|
|
|
|
|
جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه زیر دیوار بلندی یک نفر جون میکنه کی می دونه تو دل تاریکه شب چی می گذره پای برده های شب حصیر زنجیره غمه دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده من اسیرسایه های شب شدم شب اسیر تور سرده اسمون پا به پای سایه ها باید برم همه شب به شهرجنون دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده چراغ ستاره ی من رو به خاموشی می ره بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره تاریکی باپنجه های سدش از راه می رسه توی خاک سرده قلبم بذر کینه می کاره دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده مرغ شومی پشت دیوار دلم خودش واین ورو اون ور می زنه تورگهای خسته ی سرده تنم ترس مردن داره پر پر می زنه دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده دلم از تاریکی ها خسته شده
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام کاش بودی پیشم تا برات تمام این حرفای که توی دفترم همین الان نوشتم برات می خوندم!
می دونی برات نوشتم که اگه خوابت نمی بره میتونی به تنها چیزی که قبلا به تو آرامش می داد به اون فقط و فقط به اون فکر کنی . به چی؟می تونی به لالایی های شبانه که زمانی که کوچولو بودی مادرت تو رو تو آغوش گرفته بود با دستای نرم و مهربونش تو را نوازش می کردوقتی در آغوشت می گرفتو می بوسیدتت می تونی اونها رو ب ه یاد بیاری ودر آرامش کامل بخوابی برات لالایی هاش آشناست به اون ها فکر کن فکر کن کوچولویی و مادرت کنارته به لالایی و صدای قشنگ مادرت فکر کن به اون دستای مهربونش به اون ترنم صداش با اون چشمای پر از عاطفه و مهرش به محبت بی انتهایش ، به اون قلب صاف و ساده اش، قلب مهربونش، به اون علاقه ی بی انتهاش که بهت داره که هیچ کس نمی تونه تو دنیا این طوری که اون دوست داره تو رو دوست داشته باشه حتی ما دوستای قدیمی...
.می تونی به اون همه پاکی و قشنگی مادرت فکر کنی تا بخوابی اون موقع است که ذهنت از همه چیز خالی می شه و می تونی به ارامش برسی و بخوابی حالا اروم و ساکت اون چشمای قشنگتو ببند به مادر مهربونت فکر کن گوش کن صداش داره می یاد حالا می تونی اروم بخوابی صدایی لالایی شو می شنوی به گوشت آشناست برو و مثل فرشته کو چولو ها بخواب و خوابای شیرین ببینی ...به خواب ....به خواب... به خواب ...
کوچولوی قشنگم بخوابدستاتو بزار تو دستم اروم بخواب...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم
دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم
دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم ارامش را در تو زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از خسته گی هایت بکاهم
دستانت را در دستم بگذار تا بتوانم ارامش کودکی ات را به توباز گردانم
دستانت را در دستانم بگذار تا آرزو ها ی قشنگت دوباره به سویت پر واز کنند
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم کوله باری که از درد بر دوشت هست کمی من آن را به دوش کشم
دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از دل تنگی هایت بکاهم
دستانت را در دستانم بگذار و بدان که فا صله ای که در بین انگشتانت هست برای چیه؟؟!!
اینه که یکی اونو برات پر کنه پس به دنبال اون کس باش...
به این امید ندارم که همیشه و همیشه تا ابد دستانم را در دستانت قرار دهم
ولی بیا تا این چند صباحی که در کنار هم هستیم دستانمان در دست هم قرار گیرد و به آنچه که
در این سالها در انظار ش بودیم برسیم از این لحظات استفاده کنیم و با هم با شیم و از کنار
هم بودن و هم صحبت هم بودنبه آرامش برسیم و حر فای نا گفته را به هم بگوییم
نا گهان چه قدر زود دیر می شود...
پس بیا تا دیر نشده دست هایمان را در دستان هم قرار دهیم تا دیر نشده...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
YYYYYYYYYYYY
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون
ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم
بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی
من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی
این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه
قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
لطفا طبق دستور عمل كن ... واقعا عجيبه ...! هيچ كلكي در كارنيست! اين بازي بطرز شگفت آوري دقيق خواهد بود! البته بشرطي كه تقلب نكنيد! << فقط به دستور العمل عمل نمايد و تقلب نكنيد، در غير اينصورت نتيجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهيد كرد كه ايكاش تقلب نمي كرديد! اين حدوداً 3 دقيقه زمان خواهد برد تا شما را ديوانه كند!! كسي كه اين پيام را ارسال كرده گفت كه آرزويش ظرف 10 دقيقه به حقيقت پيوست!!! اين بازي نتيجه خنده دار و در عين حال شگفت انگيزي خواهد داشت! پيام را يكجا تا پايا ن نخوانيد بلكه مرحله به مرحله پيش برويد و عين دستورالعمل انجام دهيد! نكته: زماني كه ميخواهيد اسامي را بنويسيد اطمينان حاصل كنيد كه اشخاصي هستند كه شما آنها را مي شناسيد (تبصره از خودم: يعني اسم الكي يا بيخودي ننويسيد!!!) مهم: همچنين بياد داشته باشيد كه بهنگام نوشتن اسامي و عمل كردن به دستورالعمل از احساس و غريزه خود استفاده كنيد و بيخودي و بيش از حد فكر نكنيد بلكه آنچه كه در آن لحظه به ذهنتان مي آيد را بنويسيد! با زهم بايد گفته شود كه به آرامي و مرحله به مرحله به انتهاي متن برويد در غير اينصورت نتيجه درست نخواهد بود و آنرا ضايع خواهيد كرد! (باز هم تبصره از خودم: اين رو بخاطر اين چندين بار تكرار كرده كه آدمهاي فضول ببخشيد كنجكاو خودشونو كنترل كنن!!!) خوب حالا يك قلم و يك برگ كاغذ آماده كنيد. 1- اول از هر چيز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستوني يا رديفي (زير هم) بر روي كاغذ بنويسيد. 2- سپس در جلوي رديف (ستون) 1 و 2 هر عددي را كه مايليد بنويسيد. 3- حال در جلوي رديف 3 و رديف 7 نام شخصي را از جنس مخالف بنويسيد. == قرار نشد به پايين نگاه كنيد! تقلب ممنوع !! 4- نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل) در جلوي رديفهاي 4، 5 و 6 بنويسيد. 5- در رديفهاي 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنيوسيد (در جلوي هر رديف نام يك ترانه) < < < 6- اكنون نهايتا ميتوانيد يك آرزو كنيد!! < < و حالا كليد رمز گشايي اين بازي: > > > 1- عددي را كه در رديف 2 نوشته ايد مشخص كننده تعداد اشخاصي است كه شما بايد در باره اين بازي به آنها بگوييد! 2- شخصي كه نامش در رديف 3 قيد شده كسي است كه شما عاشقش هستيد!!! 3- شخصي كه نامش در رديف 7 قيد شده كسي است كه شما دوستش داريد ولي با هم نمي سازيد (يا به تعبير ديگر عاقبت خوشي نخواهد داشت!)!!! 4- شخص شماره 4 كسي است كه شما بيش از همه به او اهميت ميدهيد! 5- شخص شماره 5 كسي است كه شما را بسيار خوب مي شناسد. 6- شخصي كه نامش در رديف 6 قيد شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسي) شماست! 7- آهنگ قيد شده در رديف 8 با شخص شماره 3 تطبيق مي كند (مرتبط است)!!! 8- آهنگ شماره 9 آهنگي براي شخص شماره 7 است! 9- آهنگ شماره 10 آهنگي است كه بيش از همه افكار شما را بازگو مي كند! 10- و بالاخره شماره 11 آهنگي است كه مي گويد شما در باره زندگي چه احساسي داريد!!!! واقعا شگفت آور است! نه؟! ولي بنظر مي آيد كه درست باشه! ==== خوب چطور بود؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
ابزار شادماني را ياد بگير،
حتي اگر قلبا شاد نباشي
بهتر زندگي كنيم
زندگی مانند بازی فوتبال غیر قابل پیش بینی است . دلیل زیبایی و جذابیت هر دو هم در همین است.
فاصله بین غم و شادی، بین زشتی و زیبایی، خوبی و بدی؛ شب و روز، مرگ و زندگی و فاصله بین آسمان و زمین آنقدر کم است که اصلا نمیشود فاصله معینی را برای آنها متصور شد.
بسیاری از مردم فکر میکنند که فاصله بین آسمان و زمین خیلی زیاد است، در صورتی که این زمین در آسمان شناور است و وقتی جسمی در چیزی شناور باشد دیگر نمیتوان فاصله ای بین آنها در نظر گرفت.
ما انسانها در لحظه خوشحالیم در حالی که شاید در یک لحظه از فرط غم سیل اشکمان جاری شود. در لحظه ای که فکر میکنیم به هدف نزدیک شدیم ناگهان خود را دورتر از همیشه میبینیم.
پس باید به دنبال حقیقت بود و رها در آن سعی کردن در نگهداری شادیها بیشتر فرد را به غم سنگین مبتلا میکند.
حقیقت زندگی را باید دید و پذیرفت در این صورت از تمام امکانات هستی برای درک بهتر و برای ساختن یک زندگی صحیح استفاده خواهیم کرد، با وجود تمام شادیها و غمهایش. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 2:19 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
هو المحبوب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 2:18 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
ديروز چه شوقی داشتم
برای آنچه امروز در دستان من است !!!
و اينک لبريز انتظارم
برای فردايی که نمیدانم ...
روزهای تکراری ... روزهای بی خبری ... روزهای تنهایی و سکوت ... روزهای ... بهاری !! تنها فايده ی اين بهار خوابيدن هياهوی سر سام آ ور شب عيد خيابان هاست و تعطيلات کوتاه سيزده روزه اش و بس ! وقتی عقربه ها با هم مسابقه گذاشته اند و شرط بسته اند که نيايی و تو هم نمی آيی چرا مثل يک نوار تکراری بخوانم از زيبايی بهار و گل و پروانه و دشت و شکوفه !؟ وقتی آدم برفی ها بی مرثيه خوان می ميرند و تو باز هم نمی آيی چرا به شور و نو شدن بينديشم !؟ من از دست نيامدن هايت خسته می شوم آخر روزی ... من از دست تو و اين بهاری که بی تو با من بی حوصله هی دالی می کند و میرود تا سيصد و اندی روز ديگر دوباره بيايد و مرا حرص بدهد خسته می شوم آخر روزی ...
بيست و پنج سال تمام نيامدی ، ديگر اگر بيايی هم نمی شناسمت ، اما بيا ... حتی اگر شده نا شناس ، حتی اگر شده برای چند لحظه ...
موج زمان می گذرد و ما را به همراه می برد و هرگز منتظر نمی شود که درخت شادمانی بشر لحظه ای به روی آن ريشه دواند. مائيم که در اين امواج بيکران غوطه وريم و هر لحظه بيم شکستن کشتيمان و غرق شدنمان می رود . موقع به پايان رسيدن اين روزگار ناپايدار هم فرا خواهد رسيد ... بیش از این مرا چشم به راه مگذار ...
![]() پس تو کجای این روز و شبی ؟
شهر تو کجای اين زمين بود
اين همه دور ؟
تمام مردم ايستگاه می شناسندم
بس که من هر روز شاخه گلی به دست
به دنبال مهربانی تو
هی طول قطار را رفتم و آمدم
بس که من هی نام تو به لب،
گوشه و کنار
سراغ نشانی کوچکی از تو بودم
پس تو کی از اين سفر می آيی؟
باغبان من باش
چه نرم و لطيف ميرويد در جهان انديشه ام تنپوش آبي آرزوهايت! و چه بيقرارند در نوازش باد ،گيسوانت. گونه هايت ژرفاي آسماني است که بي هيچ ستاره تو را درخشيد. و چه زلال چشمه هايي که تو را جوشيد و پايدار ،زميني که از شهد لبانت نوشيد.
نرم و لطيف مي آيي سبز و خرامان و چه آهسته بر مي فرازي رويش قامت ام را بر جنگل سبز ديدگانت.
با غبان من باش! من آن نگاه سبز ياس سپيدم. رويشي بي دغدغه بر سنگ بوته هاي عقيق و گلوگاه فرياد يک غرور بر آواز هاي مغموم حنجره ات . بر آستان مخمل ديدگانت مرا فرياد کن و بر شمعداني گل هايت مرا برويان شبي آرام بود و من بخواب اي نازنينم مهربانم دلنشينم منم من عاشقت آرام باش اي بهترينم من اينجا مست مستم مست و بي پروا شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون بسترم خواهان همان شبها كه من مست حضور تو نياز تو دو چشم دلنواز تو خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از نور من ديدم ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در كنج قفس رويا نمي چيدم من امشب وحشي ام ساقي ز مي ، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا ز بدگويان كه مي گويند در دل من هوسبازم تازه نميدانند من مستم من اما غرق جرمم پي از شب بر سر دارم آري من مستم هوسبازم عطش دارم عطش عشق تو امشب در دل مي در شراب بي حضور تو وجودم را كمين كرده كاش امشب ساقي لبهاي تو يا گرمي دستان تو در دل اين مجرم عاشق كمي غوغا به پا مي كرد من اينجا كنج زندان پر عطش پر عشق يا ديوانه ام اين را نمي دانم فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور اي كه آغشته به تو دستان افكارم در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس بي عشق بي پرواز با دل با نفس با عشق با پزواز تو را من دوست ميدارم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
طالع بینی انسانها و شناخت شخصیت آنها از روی حرف اول اسم آنان !!! توجه : در این روش به دلیل وجود نداشتن حروف "گ.پ.چ.ژ"باید به جای این حروف معادل فارسی آنما را قرار دهید .مثال : (ژچ گ)=ج (پ)=ب الف:خوش اخلاق و خوش رفتار و در باطن میانه رو و با همه ملاحظه کند و خونگرم میباشد و با همه کس زود صمیمی میشود ودر زندگی در جنگ و جدال و گفتگو به سر میبرد و پیراهن سیاه بر او نامبارک می باشد و محنت بسیار می کشد و هر چه را طلب کند زود بیابد و مریضی وی همیشه در باد قولنج گردن وپهلو می باشد. ب :فردی خوش قیافه و زیبا وبا محبت و رفیق باز و همیشه مغرور و جیب او خالی و قدر مال دنیا را نداند .ج : فردی باشد زیبا و خوش اخلاق وبا محبت و او همیشه از مریضی شکم رنج میبرد و این مریضی هر چند وقت یکبار اشکار میشود و دو وجه دارد یا سیاه چهره و قوی استخوان یا سفید پوست و بزرگ اندام و همیشه سرگردان واشفته می باشد و از کار خود حیران است. د:او فردی با دیانت و پر فکر وبشاش و زیبا چهره و جنگجو است و قدر مال دنیا را نمی داند و همیشه در حال ترقی می باشد. ه : او فردی است که همیشه اطرا فیان را امر ونهی کند و زیبا چهره وتند خو و اتشی مزاج و طبع او گرم میباشد. و: فردی است که همیشه به دیگران کمک می کند و گاهی مغرور میشود و زبان بد پشت سر او باشد و دیگران بدی او را میگویند. ز: زیبا و خوش اخلاق و با محبت و خونگرم و در هر کاری مقرراتی است و در زندگی برای او سحری می کنند و در زندگی شکست بزرگی می خورد و همیشه از درد سر و زانو در عذاب میباشد و نسبت به زندگی دلسرد می گردد و حیران و سر گردان میشود. ت: او فردی است خوش جهره و خوش اخلاق کم خواب و هرگاه مرتکب گناه میشود سریع توبه میکند و اگر دل کسی را برنجاند بسیار نگران و در پی ان است که دلجویی کند و همیشه احساس تنهایی عجیبی در خود دارد. ث: فردی است ثابت قدم و پر اراده و در هر کاری ثابت قدم می باشد خوش اخلاق و پر عقل است و پیشانی او پهن میباشد و در زندگی هرگز محتاج نخواهد شد. ح: او فردی زیبا و خوش اخلاق و حق گو و کینه ای و حرف را در دل نگه دارد و همیشه در بحث و جدل وجنگ به سر میبرد. خ: فردی است زیبا چهره با چشمانی درشت با محبت و مقرراتی و هر چه سعی میکند رزقش بسیار شود موفق نمی شود و او فردی است عشقی و تنبل و کاهل در کارها و باید این کار را ترک کند تا در زندگی موفق و سر بلند شود. ر: او فردی است خوش اخلاق میانه رو و اتشی و همیشه اطرافیان در پشت سر او بد گویی کنند و او فردی است طمعکار و زیبا چهره وخوش گذران و اگر ایمان خود را حفظ کند به هر مقام و منزلتی که بخواهد میرسد و دست او همیشه از پول دنیا تهی است. س : او فردی میباشد پر استعداد و با ذوق و سلیقه و همیشه بهترین اجناس را انتخاب می کند و بسیار مغرور ومتکبر میباشد و هر کاری که میل داشت انجام میدهد و با اطرافیان خود در نزاع و لجبازی بسر میبرد فردی باشد اتشی مزاج و همیشه در چشم اهل واعیان پر هیبت به چشم میاید. ش: او فردی است مشفق ومهربان و جنگجو و عصبانی و خونگرم و زبان او تلخ است و هر چه در دنیا به او ضرر برسد از دست و زبان خود میخورد و اگر زبان خود را نگه دارد از بلا محفوظ میماند و بسیار لجباز است. ص : فردی است حرف شنو و دهن بین و هرکس هر حرفی را با او در میان بگذارد سریع باور میکند نترس و خشن و خوش اخلاق و با محبت و همیشه در حال ترقی و فکر میباشد. ض : او فردی است خوش اخلاق و زیرک ودانا وکینه توز و همیشه نگرانی خود را در ظاهر بروز نمیدهد و پیشانی او پهن است و کمان ابرو دارد و در کارها بسیار دقیق میباشد و هرگز یاد خدا را فراموش نمی کند و به دنبال هر کار زشتی توبه می کند و فردی زرنگ است. ط :او فردی است پاک و خوش اخلاق و عشقی و خوش گذران و خو نگرم و پیراهن سیاه براو خوشایند نیست و دوستی بسیار میکند. ظ : او فردی است که ظاهر و باطنش یکی است و خشک ومقرراتی میباشد و اطرافیان پشت سر او بد گویی کنند و قدر مال دنیا را نداند و در سینه و اعضا خالی دارد که نشان اقبال است و دنبال دوست رود و خواهان ان است که با دوستان تفریح کند. ع:او فردی باشد بلند مرتبه و پر گذشت و خوش اخلاق و بخشنده و مقرراتی وخشک و او هرگز قدر مال دنیا را نمیداند و در دوستی با دیگران پاینده و متعصب و در اول زندگی رنج بسیار کشد و قدر مال دنیا را نداند. غ: زیبا چهره با گذشت و خشک و مقرراتی و احساس نا امیدی کند در فکر میرود و به گذشته واینده خود می اندیشد دانا وعالم است و زندگی را با صلح وصداقت دوست دارد. ف : او فردی است اتش مزاج و تند خو و جاهل و زیبا چهره و جنگ جو و خون گرم و نترس از ناحیه هر چند وقت یک بار مریض و رنج میکشد و در زندگی چند بار شکست میخورد ولی در اینده به مقام و منزلت خوبی میرسد. ق: فردی است قادر وتوانا و زیرک و دانا و در هر کاری نقشه بسیار میکشد و موفق میشود هم زیباست و هم خوش اخلاق و فردی است خوش گذران و قدر مال دنیا را نداند و گاه گاهی با ملایمت و یا خصومت برخورد میکند. ک: او فردی است زیبا وخوش اخلاق و زیرک و دانا و زیرک و خشک و مقرراتی و زبان او تلخ است و همیشه دیگران از زبان او در عذاب میباشند با یک کلمه حرف دیگران را برنجاند و همیشه در حال ترقی و فعالیت باشد. ل: فردی است زیبا چهره و خوش اخلاق و یکدنده و همیشه جدایی اختیار کند و غرور خاصی دارد قدر مال دنیا را نمی داند و همیشه متعصب اطرا فیان نزدیک خود میباشد. م : خوش اخلاق و با محبت و خون گرم ونترس و همیشه اطرافیان پشت سرش بد گویی کنند و در روبرو از او تعریف و تمجید کنند او فردی باشد خوش چهره و چشمان درشتی دارد و در کارهای خود همیشه کاهلی دارد و زود عصبانی میشود و سریع خاموش میشود عشقی میباشد و در تمام کارها تقاضای کمک کند. ن: او فردی است زیبا و خوش اخلاق و کینه توز و دم دمی مزاج میباشد گاهی اوقات بسیار خوب و گاهی اوقات بسیار بد و مقرراتی وخشک میشود همچون قاضی میباشد ودر حقوق خود ودیگران به میزان برخورد کند .ی :او فردی است پر فکر وزیبا و با هر کس در افتد بر او غالب گردد دم دمی مزاج میباشد و گاهی بسیار خوب و گاهی بسیار خشک و مقرراتی است او فردی است چهار شانه و از مریضی شکم گاه گاهی رنج میبرد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز یه حس غریبی داشتم همش به مرگ فکر میکردم خودمم نمی دونستم چرا؟ با خودم گفتم اگه امروز بهم بگن فقط 2 روز دیگه زنده ام چیکار می کنم؟ نمی دونم از مرگ می تر سم یا نه؟ اصلا زندگی رو دوست دارم؟ تو زندگی دنبال چی هستم؟ تا چه حد به خواسته هام رسیدم؟ رنگ زندگیم چه رنگیه؟اصلا............. زندگی چیه؟عشق چیه؟چرا بدنیا اومدم؟وهزاران سوال بی جواب دیگه....................... تصمیم گرفتم از امروز جواب این سوالامو پیدا کنم. شاید به معنای زندگی پی بردم...................... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 2:11 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی وقته که دیگه دلت واسم تنگ نمیشه گل ابریشم من گل که دلش سنگ نمیشه خیلی وقته که یه پیغومی ندادی واسه من آخ چه قد قشنگه ازعشق تودیوونه شدن تو میای تموم میشه هرچی غمه روز دیدار تو روز عشقمه زندگی عشق همین دقایقه زنده باد هرکی هنوز یه عاشقه زنده باد هرکی هنوز یه عاشقه زنده باد هرکی هنوز یه عاشقه مثل تو عاشق عشقم منودیوانه ندون بازیه روز دستایه گرمتو به دستمام برسون با خودت عشقو بیار گذشته هامو بسوزون میدونم باز یه روزی تموم میشه فاصلمون تو میای تموم میشه هرچی غمه روز دیدار تو روز عشقمه زندگی عشق همین دقایقه زنده باد هرکی هنوز یه عاشقه زنده باد هرکی هنوز یه عاشقه زنده باد هرکی هنوز یه عاشقه تو میایی، تو میایی، تو میایی انگارازیه معبد عشق قدیمی تو میایی ازیه شعر عاشقونه صمیمی تو میایی ازتو پرواز پرستوهای عاشق تو میایی ازرو گلبرگای معصوم شقایق انگارازیه معبد عشق قدیمی تو میایی ازیه شعر عاشقونه صمیمی تو میایی ازتو پرواز پرستوهای عاشق تو میایی ازرو گلبرگای معصوم شقایق |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
سرزمینهایی ست ،رودخانه هایی ست در چشمان تو،
از میان آنها می گذرم آنها دنیا را روشن می کنند و من ازمیان آنها می گذرم، زیبای من. زیبای من، زیبای من، وجود تو،روشنایی تو،سایه ی تو زیبای من، همه مال منند،زیبای من، همه مال منند، عزیز من، زمانی که راه می روی یا می آسایی زمانی که نغمه سر می دهی یا می خوابی، زمانی که در رنجی یا در رویا، همیشه، زمانی که نزدیکی یا دور، همیشه، مال منی،زیبای من، همیشه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه باز ببينمت
حرفام ديگه تکراري نيست
چون که نمي گم اين دفعه
دوست دارم اي نازنين
خراب شد اين جمله ديگه
نفرت جاي عشق رو گرفت
بوسه کنار رفته ديگه
اخم و کينه جاشو گرفت
ديگه نيازي ندارم به صدتا مثلت نارفيق
رفيق خود.. خودم مي شم
تا ببيني که تو باختي
حالا هر جا که باشي
ديگه دعام دنبال تو نيست
اينو بدون اي بي وفا
نفرت و کاشتي اين سالها
بيا اين دل من و باغ پر از نفرت تو
يه روز مياد دلت واسم گريه کنه
بخواد باز دل منو صدا کنه
اما ديره.... خيلي ديره
بهش بگو برای یک بار هم شده ، چشماتو رو هم میذاری؟ پیش خودت فکر بکنی ، چقدر اونو دوسش داری؟ برای یک بار هم شده ، خوبیهاشو حدس میزنی؟ پیش خودت فکر بکنی ، دلش رو هرگز نشکنی؟ برای یـک بـار هم شده ، اشکـا شـو یـادت مـیاری؟ پِیــش خودت فــکر بکـنی ، هر گز اونا رونـبـیـنـی؟ برای یک بار هم شـده ، دسـتاشو خــاطــر مــیا ری؟ پـیـش خودت فکــر بـکنی ، نوازشـها از اون دیــدی؟ بــرای یــک بـار هـم شــده، وجودشــو بـــاور داری؟ پــیش خـودت فـکر بکـنی، بـدون اون چــی کم داری؟ (( بــرای یـک بارهـم شـده، ((بهش بگو دوسش داری پیش خودت هـی فکر نکن، این بار زمان رو کم داری چرا ما سعی میکنیم دنیای کوچیک خودمونوخلق کنیم تا به این خیال باطل برسیم که از هر جهت اختیار کل هستیمونو داریم، در صورتی که اطمینان صد در صد داریم که همچو چیزی نیستیم. چرا همش دم از این می زنیم که اسطقس ما فردیته، و اون وقت عملا در هر جنبه ای از زندگیمون خودمونو کوچیک می کنیم که همرنگ جماعت شیم؟
چرا بچه ها جن پری رو قبول دارند، ولی بزرگا ندارن؟ و چرا سر چیزایی که قبول نداریم کلاافه میشیم، در صورتی که راستشو بخوای اختلاف نظرهای ماست که زندگی رو جالب می کنه. مگه نه اینکه نصف دنیا واروونه س، پس اصلغا دلیلی نداره که همه مخا سر همه چی با هم توافق داشته باشیم
و چرا به عنوان بنی نوع احساس می کنیم که به طرف هم کشیده میشیم ، ولی مرتب دور عمیق ترین احساسات و باور هامون حصارهای دفاعی میکشیم تا هیچوقت نتونیم واقعا به کسی نزدیک بشیم؟
شاید این سردر گمی برای اینه که زندگی همیشه اونجوری که نشون میده نیست |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
پشت میله ها قاطی تر از ابرای اسمون به هم ریخته و داغون مث یه قاب شکسته به سینه دیوار حیرون و آویزون آخه خیلی وقته کمبود چشات اندوه منو وسعت داده, اینجا پشت میله ها توی این همه آدم تنهایم خرابم و خسته و خرد و خمیر ولی اینو فهمیدم که دوری و نبودنت بهونه ای شده برا حرفام |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
اين روزا كه ميگذرد احساس مي كنم تنهايي رو بيشتر از هميشه احساس مي كنم .
خسته تر و دلتنگ تر از هميشه به دنبال پناهگاه امن و
مطمئن خود مي گردم تا با رسيدن بهش كمي
آرامش بگيرم ولي مثل اينكه مهربوني كه اون بالاست
مهربون عالم اگر تو اينطور ميخواي باشه
من كه حرفي ندارم همه ي دلتنگيها و بي كسي ها براي من ولي ازت ميخوام اوني كه دوست ندارم هيچ وقت غمشو ببينم بخنده و شاد باشه. اونو تنهاش نذار و هميشه باهاش باش . فقط اي كاش بهم مي گفتي تا كي چشمهاي |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
در دل خسته ام چه می گذرد ؟
این چه شوری است باز در سر من ؟ باز ، از جان ، من چه می خواهند ؟ برگ های سپید دفنر من ؟ *** من به ویرانه های دل ، چون بوم ، روزگاری است های و هو دارم . ناله ای دردناک و روح گداز ، بر سر گور آرزو ، دارم . *** بس کنم این سیاه کاری ، بس ! گر چه دل ناله می کند :« بس نیست! » برگ های سپید دفتر من ، از شما رو سیاه تر ، کس نیست ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روز
-چیزی پس از غروب تواند بود وقتی ، نسیم زرد ، خورشید سرد را چون برگ خشکی از لب دیوار رانده است ! وقتی ، چشمان بی گناه من ، از رنگ ابرها فرمان کوچ را تا انزوای مرگ نادیده خوانده است . وقتی که قلب من خرد و خراب و خسته ، از کار مانده است چیزی پس از غروب تواند بود . چیزی پس از غروب ، کجا می روم ؟ - مپرس ! هرگز نخواستم که بدانم هرگز نخواستم که بدانم چه می شوم یک ذره ، یک غبار ، خاکستری رها شده در پهنه جهان در سینه زمین یا اوج کهکشان یا هیچ ! هیچ مطلق ! هرگز نخواستم که بدانم چه می شوم ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
من از دیاری سبز می آیم با کوله باری مملو از لبخند
با سینه ای لبریز از ایمان با دستهایی عاشق پیونـد من ریشه در دلدادگی دارم من وارث گنجی پر از دردم من از دیار سبز احساسم گلبوته های عشق آوردم ره توشه ام امید دیدار است پاکی دریا ره آوردم آیینه یکرنگی مهرم با مردمان همراز و همدردم دلم تنگ است ، به خاطرات میروم به خاطرات با تو بودن،به لحظات در کنار تو بودن. دلم تنگ است به خاطرات میروم به دقایقی که با تو سپری کردم ،به هر ثانیه اش سرک میکشم.دلم تنگ است به خاطرات میروم به مسیری که با تو پیمودم به تمامیه رد پایت .هنوز دلم تنگ است ولی این بار در خاطرات هم باز به لحظه جدایی از تو میرسم و این لحظه کاش هنوز همان لحظه اول بود. دلم تنگ است
دوست من باش بیا و دوست من باش چه زیباست اگر دوست من باشی هر زنی گاهی محتاج دست دوست است محتاج سخنی خوش محتاج خیمه گرمی که از کلمات ساخته شده است اما نیازمند طوفان بوسه ها نیست دوست من چرا به خواسته های کوچکم نمی اندیشی چرا به آنچه زنان را خشنود می سازدنمی اندیشی دوست من باش دوست من باش بعضی وقتها دلم می خواهد با تو روی سبزه ها راه بروم وبا هم کتاب شعری بخوانیم و من همچون زنی خوشبخت میشوم که تو را بشنوم ای مرد شرقی چرا فقط مجذوب چهره منی چرا فقط سرمه چشمانم را می بینی و عقلم را نمی بینی من همچون زمین نیازمند رود گفتگویم چرا فقط به دستبند طلایم نگاه میکنی چرا هنوز در تو چیزی از شهریار باقی است دوست من باش دوست من باش من نمیخواهم که با عشقی بزرگ عاشق من باشی نه من نمیخواهم که برایم قایقی بخری و کاخ ها را هدیه ام کنی من نمیخواهم که باران عطرها را بر سرم ببارانی و کلید های ماه را به من ببخشی نه، این چیزها مرا خوشبخت نمی سازد خواسته ها و سرگرمیهایم کوچک اند دلم میخواهد ساعتها با تو در زیر موسیقی بارن راه بروم دلم میخواهد وقتی که اندوه در من ساکن می شود و دلتنگی به گریه ام می اندازد صدای تو را بشنوم دوست ممن باش دوست من باش به شدت محتاج آغوش گرم آرامشم از قصه های عشق و اخبار عاشقانه خسته شده ام دلخسته ام از دوره ای که زن را مجسمه ای مرمرین می انگارد مرا که می بینی حرف بزن چرا مرد شرقی وقتی زنی را می بیند نصف حرفش را فراموش می کند چرا مرد شرقی زن را مثل یک تکه شیرینی وجوجه کبوتر می بیند چرا از درخت قامت زن سیب می چیند و به خواب می رود یك شبي اي دوست با ما تو بيا تا كنج دير
تا كه يك شب عالَم والا كني تنها تو سير هر چه آنجا بود و ديدي رازي از اين عالَم است هرچه را پنهان شنيدي گو خدايت عالِم است پير ميخانه گرت صهبا همي بر دست داد سركش و خالي كن از سر اين همه مستيّ و باد او همه هستيِّ ما را صاحب و مالِك بُوَد ادعاي اين وآن هم مانع سالك بُوَد سر به زير گوش بر فرمان پير دير باش تا شنيدي امر او حرْكَت كن و چون طير باش امر او را كن اجابت خير تو در آن شده سختي و محنت به چشم و خيرها پنهان شده گر دو روزي اين چنين حرمت نگه تو داشتي در دل پير مغان مهر و وفايت كاشتي صحبت ايزد نصيب توست اي فرّخ لَقا از فنا گشتي جدا هرآنچه بيني تو بقا در مقام عاشقي گردي مقرّب اي صَنم كو كجا يك عاشقي تا حرف ها با او زنم روزی که آمديم
اين چنين نبوده ايم اشاره هاي لعنت زمين به ما نبود حجم باد در غرور دست هاي ما تيرگی نداشت. صدای پای مان برای کوچه ها آشنا ولی پرنده ها با حضورمان غريبه اند به باختی نشسته ايم که فصلِ کوچ فرصتی نداشتيم. ما بهشت را نديده زود با جهنم آشنا شديم سوختيم و هيچ کس نديد قصه ی سيب های سرخ را قصه ی زوالِ ما عجيب نيست ! ! ! زمانی فرا می رسد که به عشق رسیده ای و زمانی فرا می رسد که به ورای عشق می رسی..زمانی فرا می رسد که پیوند می یابی واز این پیوند لذت می بری .و زمانی خواهد رسید که تنهایی و از زیبایی تنها بودن لذت می بری..اری هرچیز و هرزمانی زیباست..............................
عشق هنری مقدس است...عاشق بودن در پیوندی مقدس بسر بردن است.................................................love is a sacred art ..to be in love is to be in a holy relationship............................... حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد. حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و بی تاب و چرخان. و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی. و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند. و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است. و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد. و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد. و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند . و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت ****************************** حسادت مي كنم به چشمان معصومت كه هميشه از آنها عشق تو را درك كرده ام تقديم به چشمانت به من قول بده که می توانی:
با خودت مهربان باشی. یک لحظه را برای فکر کردن به خودت در نظر بگیری. شاد و خوشحال باشی. سه ارزو داشته باشی. موقع کار و فعالیت متوجه خودت باشی. به اینه نگاه کنی و ببینی که زیبا هستی. قوی و محکم باشی. روح روانت را پرورش دهی. به دنبال وحی و الهام باشی. به یک موزیک زیبا گوش کنی. این واقعیت را درک کنی که بعضی مواقع رویا ها به واقعیت می پیوندند. باور داشته باشی که فرشته ای داری که از تو محافظت می کند. درخشش و گرمی نور خورشید را به صورت خود احساس کنی. بخندی و درصدد خنداندن دیگران باشی. همواره امیدوار باشی. هر انچه را دوست داری با تمام وجودت دوستش داشته باشی. و مهم تر از همه این که:به من قول بدهی ان طور باشی که دوست داری من برای تو باشم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر كلمه عشق برايم غريب شده است!!! كلمه اي كه امروزه شده بازيچه ي لبهاي دخترك ها و پسرك هايي كه براي رسيدن به خواسته هاي غير انساني خود از آن استفاده مي كنند. عشق ! هر چه فكر مي كنم نمي دانم مفهوم اين كلمه چيست. يعني واقعا عشق همان كلمه اي است كه آنها ازش استفاده مي كنند. معني واقعي عشق را فهميدند و درك كردند . عشق هاي زيبايي هم مانند شيرين و فرهاد . ليلي ومجنون . مي رسم كه عشق گذشته هم كذايي وزود گذر بوده. واي خداي من ! من بجاي اينكه عاشق بشوم دارم متنفر مي شوم .يعني چه بر سر من و اين آدمك ها آمده كه يكي از بهترين و قشنگ ترين احساس آدمي را فراموش كرده ايم . گويند زندگي بدون عشق مرگ است . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||