|
|
|
|
|
اگر زمانی روزگاری روزی به هر دليلی خدايی رخ دهد من نه از دست موشها و ميدان شكايت می كنم نه از دست فيلهای روحانی با كيلوهای چرب شكمی و رانی نه از دست ايران و ايرانی من از دست خودم شاكی ام كه نمی دانم با چه جراتی بدون خدا به دنيا آمده ام پر روتر از اين جانداران نديده ام در جهان كه پروارترينشان پس افتادن های مفرط من است يك بار هم كه شده يك نفر جدی به من گوش كند پاچه های فضايی با ران كوتوله نمی خوابند آدم ها بلند شويد روی دست هم سوار! يك عده دارند به ما می خندند به قبيله ام بد جوری بر خورده است |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
مي دونم فراموشم كرده ،نمي دونم فراموشش كنم يا نه؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 1:29 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستم داشته باش دوستم داشته باش بادها دل تنگ اند دست ها بیهوده چشم ها بی رنگند دوستم داشته باش شهر ها می لرزند برگ ها می سوزند یاد ها می گندند باز شو تا پرواز سبز باش با اواز اشتی کن با رنگ عشق بازی با ساز دوستم داشته باش سیب ها خشکیده یاس ها پوسیده شیر هم ترسیده دوستم داشته باش ابرها در راهند دوستت دارم ها چه کوتاه اند اه چه کوتاه اند دوستت خواهم داشت بیشتر از باران گرمتر از لبخند داغ چون تابستان دوستت خواهم داشت شادتر خواهم شد ناب تر بارور خواهم شد دوستم داشته باش برگ را باور کن افتابی تر شو دوستم داشته باش ابرها در راهند دوستت دارم ها اه چه کوتاه اند اه چه کوتاه اند خواب دیدم در خواب اب ابی تر بود روز پر سوز نبود زخم شرم اور نبود خواب دیدم در تو رود در تب می سوخت نور گیسو می بافت باغچه گل می بافت دوستم داشته باش عطرها در راه اند اه دوستت دارم ها چه کوتاه اند چه کوتاه اند دوستم داشته باش ابرها در راهند بادها دل تنگ اند...
حافظه ام گریختند در غربتی تلخ هاهای گریه می کنم اما کسی را مجال دیدن گریه من نیست من با خویش و بدون حضور همه هست که می گریم بر زخم هایی که بر بال احساس خویش زده ام بر فرصت های نابی که از کف داده ام وبر گریزی که کلمات از من داشته اند! تصویر پشت تصویر خیال روی خیال تلی از تصویر وخیال را می طلبم دشتی سرشار از کلماتی و دریایی لبریز از معانی بدیع را کلماتی با چنان باری سنگین از محتوی که بتوا نند ثقل شیدایی مرا تاب اورند که مرا بال و پر پرواز دهند که بتوانم پله پله بر انها رو به ملکوت بروم که بتوانم بر انها جاری شوم تنها در جاری شدن است که من معنی می دهم ....باید بروم بودن گیاه تلخ فرسودن است و رفتن چشمه زاییده بالیدن است باید راه بیفتم فردا سپیده دمان حرکت خواهم کرد اه چه کسی را خواهی کشید که گلبرگ های عاطفه های گم شده ات سرشار از طراوت یاد های من اند وخوب که بیندیشی خواهی دید که من هنوز هم بوی عشق می دهم بوی اندیشیدن بوی نوشتن بوی جاری شدن من در نوشتن باید جاری شوم ! وعشق را در سنگلاخ سینه روزگار باید بپرورانم! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
متن وصیت نامه داريوش کبير :اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جز امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور دریک زر در خزانه داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این که از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان .مادرت آتوسا ( دختر کورش کبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن . ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این که فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این که همواره آذوغه دو یاسه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این که غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خوار و بار استفاده کن و غله جدید را بعد از این که بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشک سالی شود .هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات کنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی. کانالی که من می حواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ( کانال سوئز ) به اتمام نرسید و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن کانال را به اتمام رسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند . اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی، با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند . توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای این که عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت . افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نکن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل کنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند . امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند . بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند، اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند. زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعیست اگر قضاوت کند ظلم خواهد کرد. هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آبادکردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد کردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده . عفو و دوستی را فراموش مکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای . بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو اینجا حاضراند کردم تا این که بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه من دیگه بسه برام تحمل این همه غم بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم وقتی فایده ا ی نداره غصه خوردن واسه چی واسه عشقهای تو خالی ساده مردن واسه چی نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم نمی خوام گناه بی عشقی بیو فته گردنم نمی خوام در به دره پیچ و خمه این جاده شم واسه آتیش همه یه هیزومه آماده شم یا یه موجود کم و با افاده شم وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم همه حرف خوب می زنن اما کی خوبه این وسط بدو خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط قربونت برم خدا چه قدر غریبی رو زمین آره دنیا ما نخواستیم دل و با خودت نبین نمی خوام در به دره پیچ و خمه این جاده شم واسه آتیشه همه یه هیزمه آماده شم یا یه موجود کم و پر افاده شم وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم این همه چرخیدیو چرخوندی آخرش چی شد اون بلیط شانس بگو قسمت کی شد همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست این همه تلسم و بکرجای خوش دنیاکجاست نمی خوام در به دره پیج و خمه این جاده شم واسه آتیشه همه یه هیزم آماده شم یا یه موجوده کمو پر افاده شم وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم خواننده: رضا صادقی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
آدمك آخر دنياست بخند آدمك مرگ همينجاست بخند
***** -- من کی ام ؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 1:22 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|||||||
|
||||||||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||||||||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
خلقت من در جهان یک وصلۀ ناجور بود
من که خود راضی به این خلقت نبودم ، زور بود؟
خلق ازمن درعذاب و من خود از کردار خویش، ازعذاب خلق و من یارب ، چه ات منظور بود؟
حاصلی ای دهر ازمن غیر شرِّ وشور نیست. مقصدت از خلقت من ، سیر شرّوشور بود؟
ذات من معلوم بودت نیست مرغوب. از چه ام، آفریدستی٬زبانم لال٬چشمت کور بود؟
ای چه خوش بود چشم می پوشیدی از تکوین من، فرض می کردی که ناقص، خلقت یک مور بود.
ای طبیعت گر نبودم من، جهانت عیب داشت؟ ای فلک گر من نمیزادی، اجاقت کور بود؟
قصد تو از خلقت من ، خود یقین دارم فقط، دیدن هر روز یک گون رنج جور واجور بود.
گر نبودی تابش استارهء من در سپهر، تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی نور بود؟
راست گویم ،نیست جز این علت تکوین من، قالبی لازم برای ساحت یک گور بود.
آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب، گر خدائی هست ز انصاف خدائی دور بود.
گر من اندر جای تو بودم امیر کائنات، هر کسی از بهر کار بهتری ماءمور بود.
آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد، از چه کرد این آفرینش را٬مگر مجبور بود؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
از من نپرس چقدر دوستت دارم اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم بگو معنی تمرین چیست ؟ بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟ بریدن از خودم را ؟ مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ... از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ... هوای سرد اینجا رو دوست ندارم مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
شعری که جوشید از دلم اینبار باشد مال تو. احساس شیرین دلی ، تبدار باشد مال تو.
از من بریدی بی سبب، من هم گذشتم از دلم .
پاینده باشی سهم این ، ایثار باشد مال تو.
باشد برو بی اعتنا ، تنها رهایم کن ولی ،
قلبی که مانده پشت این ، دیوار باشد مال تو.
چیزی ندارم من دگر، جز یک رمق جان در بدن .
حتی همین این یک رمق، صدبار باشد مال تو.
جز شعر چیز دیگری ، در چنته ام پیدا نشد.
قابل ندارد این غزل ، بردار باشد مال تو. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
تو مرا می فهمی
تو مرا می خوانی ...
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز.... و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي.... عاشق آنكه تو را مي خواهد... و به لبخند تو از خويش رها مي گردد... و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 2:4 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||||
|
|
|
|
|
من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
چیست در زمزمه مبهم آب؟ چیست در همهمه دلکش برگ؟ چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند، که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟ چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟ چیست درکوشش بی حاصل موج؟ چیست درخنده جام؟ که تو چندین ساعت مات و مبهوت بدان می نگری؟ نه به باد، نه به آب ، نه به برگ، نه به این آبی آرام بلند، نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام، نه به این خلوت خاموش کبوترها، من به این جمله نمی اندیشم! من مناجات درختان را هنگام سحر، رقص عطر گل یخ را با باد، نفس پاک شقایق را در سینه کوه، صحبت چلچله راباصبح، نبض پاینده هستی را در گندم زار، گردش رنگ و طراوت را در گونه گل، همه را میشنوم، میبینم! من به این جمله نمی اندیشم! به تو می اندیشم! ای سرا پا همه خوبی، تک و تنها به تو می اندیشم! همه وقت،همه جا، من به هر حال که باشم به تو می اندیشم! تو بدان این را تنها تو بدان، تو بیا! توبمان با من تنها تو بمان. جای مهتاب به تاریکی مهتاب تو بتاب! من فدای تو به جای همه گلها تو بخند! اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز، تو بگیر! تو ببند! تو بخواه! پاسخ چلچله ها را تو بگو. قصه ابر هوا را تو بخوان! توبمان با من تنها تو بمان! در دل ساغر هستی تو بجوش! من ، همین یک نفس از جرعه جانم باقیست! آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!.................................. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
من کیستم؟ آن شکسته، رفته زیاد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
گمان کردم که او عاشق ترین عاشق در این دنیاست گمان کردم که غمخواری برای یک دل تنهاست از عشق خود به من میگفت از عاشق ها سخن میگفت از اشکی داغ وآتشزن همیشه چشم او پر بود ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی هاتظاهر بود به خود گفتم دوباره بخت یارم شود به خود گفتم که پایانی برای انتظارم شود به خود گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شود ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی ها تظاهر بود....تظاهر بود .....تظاهر بود... . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم. ای بهار زندگی ام اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد برگرد باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده. بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده. این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد. بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
نه نه نه !
توانایی در بند بند من از تاب رفته است
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||