|
|
|
|
باز خواهم گشت
تقدیم به تمام عشاق و دردمندانی که در راه عشق فنا شدن.
دوباره باز خواهم گشت... نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه... ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت... و چشمان تو را با نور خواهم شست... به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد... رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد... به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند...
![]()
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
یه نفر خوابش میاد وواسه خواب جانداره برای فردانداره یه نفر یه لقمه نون یه نفرمیشینه واسکناساشو می شمره که تاداره یانداره می خواد امتحان کنه یه نفرازبس بزرگه خونشون گم میشه توش اتاقشون واسه همه جانداره اون یکی بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره انتخابم می کنه پولشوامانداره یکی دفترش پراز نقاشی وخط خطیه اون یکی مداد برای اب وبابا نداره یکی ویلای کناردریاشون قصرولی اون یکی حتی تو فکرش اب دریانداره یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد مامانش میگه گرونه اینجانداره یه نفرتولدش مهمونیه همه میان یکی تقویم واسه خط زدن روروزانداره یکی هرهفته یه روز پزشکشون میاد خونش یکی داره میمیره خرج مداوانداره یکی انشاشو میده توخونه صحیح کنه یکی ازبرشده دردو دیگه انشانداره یه نفرامضاش می ارزه به هزارعالمی یه نفر بعد هزار عمروزحمت هنوزامضانداره توکلاس صحبت چیزی میشه که همه دارند یکی می پرسه اخه چرامال مانداره یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا یکی اونقددیه که میل تماشا نداره یکی ازواحدای بالای برجشون میگه یکی اماخونشون اتاق بالا نداره یکی جای خاله بازی کلاس انشامیره یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره یکی پول نداره تادوروزبه شهرشون بره یکی طاقت واسه صدور ویزانداره یکی ازبس شومینه گرمه میفته ازنفس یکی هم برای گرمی دستاش نانداره دخترک میگه خداچراما....مامانش میگه اون خونه لیلا نداره عوضش دخترکم یه نفرتمام روزاش پر رنج و سختیه هیچ روزیش فرقی باروزای مبادا نداره یکی ازمایش نوشتن واسش امانمی ره میگه نزدیکای ماازمایشگاه نداره بچه ای که توچراغ قرمزا میفروشه گل و شوروشوق ورویانداره مگه درس ومشق و یه نفرتمام روزاوشباش طولانیه پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره یاداون حقیقت کلاس اول افتادم داراخیلی چیز اداره ولی سارانداره راستی اسمو واسه لمس بهتره قصه میگم ملیکاچه چیزایی داره که رعنانداره بعضی قلبا واسه خودش دنیایی داره یه چیزایی داره توش که تو دنیانداره
مریم حیدر زاده |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
در این توهمات پیچ در پیچ خاکستری شاید که دستی سرخ کبودی گونه های تاریخ را مرهم می نهد در همین نزدیکی زیر بار تکرار ثانیه هایی که مدام چنگ در گریبان هم می زنند دستی سبز از طراوت گونه ها ی فقر تیله های بلورین دلی شکسته را سوال می کند! شاید که این هجوم کهنه می خواهد از حلقوم نقره ای آلونک های سر به فلک کشیده سهم عریان و لخت اندیشه هایی که در باد بر خود می لرزند را بستاند شاید که آن پر نور ترین ستاره و تمامی ستارگان دیگر که در قلبشان ذره ای عدالت موج نمی زند توهمات نورانی ای هستند که در درون با سیاهی آمیخته اند شاید که اوج لذت این ستاره ها به تولد سیاه چاله ها ختم خواهد شد کاش سیاه چاله ها هم به صداقت قاصدک ایمان می آوردند کاش قاصدک ها هم می توانستند معجزه کنند آن وقت شاید آن پرنورترین ستاره می توانست عدالت را استنشاق کند وشاید که عدالت از شیقه های زمان بالا می رفت و دیگر ثانیه ها دست در گریبان هم نمی کردند. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است آزادی معبود من است به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است هر دردی بی درد است هر زندانی رهایی است هر جهادی آسودگی است هر مرگی حیات است مرا اینچنین پرورده اند من اینچنینم پس چرا از فردا می ترسم من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم! دکتر علی شریعتی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
او را از من گرفتند بی آن که بدانند با من چه می کنند گناهی بر آنان نیست مقصر منم. سر راهم سبز شدند و آسان بردندش گناهی بر آنان نیست مقصر منم. کسی او را نگرفت خودم دادمش.........چه آسان و ساده مقصر منم. او را از دست دادم و به بیهودگی رسیدم...در تاریک ترین لحظه ها به روشنایی اش دادم و در تنها ترین اوقات به آنها سپردمش. سکوتم از دستم رفت و گناه از دست رفتنش بر من است آری مقصر منم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق را بی سبب عنوان مکن
خواهش از بهر ستم خواهی انسان مکن عشق در سینه نگهدار و هیچ فاش مگو چون که تاریک است این راه و از آن یاد مکن عشق آیینه قلب است در آن زنگی نیست لیک این جمله نگهدار و عنوان مکن در درون مایه عشقت ز جفا دوری کن آشکارا زین سخن هیچ کجا یاد مکن اگر از بهر کسی در عشق مردی. مردی ورنه از جورو جفا عشق فریاد مکن |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
چه سرد و سخت است این زمین
بی هدف در این چهار راه خاکی گام بر می دارمبه کدام سو می روم ؟ نمی دانم... در انتهای جاده سوم هجوم نور قلبم را می فشاردو گرمای آن نگرانم می کند این گرمی سردش مرا تا مرز جنون می کشاند چه سرد و سخت است این زمین حتی گرمایش نیز سوزش سرما را به همراه دارد شک دارم آیا گرمایش حقیقت دارد؟؟! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||