر مي رسيدولي روزگار ما هميشه عادتش اينه خوبا رو كنار هم مي ياره ، بعدم مي چينه كاش دلايي كه هنوزم مي تپن واسه بهاردر امون بمونن از بازياي تلخ روزگار |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|||||||
|
|
||||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||||||||
|
|
|
|
طالع بيني و تحليل شخصيت بار اساس ماه تولد و روز ( دهه اول ، دوم و سوم هر ماه از سال )
اين نوع طالع بيني که به طالع بيني مصري معروف است بر اساس ماه تولد با توجه به روز تولد که در کدام دهه از ماه است مي باشد لطفا ماه تولد خود را انتخاب کنيد:
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
برای دلتنگی هام چرا عادت می دی من رو به دستات ،اونم وقتی که دستات موندنی نيست چرا می خوای بشم پابند چشمات ، تو که عشقی تو چشمات خوندنی نيست تو که لبريزی از شوق پريدن پری از فکر کوچ و پر کشيدن برای چی منو وابسته می خوای تو که چشمای زيبات موندنی نيست آخه من که بهت ظلمی نکردم که تو قصد تلافی داشته باشی می خوام يه کم به حرفام فکر کنی تو اگه وقت اضافی داشته باشی بگو که به چه جرم و چه گناهی ميخوای کاری کنی که وقتی رفتی من عاشق شده بی تو بسوزم که تو شيدای کافی داشته باشی ؟ منو راضی نکن با نازو بوسه جوابم رو بده حالا نه فردا آخه از سردی دست تو پيداست که فردایی نداره قصه ی ما تو که دستات يخه مثل زمستون تو که عاشق نميشی زير بارون چرا من رو می خوای مجنون مجنون چرا من رو می خوای رسوای رسوا؟ همين حالا بگو واسه چی بايد به تو عادت کنم يار مهاجر چرا ميخوای توی دلتنگی عشق بميره شاعر تنهای تنها ؟ چرا ميخوای توی دلتنگی عشق بميره شاعر تنهای تنها؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
از روزگار دلم گرفته |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
من بر آن سنگ قبري گريسته ام اين منم، آن افسرده به بالين تنهايي خويش هر روز بیگانه ز خویشتن شدیم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا قلبمو شکستی رفتی و تنهام گذاشتی دل به ناباوری بستی میدونم برنمیگردی شدی هم رنگ دو رنگی همه زندگی من اون نگاه عاشقت بود چرا فکر کردی بجز من یکی دیگر لایقت بود رفتی و از من گرفتی اون نگاه آشنا تو واسه من باقی گذاشتی التهاب لحظها تو حالا من تنها نشستم با نوای بی نوایی چه غریبم بی تو اینجا ای غریبه بی وفایی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
پس آروم توی گوشت میگم ...دوستت دارم مهربون من اگه یار من تو باشی کسی رو دیگه نمی خوام کاش همه کسم تو باشی من فقط همینو می خوام دوست دارم که توی عشقت بسوزم تا که فنا شمدوست دارم که با تو باشم اسیر دو تا چشات شم دوست دارم که زندگیمو بریزم به زیر پاهات دوست دارم که با نگاهت عقلمو بدی تو بر باد از همون روزی که قلبم اسیر و دربه درت شد فهمیدم دل خرابم عاشق صداقتت شد تو با این همه بزرگی دل ما رو نشکستی تو با این همه خاطرخواه اومدی با ما نشستی همه ی زندگی من فدای یه تار موهات همه ی عشقم تو هستی توی این دنیا زیبا |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
حس همیشه داشتنت، نه عشق و دلبستگیه نه قصه گسستنه، نه حرف پیوستگیه عادت و عشق و عاطفه، هرچه لغت تو عالمه برای حس من و تو ، یه حس گنگ و مبهمه تو این روزای بی کسی، اگر بدادم نرسی یه روز میای که دیر شده، نمونده از من نفسی خواستن تو برای من، فراتر از روح و تنه راز همیشگی شدن ، همیشه از تو گفتنه اگر تو مهلتم بدی، مهلت مرگو نمی خوام با تو به قصه می رسم، همراه لحظه ها می آم عادت و عشق و عاطفه، هرچه لغت تو عالمه برای حس من و تو ، یه حس گنگ و مبهمه تو این روزای بی کسی، اگر بدادم نرسی یه روز میای که دیر شده، نمونده از من نفسی همیشه عاجزه کلام، از گفتن معنی ناب هیچ عاشقی عاشقی رو، یاد نگرفته از کتاب عادت و عشق و عاطفه، هرچه لغت تو عالمه برای حس من و تو ، یه حس گنگ و مبهمه عادت و عشق و عاطفه . . . . . . . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
قانون1: بيائيد ذهنمان را سرشار از فكر آرامش، شجاعت، سلامتي و اميد كنيم زيرا زندگي ما همان چيزي است كه ذهنمان مي سازد. قانون 2: بيائيد حتي با دشمنان حتيٌ الامكان درگير نشويم ، زيرا اين كار بيشتر از آن كه آنها را آزرده خاطر كند، از ما نيرو مي گيرد.بيائيد حتي يك دقيقه را هم صرف فكر درباره كساني كه دوست نداريم نكنيم. قانون 3: الف- به جاي نگراني درباره ناسپاسي، انتظار ناسپاسي داشته باشيم. يادمان باشد كه حضرت مسيح فقط در يك روز ده آدم جذامي را شفا داد وفقط يك نفر از او تشكر كرد. ب- يادمان باشد كه تنها راه دست يافتن به خوشحالي وسعادت، انتظار تشكر از ديگران نيست، بلكه بخشش را بايد به خاطر شادي بخشش دوست داشت. د- يادمان باشد كه سپاسگزاري را بايد همچون بذري كاشت بنابراين اگردوست داريم، فرزندانمان آدمهاي شكرگزاري بار بيايند، بايد اين صفت را به آنها بياموزيم. قانون4: هميشه چيزهايي را كه بايد شكرشان را به جا بياوريد بشماريد، نه مشكلاتتان را. قانون 5: از ديگران تقليد كوركورانه نكنيم. خودمان را بشناسيم وخودمان باشيم زيرا حسادت يعني جهل و تقليد يعني خودكشي. قانون 6: وقتي تقدير به دستمان يك ليمو ترش ميدهد، از آن شربت درست كنيم. قانون 7: با اندكي شاد كردن ديگران، اندوه خود را از ياد ببريم. وقتي به ديگران نيكي مي كنيد به خود نيكي كرده ايد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
چه خوب باشی چه بد آخرش همه می ميريم.
چه مهربون باشی چه نباشی آخرش همه می ميريم.
چه قهر باشی چه نباشی آخرش همه می ميريم.
چه دل بشکنی چه نشکنی آخرش همه می ميريم.
چه خودخواه باشی چه نباشی آخرش همه می ميريم.
چه حسودی کنی چه نکنی آخرش همه می ميريم.
چه خوشحال باشی چه نباشی آخرش همه می ميريم.
چه ناز کنی چه نکنی آخرش همه می ميريم.
چه پولدار باشی چه نباشی آخرش همه می ميريم.
چه مدير عامل باشی چه نباشی آخرش همه می ميريم.
چه عضو هيات مديره باشی چه نباشی آخرش همه می ميريم.
چه کارمند باشی چه نباشی آخرش همه می ميريم.
چه هنرمند باشی چه نباشی آخرش همه می ميريم.
چه مهندس باشی چه نباشی آخرش همه می ميريم.
چه بچه داشته باشی چه نداشته باشی آخرش همه می ميريم.
چه خونه داشته باشی چه نداشته باشی آخرش همه می ميريم.
چه ماشين داشته باشی چه نداشته باشی آخرش همه می ميريم.
چه ۱۰ تا زبان بلد باشی چه نباشی آخرش همه می ميريم.
چه رژيم بگيری چه نگيری آخرش همه می ميريم.
چه با عشق زندگی کنی چه نکنی آخرش همه می ميريم.
چه خودتو بکشی حرف دلت رو بزنی چه نزنی آخرش همه می ميريم.
چه دروغی بگی دوستت دارم چه نگی آخرش همه می ميريم.
چه بخوای فراموشش کنی چه نخوای آخرش همه می ميريم.
چه تکليفت با زندگی معلوم باشه چه نباشه آخرش همه می ميريم.
چه آدم با معرفتی باشی چه نباشی آخرش همه می ميريم.
چه حس خوشبختی بکنی چه نکنی آخرش همه می ميريم.
چه به فردا اميدوار باشی چه نباشی آخرش همه می ميريم.
چه هنوز دوستش داشته باشی چه نداشته باشی آخرش همه می ميريم.
چه همش دلت تنگ باشه چه نباشه آخرش همه می ميريم.
چه بتونی دوباره عاشق بشی چه نتونی آخرش همه می ميريم.
چه بهت محل بذاره چه نذاره آخرش همه می ميريم.
و حلاصه ...
چه وبلاگ داشته باشی چه نداشته باشی آخرش همه می ميريم.
چه هر روز بياد چرندياتت رو بخونه چه نخونه آخرش همه می ميريم.
چه هر روز حرفات رو بنويسی و چه ننويسی آخرش لال از دنيا نمی ری .....
~~~~~~~~~~~~~~
چه زندگی کنی چه نکنی آخرش همه می ميريم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
فریاد از عشقت فریاد بر لبم تا ابد اسم توست اسیر عشقم که سرنوشتم طلسم توست بگو این درد جدایی تا کی ؟ بگو این اشک تنهایی تا کی ؟ عشق من نرفتی از یاد من ذره ذره جون سپردن تا کی ؟ دور از تو آهسته مردن تا کی ؟ عشق من تو بشنو فریاد من فریاد از عشقت فریاد اشکای من به یاد عشق توست هر شب و هر روز چشم عاشق به راه توست رفتی و چه فایده از گریه ابر غم تو چشمم میشه بارون نیستی و باورم نمیشه رفتی آسون رفتی و چه فایده از گریه دل من تنگ همیشه شکستی قلبم رو مثل شیشه |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه می خوای بری برو
به پشت سر نگا نکن
حتی اگه صدات زدم
دیگه تو اعتنا نکن
به فکر قلب من نباش
که بشکنه یا نشکنه
هر جای دنیا که باشی
دلم به یادت می زنه
دیدن خوشبختی تو
برای من همین بسه
مهر توبه دلم نشست
این واسه من مقدسه
ستاره دنباله دار
فقط ماله تو قصه هاست
حقیقتوبخوام بگم
جدایی سهم آدماست
تو برو من می خوام یه کم
بی تو به تو شک بکنم
به ردپاهایی که تو
رو جاده می ذاری واسه ام
می خوام یه پرسه بزنم
تو لحظه های قبلیمون
وقتایی که دلم می خواست
بهت بگم :با من بمون
اینا رو گفتم بدونی
عشق من عادت نبوده
دوست داشتن چشمای تو
فقط تو خلوت نبوده
اگر چه تو دوره ما
عشق یه جور حماقته
کار درسته آدما
ساده ازش گذشتنه
می خوام بگم اشک چشام
فانوس راه تو بشه
این دل که قابلی نداشت
اونم فدای تو بشه دلم به یادت می زنه
دیدن خوشبختی تو
برای من همین بسه
مهر توبه دلم نشست
این واسه من مقدسه
ستاره دنباله دار
فقط ماله تو قصه هاست
حقیقتوبخوام بگم
جدایی سهم آدماست
تو برو من می خوام یه کم
بی تو به تو شک بکنم
به ردپاهایی که تو
رو جاده می ذاری واسه ام
می خوام یه پرسه بزنم
تو لحظه های قبلیمون
وقتایی که دلم می خواست
بهت بگم :با من بمون
اینا رو گفتم بدونی
عشق من عادت نبوده
دوست داشتن چشمای تو
فقط تو خلوت نبوده
اگر چه تو دوره ما
عشق یه جور حماقته
کار درسته آدما
ساده ازش گذشتنه
می خوام بگم اشک چشام
فانوس راه تو بشه
این دل که قابلی نداشت
اونم فدای تو بشه
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
دختر به پســـــر گفت:
به نظرت من قشنـگـــــــــم؟ پسـر گفت : نه....... دختر پرسیــــد که تو می خوای من پیشــــت باشم؟ پســــر گفت : نه...... دختـــر به پســـر گفت: اگه من یه روز ترکـــت کنم تو برام گــــریه میکنی؟ پســـــــر گفت : نه....... دختر در حالی که گریه میکرد و می خواست بره که پســــر دستش رو گرفت و گفت: از نظـــــر من تو قشــــــنگ نیستــــی بلکه زیبایی...... من نمیخوام تو پیشم باشی بلکه نیـــاز دارم که تو پیشم باشی و اگه یه روز از پیشم بری من برات گریه نمی کنم بلکه می میرم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
تو را از بین صدها گل جدا کردم تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم برای نقطه ی پایان تنهایی تو تنها اسمی بودی که صدا کردم عشق من عشق من عشق من عشق من بگو از پاکی چشمه منو لبریز خواستن کن با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن اگه از مرگ باورها از آدمها دلم سرده نوازش کن تو دستام رو که خیلی وقته یخ کرده که خیلی وقته یخ کرده عشق من عشق من عشق من عشق من دیگه دلواپس بودن واسم بسه دیگه بیهوده پیمودن واسم بسه زیادیم کرده پژمردن زیادیم کرده غم خوردن توی بیداد تنهایی درعین زندگی مردن عشق من عشق من عشق من عشق من بگو از پاکی چشمه منو لبریز خواستن کن با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن اگه از مرگ باورها از آدمها دلم سرده نوازش کن تو دستام رو که خیلی وقته یخ کرده که خیلی وقته یخ کرده عشق من عشق من عشق من عشق من دیگه دلواپس بودن واسم بسه دیگه بیهوده پیمودن واسم بسه زیادیم کرده پژمردن زیادیم کرده غم خوردن توی بیداد تنهایی درعین زندگی مردن عشق من عشق من عشق من عشق من |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||