|
|
|
|
|
باز حنجره ها تنگ است و ناله ها خشکیده در چشمهای سرد باز نم نم اشکهای دلم در درون خونابه می شوند در جوششی خموش و بی صدا باز همه ی وجودم زمزمه می شود و زبان باز می کند چه بی صدا باز اندام ظریفم می کشد بدوش بار سنگین روزهای مردگی را در زمین چه استوار باز سرخ می شود ز سیلیش این چهره ی درد کشیده و خسته از خزان ِ انتظار باز سوسو ی چشمان بیمارم بدنبال ستاره ات می گردد تا جلوه ی جمالت سرمه ای شود برای دردهایش باز می تپد دلم در مردگیهایی که فریاد زندگی سر می دهند در لابلای ورقهای زمان تا فقط مگر تو زنده کنی و جان بخشی باز فریادها بر بام خانه ها سکوت شده اند تا فرو ریزند و یا فریاد شوند بر بلندای دلهای منتظر باز ستاره خسته است از زمان و ره پیمودنهای شبانه ای که سرد است بی تو چون مردن و باز هم صدایت نمی اید ، خودت نمی ایی ، ستاره ات چشمک نمی زند و اشکهای ستاره بر گونه هایش می خشکد و در خود گم می شود تا انهنگام که تو را بیابد ای بهترین انتظار ، منتظرت می مانم ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط دل شکسته
|
|
||