...........


نه ارزوي كسي هستم

 

نه در روياي كسي

 

هيچكس در ذهنش با همچون مني به اغوش فكر نكرد

 

قهرمان هيچ داستاني نيستم و مخاطب هيچ شعري

 

بودنم دلي را نلرزاند

 

و رفتنم خاطري را مكدر نكرد

 

نه كسي منتظرم ماند

 

نه كسي كه منتظرش بودم امد

 

فراموش كردن من اسان بود

 

چنان كه پاييز روزي فراموش خواهد شد

 

ادمي كه فراموش شده را به فراموشي نترسانيد

 

كه او در اتاقش به ديواري خيره شده

 

كه روزي به ان تكيه داده بود و كسي خيره اش بود...

شور دیدار.............


شور دیدارت اگر شعله به دل ها بکشد

رود را از جگر کوه به دریا بکشد

گیسوان تو شبیه است به شب اما نه!

شب که این قدر نباید به درازا بکشد

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است

وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

عقل یکدل شده با عشق، فقط میترسم

هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است

باش تا کار من و عقل به فردا بکشد

زخمی کینه من! این تو این سینه من

من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد

حال با پای خودت سر به بیابان بگذار

پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد

خون ............

با هرکس نشستم دل از او نشکستم

 

برسرجام ومی مردانه نشستم

 

هرجنداین جام پرازجور وجفا بود

 

خوردیم ولی حرمت ساقی نشکستیم

 

میروم میخانه مست کنم

 

چراغ بالا زنم آنچه نباید کنم

 

آنقدر مست کنم که اندوه جهانم برود

 

استکان برلبم باشدوجانم برود

 

برود هرکس دلش خواست شکایت کند

 

این شهرباید الکی به من عادت کند

 

گرروزی حاکم این شهر شوم

 

خون صدتا به یک مست فدا خواهم کرد

 

ترک تسبیح ودعا خواهم کرد

 

وسط ....دومیخانه بنا خواهم کرد

 

تاکه نگویندمستان زخدا بی خبرند

امشب .............


بزن مطرب که دلبرم امشب مستانه میرقصد 
 

بت افسون گرم لب به لب پیمانه میرقصد 

 

بده ساقی شراب آتشین مست خرابم کن

 

که امشب دلبرم درمجلس بیگانه میرقصد

 

که امشب نگاه نامردان به دنبال دلبرم هست

 

که امشب من دیوانه شدم از داغ دلبرم 

 

که امشب من بیچاره ترم از همه عالم

 

که امشب تاج سلیمانی خود زدست دادم

 

که امشب خووووون گریه می کنم

او................

اورفتوماندم درقفس یارب به فریادم برس

 

شدسرنوشتم عاقبت بازیچیه دست هوس

 

امشب که مست مستم نهادم داغی برپشت دستم

 

تانقش نابودی کشم برآنچه بودوآنچه هست

 

صحرابه صحراوکوه به کوه گذرکردی

 

بگوپایان عشق بیگانه کیست عاشق شدن کیست

 

من باکسی تفاهم ندارم اعتماد به مردم ندارم

 

 ای که می خواهی اف ببینی تک بمان

 

درزمستان خزان باش گوشه گیر نه درامان باش

 

درجستجوی عدالت باش وبشخنده باش

 

نه درمقابل بی عدالتی خاموش باشی

.............

می گویند رسم زندگی چنین است

می آیند....

می مانند.....

عادت می دهند.....

و می روند....

و تو خود می مانی ....

و تنهاییت .....

رسم ما نیز چنین شد ...

آمدیم...

ماندیم ....

عادت کردیم

و حال که وقت رفتن است.....

می فهمیم که چه تنهاییم....

و رفتنی شدیم...

برگشته ایم تا چند سطر ترانه ی دلتنگی سر دهیم...


دیگه بسه.....


مهم نیست از بیرون چه طور به نظر میام !
کسایی که درونمو می بینن واسم کافین !
واسه اونایی که از رو ظاهرم قضاوت می کنن حرفی ندارم !
همون بیرون بمونن واسشون بسه !
.
.
.
عزیزم وقتی گند زدی به زندگیِ طرف ،
موقع رفتن دیگه دهنتو ببند لطفا ؛ نگو قسمت نشد !
.
.
.
اینی که می کشم ، درد نبودنت تو این روزا نیست ؛
تاوان بودنت تو اون روزاست !
.
.
.
دلم برا تو که نه ، ولی برا کسی که فکر می کردم تو بودی تنگ شده !
.
.
.
این روزها تو را فقط به اندازه ی یک اشتباه می شناسم !
.
.
.
سکوت و صبوریم را به حساب ضعف و بی کسی ام نگذار !
دلم به چیز هایی پایبند است که تو یادت نمی آید !
.
.
.
شماره بعضیارو باید تو گوشیت نگه داری ،
نه واسه اینکه بهشون زنگ بزنی ،
واسه اینکه اگه اونا زنگ زدن جواب ندی …
.
.
.
بعضـی هـا دستشـان « رو » میشـود؛
اما
رویشـان کم نمیشــود…!
.
.
.
گاهی احساس میکنی که اگه وقت بذاری و به یه سیب زمینی پخته عشق بورزی،
بیشتر جواب میده تا به بعضی آدما …
.
.
.
کاش همه می فهمیدند که دل بستن به کلاغی که دل دارد،
بهتر از دل باختن به طاووسی است که فقط ظاهر زیبا دارد …
.
.
.
اسمت چی بود؟
می خواهم بن بست های زندگی ام را به نامت کنم…
.
.
.
زندگی ِ سگی را بهتر میفهمم،
از وقتی که آمــــدی . . .
.
.
.
اونقدر که مار تو آستینمون پرورش دادیم،
قارچ پرورش داده بودیم الان یکی از کارآفرینای نمونه ی کشور بودیم !
.
.
.
قشنگیه لیــاقــــت اینه که , همه نمیتونن داشته باشن
حتـــی شما دوست ناعزیـــز
.
.
.
به تو رسیدن در یک شعاع با پرگار عشق محال است
نوک پرگارمان را هوس شکستــــه
.
.
.
هــــــــی تــــــــــــو !
از اینکه امروز مورد توجه هستی خوشحال نباش
تیتر اول روزنامه امروز
کاغذ باطله فرداست…
.
.
.
لاشه ی عاشقی ام
سگ خورِ نامردیِ تو
این قدر خون به دلم هــــست
که هارت کند . . .
.
.
.
حالت تهوع دارم !!!
این حالت تهوع لعنتی با هوای آزاد و قرص درست نمیشود
علاجش ….
فقط بالا آوردن فحش هایی است که به دیگران بدهکارم . . .
.
.
.
حسرت
چیزی نیست که من بخورم
حسرت
اون چیزیه که به دلت میذارم …
.
.
.
افسانه ها را رهــــــــا کن
دوری و دوستی کدام است؟؟
فاصله هایند که دوستی را میبلعند !!!
تـــــــــــو اگر نباشی
دیگری جایت را پر میکند…
به همین ســــــــــــادگی...

 ..اولا به نظر می رسید که زندگی بی تو یعنی هیچ …
حالا که رفتی فهمیدم که فقط به نظر می رسید …
.
.
.
یه بیماریه مادرزادیه لاعلاج داریم :
“هرکی رو میبینیم فکر میکنیم آدمه”
.
.
.
یه سری آدما رو نباید بالا برد
باید بالا آورد . . .
.
.
.
در کودکی در کدام بازی ، راهت ندادند ،
که امروز ، اینقدر دیوانه وار ،
تشنه ی “بازی کردن” با آدم هایی؟!
.
.
.
گاهی چه اشتباه از کــاه ، کـــوه میسازیم
بایـــد به چــارپـایـان میـــدادیم بخـــورنشان
.
.
.
گاهی هرگز نرسیدن بهتر است
مثلا” هرگز نرسیدن تو بـــه من

برای تو............

می نویسم از تو ، برای تو و دور از تو ....
بدون هراس از خوانده شدن...
بگذار همه بدانند...

می نویسم برای تو...
برای تویی که بودنت را...
نه چشمانم میبیند...
و نه گوش هایم می شنود...

و نه دستانم لمس می کند...

سهم من از دنیا نداشتن 

تنها قدم زدن در پیاده رو ها...

و فکر کردن به کسی که

هیچوقت نبود....!



شعله عشق ............

موهایم را همچون امواج خروشان دریا

در نسیم نفسهایت آرام آرام رها می کنم

و لذت با تو بودن را

همچون تماشای غروبی دل انگیز

تا مرز جنون احساس می کنم

و تو با من همراه می شوی

لحظه به لحظه با من اوج خواهی گرفت در آسمان عشق

و به انتهای خوشبختی خواهیم رسید

آنجایی که حتی کبوتران برای رسیدن به آن سر باز می زنند

انگشتانم صورتت را لمس می کند

نگاهم را در نگاهت غرق می کنم

و آغوش تو برایم بهشت می شود

بهشتی از جنس گلهای رز قرمز آتشین

که با هیچ کجای دنیا عوض نمی کنم......


زغال.................

باز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی سرد

میلغزد بر روی تن سرد و بی روح ورق.

و باز هم ردی از سوز دل بر روی خط های یخ زده کاغذ مینویسد.

وباز قصه پر غصه تکرار  ....

روزی درختی بودم تنومند و زیبا ، قدی کشیده

و شاخ و برگ تماشایی داشتم .

عاشق شدم . . . !!!!

عاشق صدای خوش هیزم شکن . . . !!!

و تن خود را بی آلایش تقدیم بوسه های درد آور

تبر او کردم و چه راحت شکستم ، بی صدا خورد شدم ،

چه دیر فهمیدم بی رحم است دل سنگ هیزم شکن

و سخت تر تبر او که سوزاند تنم را ، حالا دیگر زنده نبودم

درخت نبودم ، در چشمان سرد او فقط هیزم بودم و بس

سرنوشتم چه بود ؟

حالا که نه درخت بودم و نه سایه ای داشتم و نه ریشه ای

نه برگی و نه مهمان ناخوانده ای که بر روی دستانم بنشیند

و برای دل کوچکش آواز بخواند و بر خود بلرزد و با آهی سرد

دوباره پر باز کند و به اوج برود

و چه ناجوانمردانه تکه های خرد شده ام در شومینه

رو به چشمانش آتش گرفت و او فقط لذت برد

من در آتش میسوختم و او . . . 

و حالا زغالی بیش نیستم و خطی شدم بر

خطوط یخ زده ورق تا شاید ماندگار باشم و همه بدانند

روزی درختی بودم تنومند که عشق مرا به زغالی

تبدیل کرد سیاه و دل سوخته . . .


غمخوار من..................

غمخوار من ! به خانه ی غم ها خوش آمدی

بامن به جمع مردم تنها خوش آمـدی

بین جماعتی که مرا سنگ می زنند

می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی 

راه نجات از شب گیسوی دوست نیست

ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی... 

پایان ماجرای دل و عشق روشن است

ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی 

با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود

منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی 

ای عشق ، ای عزیز ترین میهمان عمـر

دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی