X
تبلیغات
شعر عاشقانه

   چه شبهایی با رویای تو خوابیدم

                                                    نفهمیدی

           چه شبهایی که اسم تو رو لبهام بود

                                                   نمیشنیدی

         چه شبهایی که اشکامو به تنهایی نشون دادم

 

        از عمق فاصله آروم واسه تو دست تکون دادم

 

          چه شبهایی با شب گردی

                      شبو تا صبح می بردم

              نبودی ماه جون می داد

                                         نبودی بی تو میمردم

             چه شبهایی دعا کردم یه کم

                 این فاصله کم شه

 

              یه بار دیگه نگاه من تو رویاهات مجسم شه

 

 

     توی این خونه یخ می بست تن سرد سکوت من

 

          چه قدر جای تو خالی بود

                      چه شبهای بدی بودن

    

    گذشتن    عمرو بردن

                             حالا من موندم و  حسرت

 

           چه قدر بی رحمه این دنیا

 

               به این تقدیر بد لعنت...............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم

این شعر،تا ابد با تو خواهد زیست

حتی وقتی که من دیگر نباشم

یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد

شعر عاشقانه،بیشتر از آدمها می ماند

عاشقانت تو را ترک می کنند

اما شعر عاشقانه

همیشه با تو خواهد بود

پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم!

شعری از اعماق جان،

که مرا به یاد تو آورد...

شعری که همیشه با تو بماند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

و میان من و تو فاصله جا میگیرد

من در این دشت جنون تنهایم

من از این فاصله ها بیزارم

و در این گستره فاصله ها می میرم

من میان شب و روز

در تن خشک زمین

من میان صحرا

همه جا یکه و تنها

خسته از جور زمان

با تنی خورده به جان زخمی چند

میزنم بانگ که وااااااای

هستی ام رفته به باد

ضجه ام را که شنید؟

جای دل تنگ تر از مشت من است

 نفسم می گیرد

می گشایم نفسی پنجره را

تا تمامیت تن خود را به هوا بسپارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

می خوام یه پاک کن دستم بگیرم و همه ی روزای گذشته و خاطرات تلخشو پاک کنم

هم از ذهنم هم از زندگیم... گرچه دنیا کارش برای به خاک افتادن آدماش هیچ وقت

تموم نمیشه...اما من می خوام بایستم... جلوی همه ی ناملایمت هاش... جلوی همه ی

بد بیاری هاش... همه ی اتفاقای تلخش ...دنیا گرچه میزبان خوبی برام نبوده و نیس ولی

همه ی تلاشم رو واسه پابرجا بودنم می کنم... بشنو دنیا ... من خم میشم ولی نمیشکنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

نه من دیگر به روی ناکسان هرگز نمیخندم

 

دِگر پیمان عشق جاودانی

 

با شما معروفه های پست هر جایی نمیبندم

 

شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت

 

 ز قلب آسمان جهل و نادانی

 

به دریا و به صحرای امید عشق بی پایان این ملت

 

تگرگ ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید

 

شما٬کاندر چمن زار بدون آب این دوران طوفانی

 

بفرمان خدایان طلا٬تخم فساد و یاس می کارید..

 

شما رقاصه های بی سرو بی پا

 

که با ساز هوس پرداز و افسون ساز بیگانه

 

چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت

 

به بام کلبه فقرو به روی لاشه ی صد پاره زحمت

 

سحر تا شام می رقصید

 

قسم:بر آتش عصیان ایمانی

که سوزانده است تخم یاس را در عمق قلب آرزومندم

 

که من هرگز به روی چون شما معروفه های پست هر جایی

 نمیخندم

پای می کوبید و می رقصید

 لیکن من...

به چشم خویش می بینم که می لرزید

 

می بینم که می لرزید و می ترسید

 

از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم

 

که در عمق سکوت این شب پر اظطراب و ساکت و فانی

 

خبرها دارد از فردای شور انگیز انسانی

 

و من...

 

هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی

 

کنون خاموش دربندم

 

ولی هرگز به روی چون شما

غارتگران فکر انسانی نمی خندم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

تو را دوست می دارم٬نمی دانم چرا٬

شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من٬

حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد.

ولی سخت در این مکتوب فرو نشسته ام

چه کسی مرا دوست می دارد؟

ای فرشته نازل شده بر چشمانم٬

ای شقایق زندگی ام٬

ای تنها ستاره آسمان قلبم٬

ای زیباترین زیباییهای محبت٬

ای بهانه شبهایم٬

ای تنها نیاز زنده بودنم٬

ای آغاز روز بودنم٬

ای نیمه ژنهان من٬

و تو ای معشوقه من٬

تو را با تمام وجود٬

                           دوست دارم و

                                        می پرستم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

رهایم کنید....

میخواهم عشق بورزم به من عشق بورزند

میخواهم دوست بدارم و دوست داشته شوم

میخواهم لمس کنم دستانی را که برایشان بیقرارم

میخواهم در اغوش بکشم کسی را که برای بوئیدن عطرش دلتنگم

میخواهم ببوسم لبانی را که تنها بوسه میتواند ارامم کند

برای ان کسی که تنها امید زندگیم است

میخواهم خیره شوم به چشمانی که مرا به ارامش میخوانند......

پمیخواهم نفس بکشم با کسی که نفسم است

نمیخواهم با شما نفس بکشم

نمیخواهم عمرم را با شما سپری کنم

میخواهم اشک بریزم

های های گریه کنم

ضجه بزنم

مثل دیوانه ها سرم را به دیوار بکوبم

به صورتم چنگ بیاندازم

میخواهم فریاد بزنم واسمش را در میان همه به زبان بیاورم

میخواهم اهی بکشم به سنگینی تاریخ

مخواهم با اه هایم جگرتان را سوزانم

میخواهم اهم دامان همه تان را بگیرد

میخواهم نفرینتان کنم

با شمام...............

با شما که به بی ستاره بودن اسمانم خندیدید

شما که نگذاشتید اه بکشم

شما که بدجور متنفرم کرده اید از خودتان

شما که زندگی را برایم جهنم کرده اید

شما که دلتنگی هایم را به تمسخر میگیرید

شما که ابریزش بینی سوزش چشم سیاهی رفتن چشم به زور قورت دادن دهانم

را به حساب سرماخوردگی میگذارید

شما که به خونتان تشنه ام

وحتی از دیدن لحظه شما

در فرارم

با شمام...................

رهایم کنید...................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

افسوس که این روزها دیگر توان گریه کردن هم در من نیست
یار همیشگی و دوست لحظات دلتنگیم دیگر مرا دوست ندارد
اشک هایم نشان دلتنگی و افسوس هایم بود
چشم هایم روزگاریست خشک شده اند و انگار دل  همیشه
غمگین هم به ان یاری نداد
گریه هایم را دوست داشتم !
افسوس ، افسوس و .....
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1391ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

اگر بـاران  نبارد باغبان دلگیر خواهد شد

و فرصت های فروردین نصیب تیر خواهد شد

اگر بـاران نبارد برکه ی احساس می خشکد

و هم نیلوفر مرداب غافلگیر خواهد شد

اگر بـاران نبارد کفتر سهراب میمیرد

و کفتر باز آیا راغب شبگیر خواهد شد

اگر بـاران  نبارد " باز بـاران  با ترانه -

با گهر های فراوان " از چه رو تحریر خواهد شد

اگر بـاران نبارد شاخه ی نرگس نمی داند

که گلدان وامدار پنجره تعبیر خواهد شد

اگر بــاران  نبارد واژه بـاران چه خواهد شد

و آیا رنگ شعری باز سبز سیر خواهد شد

اگر بـاران نبارد تکنواز رود می داند

که در این باره با سیلاب ها در گیر خواهد شد

اگر بـاران نبارد کوزه ی خالی سر چشمه

وبال گردن تفتیده گان تفسیر خواهد شد

اگر بـاران نبارد در شب شعر شقایق ها

قصیده با غرور چشم ها در گیر خواهد شد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

بیایید پارسی وار *زنها* را پاس بدارید ..
این بار اگر زن زیبا رویی را دیدید ..
هوس را زنده به گور كنید ..
و خدا را شكر كنید برای خلق این زیبایی .
زیر باران اگر دختری را سوار كردید ..
... ... جای شماره به او امنیت بدهید ..
او را به مقصد مورد نظرش برسانید
..نه به مقصد مورد نظرتان .
هنگام ورود به هر مكانی ..
... با لبخند بگویید: اول شما .
در تاكسی خودتان را به در بچسبانید نه به او ..
بگذارید زن ایرانی وقتی مرد ایرانی را در كوچه خلوت می بیند
احساس امنیت كند نه ترس ..
بیاییدفارغ از جنسیت .. كمی مرد باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

من یک چهار دیواری دارم و کاغذ و قلمی.

قلمی که گاه و بی گاه جور مرا می کشد

و حرف های نا گفته ام را بر کاغذ می نویسد.

در آن لحظه، قلمم مثل زبانم الکن نیست،

من من نمی کند، کم نمی آورد و ... می نویسد

شیوا، بی غلط و بدون بروز هر گونه احساسی.

وقتی می نویسم گونه هایم سرخ نمی شوند،

اشک هایم فرو نمی ریزند،عصبانی نمی شوم،صدایم هم نمی لرزد...

و کاغذ چه صبور، نوشته هایم را گوش می دهد!

واکنشی از خشم در او نیست، نگاه عاقل اندر سفیه نمی اندازد،

مرا به خاموشی وا نمی دارد، تنهایم نیز نمی گذارد...

در آخر، من آرام و سبکبال به کاغذ می گویم:

"همه این ها را گفتم که بگویم گفتن بلد نیستم، اما نوشتنم بد نیست..."

آن گاه کاغذ را به آب می سپارم

و آب می داند آن را به چه کسی برساند...

و من دوباره به چهار دیواری ام باز می گردم

در پی قلم و "کاغذ صبوری" دیگر...

من یک چهار دیواری دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

راه ها بسته شده
جاده ها دیگر سرانجامی ندارد
خنده ها هم آخرش
رو به تلخی می زند
قلب من اینجا دگر جایی ندارد
نارفيق ازپشت خنجر می زند
قلب من را می درد
عاشقی ام نقطه ی آغاز وپایانی ندارد
چشم هایم ازچرانی خسته شد
دستهایم سرد شد
دوستانم رفته اند
باد دیگر حرف پایانی ندارد
قلب من می سوزد
خنجر آن نارفيق
کارش ساخت
آدمی مغرور وجدانی ندارد
عشق من نیز مرده است
عشق دیگر مرد بارانی ندارد
جاده ها هم بسته است
زندگی بی عشق سرانجامی ندارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

خدایا توبه می کنم

از اینکه حسد کردم

از اینکه زیبائی قلم را برخ دیگران کشیدم

از اینکه مرگ را فراموش کردم

از اینکه منتظر ماندم تا دیگری ابتدا به من سلام کند

از اینکه ایمانم به بنده ات ، بیشتر از ایمان به تو بود

از اینکه حق والدینم را ادا نکردم

از اینکه در جای که لازم بود امر به معروف ونهی از منکر نکردم

از اینکه واجبی را به خاطر مستحبی رها کردم

از اینکه تعهد هائی که با خدای خویش بستم ، بشکستم

از اینکه ایثار نکردم

از اینکه درنمازم به چیزی جز به تو فکر کردم

از اینکه تعهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشدم

از اینکه درسختی ها به جای تو به بنده ات رو آوردم

از اینکه از سر کینه برای کسی ، دعا یانفرین کردم

از اینکه غیبت کردم واز دیگران بد گفتم وخود را نیک جلوه دادم

از اینکه کارهایم را برای ریاست طلبی وشهرت انجام دادم

از اینکه درکارها تنها خود را محور قرار دادم نه خدا را

از اینکه چشمانم را از نگاههای فساد انگیز نپوشاندم

از اینکه سنجیده وحساب شده وبا فکر سخن نگفتم

از اینکه قول دادم ولی خلاف عمل کردم

خدا توبه میکنم ولی باز هم می دانم که توبه را می شکنم
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

یک صندلی،دو،سه خط حرف و یک طناب

امشب تمام می شوم و می روم به خواب

خوابی که وسوسه اش مال سال ها -


پیش است و من نفسم بود توی آب


انگار غرق می شدم این سال ها و باز


یک ترس گنگ نقشه ی من را کمی خراب-

می کرد و من ولی از این که عاقبت


آسوده می شوم ! همه تردیدها حباب


می شد درون ذهنم و حالا ته خطم !!!

امشب به خاطر من ماه شو ! بتاب ...

تا مرگ را نه که تاریک ؛ بلکه رو-


شن تجربه کنم نه سرآغاز التهاب ...

خطی کشید رفتن تو روی ترس هام !

اصلاً چه خوب شد... نمی میرم از عذاب-

وجدان این که تو باشی که پشت سر

فردا به جا بماند و یک عمر اضطراب

آنجا...میان خاک ؛ مرا دق دهد که من

باعث شدم که زندگی تو شود خراب !!!

از بس که حرف های نگفته درونم است ؛

هر سطر زندگی ام حجم یک کتاب

دارد ؛ولی پس این شب نمانده جز

یک صندلی، جسدی سرد و یک طناب

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

دیگه سراغمو نگیر ، که از تو هم بدم میاد

دلم یه چند روزیه که ، مرگ نگاهتو میخواد

تازگیا حس میکنم ، مال غریبه ها شدی

بهتره که یادم بره ، شور یه عشق بی خودی

بهتره که دل بکنم ، از کلک نگاه تو

جدا کنم راهمو از ، راه پر اشتباه تو

باید منم غریبه شم مثل خودت مثل چشات

قلبمو سنگی بکنم از تب سرد خنده هات 

باید که از شهر دلت ، برم که دربدر بشی

تو کوچه ی نگاه من ، مثل یه رهگذر بشی

اگه یه روز به خاطرت ، شدم تو غصه ها اسیر

حالا ازت بدم میاد ، دیگه سراغمو نگیر

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

  محکم تر از آنم که برای تنها نبودنم


                   آنچه را که اسمش غرور گذاشته ام


                           برایت به زمین بکوبم...


                        احساس من قیمتی داشت


                    که تو برای پرداخت آن فقیر بودی...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  | 

احساس کردم ...

نخستین بار زیرقطره های باران ...

درپهنای دل غمناک آسمان ...

ودرآن هوای سوزناک

در کنار برگ های زردوباران خورده ی درختان

با تمام یاس و ناامیدی ام

تورا احساس کردم...

احساس کردم با آغوش گرم وآرامت

وبا بوسه های آتشین و پرمهرت

و نفس های عطرآگین و وسوسه انگیزت...

احساس کردم...

عشق را...

بودن را...

و...

معنای تلخ زندگی را...!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط دل شکسته  |