|
|
|
|
|
اما من و تو... دور از هم مي پوسيم!!! غمم از وحشت پوسيدن نيست... غمم از زيستن بي تو ٬ دراين لحظه ي پر دلهره است. ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست ...!!! از سر اين بام اين صحرا ، اين دريا پر خواهم زد ، خواهم مرد غم تو ، اين غم شيرين را... با خود خواهم برد... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
قلم بگرفته در دستم نميدانم چه ميگويم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
با نامت امشب آري فالي زدم به مستي با خويش گم شدم من در سينهي شبستان بي خويشتن نشستم در اوج مي پرستي هر گوشهي دلم را خالي نمودم از غير غير از خدا تو بودي كارام مي نشستي درد دل خرابم جز نام يك نفر نيست آن يك نفر تو بودي كز غير من گسستي در حافظيه امشب غوغاست چون دل من انگار چشمت امشب بر چشم من ببستي با تو برايم هر شب اوج كمال بودست بي تو ولي نشستم در عمق چاه پستي سرد است آري اما گرمست دل «مسافر»چون ميزبان دل او و مهمان تو هستي |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمش آهنگ غريبي مينواخت ضرب سازش حرفهايي تازه داشت پاي در محراب برد و مست شد دست مستش چنگ در مضراب زد اشك در چشمش به رقص آمد به ناز با نواي ساز غوغا كرده بود هوش از كف داد آن شوريده مرد مو پريشان چشم بسته جان به رقص آتش است اين جان او را ساخته با نگاهش مثنويها ميسرود روح خود بر بالهاي حق سپرد دست بر دامان تار انداخت زود يادم آمد از شباب زندگي يادم آمد عشق غوغا كرده بود عشق كامد جان و تن از ما گرفت يادم آمد پير حق گفت اينچنين عشق يعني سر به سر ديوانگي عشق بي مي مستي و شور آورد عشق جانها را تسلي ميدهد عشق ليلي را چو مه مشهور كرد عشق شيرين شهرها آباد كرد عشق هرگز اتفاقي ساده نيست عشق با اشك علي آغاز شد عشق مولا را سوي احمد كشاند عشق بود عباس را سيراب كرد عشق بود آنچه حسين از يار گفت عشق بود آنچه ز حق آموختند شوق ميبايد كه دل عاشق شود جامه اي از اين سخنها بافتم ديگر از مضراب هم خون ميچكيد او هنوز انگار بي خود بود و مست لحظهها بگذشت تا آرام شد ساز را بوسيد، چون مهر نماز چون دعا بر لب سخنها ميسرود بوسهاي بر غنچهي لبخند زد اشك در چشمان من بي تاب شد ليك دل بيدار گشت و هوشيار بارالها روي از عبدت مگير |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
آي رفقا كي مي تونه ، خط بکشه رو غصه هام ؟! هوای تازه ای بده ، به هق هق ترانه هام ؟! كي مي تونه عاشقونه ، تُو فصل خشكسالي من ؟! بارون ياري بباره ، رُ دستاي خالي من ؟! تُو پيله ي ثانيه ها ، اگر چه ميزد تپشم ! پوسته ي سختِ كهنگي ، نذاشت كه تازه تر بشم ! حالا كه با همه وجود ، داد مي زنم كمك كنيد ! دردامو با غصه هاتون ، يه حس مشترك كنيد ! ديگه دستم به نوشتن نمي ره ديگه آوازي رو لبهام نمي ياد ديگه آغوشِ خرابِ آسمون واسه ي بردنِ دردام نمي ياد كِي مياد اونكه بي ريا ، دست رفاقتم مي ده ؟! بلور اشكُ مي شكنه ، به خنده عادتم مي ده ! اونكه نگاش لبريزِ از ، طلوعِ عشق و عاطفه اس ! معني تازه اي مي ده ، به اين صدا به اين نفس ! سهم خطر كردن من ، آواري از حادثه هاس ! به انتظار ياري تون ، نگين كه گريه نا به جاس ! حالا كه با همه وجود ، داد مي زنم كمك كنيد ! دردامو با غصه هاتون ، يه حس مشترك كنيد ! ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
به خيالم كه نگاهت ، از چشام دردُ مي خونه ! به خيالم غصه هامو ، نفسِ تو مي سوزونه ! به خيالم آسمونم ، از تو پُر ستاره مي شه ! شونه هات يه جون پناهن ، واسه اين بغضِ هميشه ! از تو من تنها يه ذره ، عشق بي ريا مي خواستم اما تو اوني نبودي ، كه من از خدا مي خواستم نگو با مكرِ نگاهت ، واسه من ترانه بنويس وقتی که چشاتُ بستی ، وقتی که دلت باهام نیس من پُر از وقت غروبم ، تو وسيله ي شكنجه ! تو هموني كه مي خواستي ، دلم از دنيا بِرَنجه ! بغضم از غيبت دستات ، روي شونه هام شكسته ! حنجرَه م براي فرياد ، دل به اين ترانه بسته ! شمع تو كي نگرونِ ، شبِ بي چراغ من بود ؟ تنها زمهرير دستات ، سهم دست داغ من بود فصل خاكستريِ تو ، ارزشِ عشقُ نداره اما یک لحظه خیالت ، منو آروم نمي ذاره |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
مي دونم بي تو هلاكم ، اي كه باروني به خاكم منو پُر كن از ترانه ، تُو ركوع آخرينت ! قلم خشكيده ي من ، واسه چشماتُ سرودن صد هزار دفه شكسته ، پاي اسم نازنينت ! تُو نگام يه التماسه ، واسه اينه بي هواسه كاش ببينيُ بخوني ، معنيِ بهونه هامو من يه زخم از غمي خوبم ، هم قسم شو با غروبم بگو تنها نمي ذاري ، تا هميشه شونه هامو از قنوت نابِ دستات ، از حروف پاك چشمات به غزل رسيده شعرم ، غزلي جنس ستاره ! تُو نجابت نگاهت ، تُو غرور بي گناهت داره گُم ميشه دلي كه ، غير تو چيزي نداره ! آخ اگه باشي كنارم ، تُو زمستونا بهارم با مني كه بي تو هيچم ، تو بيا وُ همنفس باش تو خودِ راز و نيازي ، يه فرودي يه فرازي واسه اين عاشقِ پرواز ، آسموني بي قفس باش |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
تو را فرياد خواهم زد ، در اوج دل كُشي هايم نگو بر نقطه ي صفر است ، تنور داغ رؤيايم چنان در بَندِ شب ، گيرم ، كه حتي بغض من جُرم است ! كه بر اين پلك افسرده ، غرور سرمه دان بشكست ! مَرمت كن غرورم را ، نگو بگذشته كار از كار ! كه من بي سنگر و اين شب ، حضور ممتد آوار ! تو را فرياد خواهم زد ، در اوج دل كُشي هايم نگو بر نقطه ي صفر است ، تنور داغ رؤيايم فرود آ اي مسيحايي ، بگير نعش مرا بر دوش ! سرانجام مرا سر كن ، اگر تلخم اگر خاموش ! بيا با بيرق دريا ، كه بي وقفه كويرم من ! براي بودنِ بی تو ، به مردن ناگزيرم من !!!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
بازهم امشب زیر لبهایم صدایت می کنم اشک می ریزم ، دو چشمم را فدایت می کنم در نگاه خسته ات ، دنبال حرفی تازه ام هرچه می خواهی بگو ، من هم دعایت می کنم خسته ای ، طاقت نداری ، می روی آخر سفر طاقت اشکت ندارم ، پس رهایت می کنم رفته ای ، من مانده ام در انتهای عشق تو رفته ام قربان عکست ،جان به پایت می کنم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی تو میگفتی اگر اهریمن شهوت بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب خشم خویش مغلوب خواهی ساخت ولی من خود به چشم خویشتن دیدم فرزندی به ران مادرش دزدانه می لغزید خداوندا... اگر مردانگی اینست به نا مردی قسم نامرد نامردم اگر دست را به قرآنت بیالایم. تو خود گفتی که نامردان بهشت را نمی بينند و دوزخ جای آنهاست من اما ديدهام نامرد نامردان که با خون رگ مردم کاخها می سازد شبی در کنج ميخانه گرفتم تيغ بر دستم بگفتم يا کريم الله خيال کردی که من مستم تو از مستی چه ميدانی؟ تو فرعون را خدا کردی تو شيرين را ز فرهادش جدا کردی به خدا اگر روزی به قسمی حاکم اين شهر من گردم به مستی خون صدها شيخ را خواهم ريخت خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زير آيی . تهی دست و زبان بسته خسته از کاری به سوی خانه باز آيی . غرورت را برای لقمه نانی به زير پای هر مرد و نامردی بيندازی . زمين و آسمانت را کفر می گويی نمی گويی؟ حالا یه جورایی پاورقی: خداوندا... اگر من بنده تو نیستم تو که مولای من هستی
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
پنیر مورد علا قه شما در مورد شخصیت تان می گوید پنیر یکی از لذ یذ ترین غذاهاست که با تنوع خاص خود تقریباً می تواند تمام سلیقه ها را راضی نگاه دارد. اما در این حال چیزهای دیگری نیز راجع به این افزودنی خوشمزه وجود دارد که احتمالاً چیزی درباره آن نمی دانید : پنیر می تواند نکات بسیاری را درباره خودتان به شما بگوید ! یک تحقیق جدید در این زمینه که از سوی انجمن لبنیات سازی آمریکا انجام شده نشان می دهد ن.ع پنیری که انتخاب می کنید می تواند اطلاعات زیادی را راجع به شخصیت شما آشکار سازد . بنابراین بگویید پنیر وببینید چه نوعی از آن باعث خوشحالی شما می شود . پنیر نرم مثل پنیر خامه ای پنیر نیمه نرم مثل پنیر فتا پنیر های فانتزی مثی پنیر چدار پنیر سفت مثل پنیر تبریزی یا لیقوان پنیر نرم مثل پنیر خامه ای تحقیقات نشان می دهد اشخاصی که طالب تجمل اند به مراتب از خوردن پنیرهای نرم همانند پنیرهای خامه ای بیشتر لذت می برند وهمیشه به دنبال لوازم لوکس وتجملی هستند از پوشیدن لباس ابریشمی به عنوان لباس راحتی گرفته تا پوشیدن دمپایی های بسیار شیک رو فرشی . شما می دانید که چگونه باید با خود و زندگی خویش کنار بیایید لذت خریدن این پنیر دقیقا به اندازه لذت خریدن آباژور زیبا برای اتاق خوابتان است پنیر نیمه نرم مثل پنیر فتا پنیرهای نیمه نرم مثل پنیر فتا ( پنیرهای بسته بندی پاستوریزه ) ما را به دوران بچگی می برد . بنابراین آن ها همگی به خانه خانواده و کانون گرم خانوادگی مربوط می شوند . اگر هنوز به این پنیرها علا قه مندید متخصصان معتقدند که عمیقا دوست دارید یک بار دیگر شرایط گذشته را برای خود باز سازی کنید و این شاید همان دنیای امنی است که همیشه به دنبال آن بوده اید . به همین دلیل است که شما ابتدا خانواده دوست فامیل و آشنا را در اولویت قرار می دهید و این به رغم برنامه بسیار فشرده شماست . خانواده شما همیشه به دنبال غذاهای خانگی هستید خانه شما همیشه گرم و پر از میهمان است و از دیدار دوستان شاد می شوید و سعی می کنید حداقل یک شب در هفته را با خانواده به خوبی و خوشی بگذارنید پنی های فانتزی مثل پنیرهای چدار : هرتکه از این پنیر که معمولا در بسته بندی های کوچک وگاه با ترکیبات سبزیجات و ... تهیه می شوند گوشه ای از زندگی تان را تصویر می کشد و این نشان می دهد که شما تا چه حد در انجام کارهایتان مصمم و با اراده اید . همانند پنیرچداراز خارج سخت و از درون نرم وانعطاف پذیر . در هر کاری همانند بزرگسالان فکر می کنید و اجازه نمی دهید کسی در روابط شما با دوستان دخالت کند آن چه شما را از دیگران متمایز می سازد همان روح سخت در عین حال لطیف شما در برخورد با مسایل دیگران است . شاید به همین دلیل است که دیگران از مشورت با شما بیشترین استفاده را می برند . پنیر سفت مثل پنیر تبریزی یا لیقوان : این پنیرها با طعم لذیذ باعث می شود احساس سر مست بودن به شما دست دهد . احساسی که در یک جنگل زیبا پر از شقایق های وحشی به انسان دست می دهد اصلا خجالتی نیستید . شما عاشق رفتن به موقیت های جدید هستید و از این که منبع خیر باشید لذت می برید . دوستان عاشق شما هستند زیرا آن ها بهترین لحظات را با شما می گذرانند لذت گذراندن وقت با شما آن چنان زیاد است که هیچ میهمانی بدون حضورتان برگزار نمی شود شما مهربان دلرحم صمیمی و روراست هستید |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
مفاهيم عشق بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است: |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟ چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟ از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم ز بسكه با لب مخنت ،زمين فقر بوسيدم كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟ چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟ ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
كاش وقتي زندگي فرصت دهد،گاهي از پروانه ها يادي كنيم كاش بخشي از زمان خويش را ،وقف قسمت كردن شادي كنيم كاش وقتي آسمان باراني ست ،از زلال چشم هايش تر شويم وقت پاييز از هجوم دست باد،كاش مثل پونه ها پر پر شويم كاش وقتي چشم هايي ابريند ،به خود آييم و سپس كاري كنيم از نگاه زرد گلدانهايمان ،كاش با رغبت پرستاري كنيم كاش دلتنگ شقايق ها شويم ،به نگاه سرخ شان عادت كنيم كاش شب وقتي كه تنها مي شويم ،با خداي ياس ها خلوت كنيم كاش گاهي در مسير زندگي، باري از دوش نگاهي كم كنيم فاصله هاي ميان خويش را، با خطوط دوستي مبهم كنيم كاش با چشمانمان عهدي كنيم، وقتي از اينجا به دريا مي رويم جاي بازي با صداي موج ها ،درد هاي آبيش را بشنويم كاش مثل آب مثل چشمه سار ،گونه نيلوفري را تر كنيم ما همه روزي از اينجا مي رويم ،كاش اين پرواز را باور كنيم كاش با حرفي كه چندان سبز نيست ،قلب هاي نقره اي را نشكنيم كاش هر شب با دو جرعه نور ماه، چشم هاي خفته را رنگي زنيم كاش بين ساكنان شهر عشق ،رد پاي خويش را پيدا كنيم كاش با الهام از وجدان خويش ،يك گره از كار دل ها واكنيم كاش رسم دوستي را ساده تر ،مهربان تر آسماني تر كنيم كاش در نقاشي ديدارمان ،شوق ها را ارغواني تر كنيم كاش اشكي قلب مان را بشكند ،با نگاه خسته اي ويران شويم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهائیست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشائیست مرا در اوج می خواهی تماشا کن ،تماشا کن دروغین بودمت دیروز ،مرا امروز حاشا کن در این دنیا که حتی ابر هم نمی گرید به حال ما همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
حتما بیاد می اوری برایت نوشته بودم:
بمان وهر انجا که هستی خوش باش. بیا اگر که میخواهی با من باشی ـعجله کن. تصمیم بگیر.نمیتوانم مانع از حرکت قطار زمان شوم. نیز حتما به یاد می اوری که برایت نوشته بودم: به عشق تو امیدوار خواهم زیست. .... و تو نزدیکترین ستاره به ماه را به من هدیه دادی. لحظات دلتنگی ام از سیاهی شبهای خویش ـ انگاه که ابر غلیظ راه نفسم را میبست تک ستاره ی تو امید من بود. امروزـ ولی نه امروز امسال ...........سال پیش گویی هفته ی گذشته بود چشم انتظار بی هیچ انتظاری فرشته خوش باوری مرا ازمن گرفت. دوست داشتنت را به سوتفاهم تبدیل کرد. باورت چه بود؟ نمیدانم! تک ستاره ام در دود ومه فرو خفت. گل امیدم به هر شاخه ـ غنچه غنچه فسرد. نهال ارزوهایم از نسیم ـ شاخه شاخه شکست. اری دریا هم با ان عظمت موج موج میشکند. چه بسا من ـ مانند رودخانه ای بودم که به مرداب پیوست. و امشب بیاد ان شب می نویسم. در کنار خاکستر اتشی نشسته ام که زغالهایش به سان ستاره گان چشمک میزنند. تک ستاره ات را را بردار و ببر.ارزانی خودت. ماه و اسمان را هم به یادگار ببر. بر روی صندلی نشسته و می نویسم. نه برای تو.بلکه برای خودم. چرا که دیگر هیچ احساسی نسبت به صندلی کنارم ندارم. دیگر امیدوار نیستم. ولی زندگی زیباست |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها معنای تلخ زندگی.............. نهفته در لبخند تلخ پرندگان به انسانهایی است که, از اخرین تکه ی نانشان هم نمی گذرند!!!! و دریغا که, کوتاه ترین لحظه ی بودن "زندگی" است. هنگامی که: تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت پنجره ی اتاقم تجربه می کنم, چرا ناراحت باشم؟ وقتی که: بهترین موسیقی ها را در سکوت اتاق کوچکم می شنوم. چرا غرق در شادی نباشم؟ که گاه: یک لبخند ,ان قدر عمیق می شود که گریه می کنم. گاه: یک نغمه, ان قدر دست نیافتنی است که با ان زندگی می کنم. حتی گاه: یک نگاه ان چنان سنگین است, که چشمانم , رهایش نمی کنند. و گاه: یک عشق ان قدر ماندگار است که فراموشش نمی کنم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
از خوشه ی پروین ستاره ای برای دل سرکش خویش می چینم.
کم نور ترین ستاره!!! شاید برای اینست که گمان میکنم هر ستاره ی پر نوری در اسمان دل بسته و چشم انتظاری بر روی زمین دارد. چقدر سخت است در میان این همه ستاره ی عاشق , دل به ستاره ای بست که شاید نمی داند عشق چیست! ! ! من که از دل ستاره ها خبر ندارم!!!!!!!!! من که از دل ادم ها خبر ندارم!!!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
دنیا فقط سیاهی نیست فقط غم و جدایی نیست |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 2:16 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
کیه که آخر دیوونگیه واسه چشات |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 2:15 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||