|
|
|
|
|
ایینه را نگاه مکن
من رشک می برم بر تو وقتی در ایینه خود را تماشا میکنی بیهوده است اینکه برای نبودن من پرونده های سبز بشر دوستانه باز میکنی جایی که افتاب هست سایه نیست جایی که افتاب نیست سایه نیست این جمله ها بدون تجمل و تشریفات خواندنی است این جمله ها را هر بچه ای که دفتر شطرنجیش را با احتیاط طفل نو اموز هر روز باز میکند تصدیق میکند اگر انها را معقول ارام بافاصله |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
از زمینم از خاک
جنسم از جنس غبار و خاک است ریشه در عمق زمین دارد این جان و تنم این زمین است چه خاکی و فروتن فرش در زیر قدمهای غرور فصل ماندن در خاک فصل طوفانی سالهای دراز اغاز ،گم شدن در خود خویش زندگی ، انسان و تولد ، دو سه واژه ، تهی از هر معنی که به رنگ ابیست ، آه چه رنگش خاکیست !!! باز یادم آید ، آن همه سال ِ دراز که گذشت همچون باد ، تکه ای بود در بطن ِ تنم ، تپشی داشت و رازهای نهان ، که به لبخند گلی یا که رنگی زیبا ، نقش بر صورت ِ زیبای طبیعت که سر از خاک ، برون می آورد ، شاد و خندان می شد و چه ساده می کاشت بذر مهر و عشق را بر دلها ... اندک اندک که همان فصل ِ شروع به نیمه ، رسید این تن ِ خاکی بود که نگاهش چرخید به ان سوی زمین که فلکش نامیدند و به رنگیست دگر از رنگ زمین ، قصد ِ پروازش بود و چه زیبا می دید که اگر می شد پروازی کرد در آنجا ... و در این هنگام بود که همان تکه ی پر راز و نیاز تپشش باز گرفت و چه زیبا فصل آغاز ِ وجود ، پایان یافت و فصلی دگر از راه رسید که به آن فصل شکوفایی تن باید گفت و در این فصل ، تن دید که چه راحت می شد پای از خاک به افلاک گذاشت و چرا گم شده بود در خود خویش !!! باز هم این تن خاکی ، پر تلاش و زیبا راه آسمان ، پیش گرفت ، سینه مالآمال بود از عشقی به رنگ آبی ، گویی از رنگ زمین در اینجا هیچ نبود ، اندک اندک تن بود که چه زیبا می دید راه پیدا شدن خویشتن خویش ، ره دراز است و زندگی هم ، چون رودی جاری ...
راه پر پیچ و خم است تا که این فصل بپایان برسد و بیاید فصل زیبای تولد با عشق ، مانده تا این تن خاکی پیله اش را بدرد و ببیند هر چه رنگ آبیست و همان تکه ی پر راز و نیاز که تپش دارد در بطن وجود ، خود نشانت بدهد که دگر باز چگونه و چطور می شود از خاک به افلاک رسید
راه افلاکی ِ عشق از ره خاک و زمین می گذرد ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
باز حنجره ها تنگ است و ناله ها خشکیده در چشمهای سرد باز نم نم اشکهای دلم در درون خونابه می شوند در جوششی خموش و بی صدا باز همه ی وجودم زمزمه می شود و زبان باز می کند چه بی صدا باز اندام ظریفم می کشد بدوش بار سنگین روزهای مردگی را در زمین چه استوار باز سرخ می شود ز سیلیش این چهره ی درد کشیده و خسته از خزان ِ انتظار باز سوسو ی چشمان بیمارم بدنبال ستاره ات می گردد تا جلوه ی جمالت سرمه ای شود برای دردهایش باز می تپد دلم در مردگیهایی که فریاد زندگی سر می دهند در لابلای ورقهای زمان تا فقط مگر تو زنده کنی و جان بخشی باز فریادها بر بام خانه ها سکوت شده اند تا فرو ریزند و یا فریاد شوند بر بلندای دلهای منتظر باز ستاره خسته است از زمان و ره پیمودنهای شبانه ای که سرد است بی تو چون مردن و باز هم صدایت نمی اید ، خودت نمی ایی ، ستاره ات چشمک نمی زند و اشکهای ستاره بر گونه هایش می خشکد و در خود گم می شود تا انهنگام که تو را بیابد ای بهترین انتظار ، منتظرت می مانم ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
همسفر خسته ام از این همه راه خسته از نای و نی و این همه اه راه ، تکرار زمان است چرا همسفر فاش بگو راز چرا اری از ایینه ها نیست نشان ان نشان های نهان نیست عیان اندر این نبض ِ زمان ، گیج منم مات و مبهوت ِ دل ِ ریش منم هوشیارم ز دل ِ خویش چرا ان که مستم بکند ، نیست چرا همسفر گرچه رهایم کردی راست گو ، ره به کجا اوردی نکند باز به من می خندی زین که پروانه شدم می خندی خنده کن تا که منم سوز شوم بنواز تا که منم کوک شوم ره به تنهایی من می گرید همسفر ، باش ، دلم می گرید خُنک ان روز که اندر پیش است دل ِ زهر خورده ی من در نیش است باش تا سایه ای بر من باشی وین دل زخم ، تو ، مرهم باشی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||
|
|
|
|
|
تا ارزو دارین پیر نیستین و زندگی چیز خوبی نیست اما باید خودمونو گول بزنیم و خوب زندگی کنیم اینها واقعیتن و فردا مهم نیست اصلا مهم نیست چرا که فردایمان خوب است به امروز بیاندیشیم دوستت دارم را با من بسیار بگو دوستم داری را از من بسیار بپرس دوستت دارم را نه به یک بار که ده بار و هزار بار بگو خودتونو بشناسین و تا نشناسین نمی دونین که چه کسی هستین و چقدر کسی هستین |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||