درد بی تو بودن...

سردردها یم

کابوس هایم

و تمام این کز کردن هایم را در این روزها مدیون توام...

نه

مدیون خودم هستم

تو که گناهی نداری

گناه را من دارم

و این ها تنها بخشی از تاوان این گناه است

اما... برای تو درد کشیدن هم زیباست

کاش آخر این غصه قصه ای زیبا باشه که تو شاعرش باشی...

میرسد روزی که............

من پذیرفتم که عشق افسانه نیست

این دل درداشنا دیوانه نیست

میروم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم اغوشت کنم

میروم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم ازاد باش

گرچه تو تنهاتر از ما میروی

ارزو دارم ولی عاشق شوی

ارزو دارم بفهمی درد را 

تلخی برخوردهای سرد را 

میرسد روزی که بی من

لحظه ها را سر کنی

میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی...

ســـ ـــرداســـ ـــت..............


"ســـ ـــرداســـ ـــت ومن تنها یـــ ــم

چه جملــــــ  ـــه ای!

پر از کلیــــ ــ  ....

پر از تهــــ ـــوع....

جایِ گَرمی نشســــ ــــته ای وَ میخوانـــ ـــی!

یخ نمیکنــــ  ـــی.....

حس نمیکنـــــ ــــی....

کِه مَن بـــ ــرای ِ نوشتَن همیـــــ ـــن دو کلمه

چه سرمایی را گذراندم!

 

کاری به کار عشق ندارم.............

نه..
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر کس و هر چیز را
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ میکند
پس
من با همه ی وجودم خودم را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته میگدارم
تا روزگار بو نبرد
گفتم که...کاری به کار عشق ندارم

این روزها...........

این روزها هر جا که باشم تو را حس می کنم


عطرت تمام خلوتم را پر کرده


و بی شرمانه تا رختخوابم هم پیش آمده


آنجا که خیال انگشتانت لای موهایم خطوط خاطره رسم می کند


و مرا به رویایی ترین خوابها فرا می خواند


خوابهایی که بی خیال فرسنگها ف ا ص ل ه


تو را کنار من می نشاند


و به من فرصت تماشا می دهد


این روزها به آخرین ها می اندیشم


به آخرین قرار


آخرین دیدار


و هدیه ی آخر


راستی پس بوسه آخر چه ؟!



شاید بعدها روزنامه ها قصه زنی را بنویسند


که حواس خودش را پرت می کرد


تا نداند عطر مردانه می زند !

اگر.................

اگر بتوانم یک بار دیگر زندگی کنم
می کوشم بیشتر اشتباه کنم
نمی کوشم بی نقص باشم.
راحت تر خواهم بود
سرشارتر خواهم بود از آن چه حالا هستم
در واقع، چیزهای کوچک را جدی تر می گیرم
کمتر بهداشتی خواهم زیست
بیشتر ریسک می کنم
بیشتر به سفر می روم
غروب های بیشتری را تماشا می کنم
از کوه های بیشتری صعود خواهم کرد
در رودخانه های بیشتری شنا خواهم کرد
جاهایی را خواهم دید که هرگز در آن ها نبوده ام
بیشتر بستنی خواهم خورد، کمتر لوبیا
مشکلات واقعی بیشتری خواهم داشت و دشواری های تخیلی کمتری

 

من از کسانی بودم
که در هر دقیقه ی عمرشان

زندگی محتاط و حاصلخیزی داشتند
بی شک لحظات خوشی بود اما
اگر می توانستم برگردم
می کوشیدم فقط لحظات خوش داشته باشم
اگر نمی دانی که زندگی را چه می سازد
این دم را از دست مده!
از کسانی بودم که هرگز به جایی نمی روند
بدون دماسنج
بدون بطری آب گرم
بدون چتر و چتر نجات
اگر بتوانم دوباره زندگی کنم، سبک سفر خواهم کرد
اگر بتوانم دوباره زندگی کنم ، می کوشم پابرهنه کار کنم
از آغاز بهار تا پایان پاییز
بیشتر دوچرخه سواری می کنم
طلوع های بیشتری را خواهم دید و بابچه های بیشتری بازی خواهم کرد
اگر آنقدر عمر داشته باشم

من مرده ام ...................


دیگراین ناله هافایده ندارد.حالااشکهایت رابه پای سنگی بریز

که برروی مزارم می گذارند.من رفته ام،

خیلی پیش ازآن که توبه خودبیایی رفته ام.

رفتم تالحظه های تنهایی ام راپشتحصاری ازفراموشی هاپیداکنم.

دیگراین گریه هاوفریادهانه توراتخلیه می کند

ونه مرازنده می کند.

ولی بااین حال قول می دهم همیشه به سراغت بیایم.

هنوزهم باگریه هات می گریم وباخنده هات می خندم.

مثل همیشه برات ازخودم،

ازدنیای ساکت کودکی هام می گویم.

من تورامثل همان سادگی هاخواهم بخشید،

توتقصیری نداری.آنهانمی دانندچه رنج هایی تحمل کردی.

آنهانمی دانندچه قدرهمیشه تنهابودی.

وطعم تلخ غربت وبی همدمی راسالهاوسالهاتنها،به دوش کشیدی.

نمی دانند چه قدرفلاکت وبدبختی راتحمل کردی.

من تورامی بخشم چون می دانم باتوچه کردند:

باتو،بابچه ات بااحساس وغرورت بازی کردند

وازطعم تلخ این بازی به نفع خودسودبردند

وباصدای بلن خندیدند.

من توراقبل ازاین نیزبخشیده بودم،

وقتی ابرازعشق کردی،

وقتی ترکم کردی،

وقتی طعنه هات روبه پام ریختی،

وحتی وقتی منوکشتی.بازهم توروبخشیده بودم،

قبل ازاین که بمیرم.

خانه دلم همیشه تاریک وتنها بود،

قلبم همیشه تورامی طلبید،

ولی حالامن مرده ام درآرامش ابدی،

آسایشی دورازهرگونه رنج وتنهایی وحسرت،

دراین بسترسردخاک دیگرجسم وروحم ازدوری تونمی لرزه

وبهانه گیری نمی کند،ولی می دانم که دلم برات تنگ می شه.

برای نگاه عاشقت،

برای عشق نوجوونی ات.

من مرده ام واین آرامش زیرخاک رومدیون توهستم.

توهم منوببخش،اگردرکشاکش زندگی وگریزوناگریز

این حیات تلخ،بهانه ات راکردموبه سراغت آمدم.

مراببخش برای هر آنچه خواستم وبودی،

خواستی وبودم،وبرای هرآنچه که نمی دانم.

 

بوسه ی غیر مجاز .............

در امتداد خیابان شلوغ نگاهت

مماس با خط ویژه ی احساست

محتاط می رانم

با تماشای ویترین پر زرق و برق وابستگی ها

بی تفاوتی بی چاره ی تو را درک می کنم

می خواهم در انتهای چشمانت گم شو م

جایی که ایستگاهی نباشد

هیچ غریبه ای

من باشم و خلوت خیالت

...

یک چراغ سبز مانده تا پل جسارت

آنگاه وجودم شعله می کشد

شیشه شرم می شکند

ویران می شوم در برخورد نفسهایت

دستانم کروکی اندامت را دقیق لمس می کند

این است همان اولین تصادف

و نمی ترسم از آن سیلی

محکم تر بزن

جریمه بوسه ی غیر مجاز را !!!

مرد رویایی یک زن.............

مرد رویایی یک زن ؛

مردی است
که دستانش مالامال از مهر باشد ،
نه پول !
نگاهش سرشار از عشق باشد ؛
نه غرور !
شانه هایش مامن آسایش باشد ؛
نه بار و فرسایش !
آغوشش امن باشد ؛
نه سرد !
صدایش از شور و مهر گرم باشد ؛
نه از قدرت مردانگی همچو کوه یخ !
وجودش پناهگاه امن باشد ؛
نه دستانش سنگین و ضرب شستش محکم !
جیبش گرچه بی پول ؛
ولی روزی اش حلال باشد . . .
دستانش گرچه پینه بسته ؛
ولی از عشق سرشار باشد . . .
صدایش گرچه خش دار ؛
ولی برای اهل خانه زمزمه آرامش باشد. . .
مرد رویای یک زن ؛
یک مرد ثروتمندِ کلاس بالایِ خوش پوشِ خوش چهره نیست !!
مردی است که قلبش برای عشقش بتپد . . .
بدون خیانت . . .
همین . . .

 

عشق و رسوایی.........

يه ♥پسرايي♥ هستن که . . .

صداي خنده هاشون تو خيابون ميپيچه

شلواراشون نه خيلي براشون بزرگه نه خيلي کوچيک

ابروهاشون فابريک خودشونه

همونايي که نه لکسوز دارن نه کمـري ..!

اما مـرام دارن

چشمشون همه جا کار نمي کنه

و دنبال موي بلوند و چشم آبي نيستن

همونايي كه هدفشون نياز جنسي شون نيست

پسرايي که موزيکـ هاي خارجي رو بدون معني کردن حفظ نميکنن

پُــــز نميـــــــدن

پاتوق شون مهموني و شيشه و انواع مشروبي جات نيست

آره رفيـق ..!

اونايي که تکيه کلامشون معرفته

بي ريا، با خدا، مهـربون و با مسئوليتن

آدم ميتــونه بهشون تکيه کنه

کنارشـون آرامش داري

کنـارش باشي يا نباشي حواسش به بقيه دخترا نيست

و آدم ها رو مثل هـم نمي بينن

اين جور پسرا خيلي مـردن

خيلي تکن، خيلي خاصن ...

خيلي شوخن و جنگولکـ بازي در ميـارن

ولي احساس شون قويه

آه که بکشن خدا دنيا رو واسشون زير و رو ميکنه...!!

یقین دارم که میمانی...........

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت ازیادم

خداحافظ واین یعنی در اندوه تو میمرم

در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم

وبی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

وبرف نا امیدی ب سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق و از دلبستگی هایم؟

چگونه می روی با اینکه می بینی چه تنهایم؟

خداحافظ ،تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ، بدون تو گمان کردی که میمانم

خداحافظ، بدون من یقین دارم که میمانی

شکست تلخ

به قدر هرچه گل دیدم ، مرا آزار کردی " تو "

خیانت را دوباره در دلم تکرار کردی " تو "

عجب دیوانه بودم من که بستم دل به چشمانت

و کار قلب این دیوانه را دشوار کردی " تو "

چقدر از التماسم پیش مردم آبرویم رفت

چقدر این چشم ها را پیش مردم خوار کردی " تو "

شنیدم بارها با دیگران بودی ولیکن حیف

شهامت مال هرکس نیست،پس انکار کردی " تو "

چقد اشعار زیبایی برایم خواندی و گفتی

و بازی با دل بیمار من بسیار کردی " تو "

شبی که دیدمت با دیگری در کوچه جا خوردی

وناچار این طلوع تازه را اقرار کردی " تو "

دلم می خواست عکست پیش من باشد،نشد زیرا

مرا در دادن هرچه که بود اجبار کردی " تو "

نمی بخشم تو را،او را و هرکس را که بد باشد

خدایم خود تلافی می کند هرکار کردی " تو "

نمی بایست نفرین آخر پیمان ما باشد

مرا اما به این کار غلط ناچار کردی " تو "

دلم را دیگر از هرچه نگاه و آرزو کندم

تمام پنجره های مرا دیوار کردی " تو "

چه حسنی داشت درد این شکست تلخ،می دانم

مرا از خواب عشق و عاشقی بیدار کردی " تو "

 

منم..............

منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی،

یا خدایی میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم،

تویی والاترین مهمان دنیایم که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟ که میترساندت از من؟

رها کن آن خدای دور؟! آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را.

با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان.

رهایت من نخواهم کرد.

آینه............

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست   

دل بکن!آینه این قدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا               

 دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را         

 قایقت را بشکن!روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد             

  آه!دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست      

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری            

 گفت:هر خواستنی عین توانایی نیست

بارانی ...........

با همه ی بی سر و سامانیم
باز به دنبال پریشانیم

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی توفانی ام


دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام


آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام


ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام


خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام


حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام


حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها...به کجا می کشی ام خوب من؟
ها...نکشانی به پشیمانی ام؟

با بُغض نوشتم !.!.!

این نوشته را با بُغض نوشتم !.!.!

لُـــطـــفــا

با درد بخوانـــــــ ...
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط کمی تو را کم اورده ام....

یادت هست؟

میگفتم در سرودن تو ناتوانم؟

واژه کم می اورم برای گفتن دوستت دارمها؟

حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند

با این همه واژه چه کنم؟

تکلیف اینهمه حرف نگفته چه می شود؟

باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گرده باد بیاندازم

باید خوب باشم

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط کمی

بی حوصله ام

آسمان روی سرم سنگینی میکند

روزهایم کش امده

هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم

باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم

روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی نمی بارند

چون

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

اما شبها..

وای از شبها

هوای این دلتنگی دیوانه ام میکند

موهایم بد جوری بهانه دستانت را میگیرند

تک تک نجواهای شبانه ات لا به لای آرزوهایم خانه کرده

کاش لا اقل میشد فقط شب بخیر شبها را بگویی تا بخوابم

لالایی ها پیشکش

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط نمیدانم چرا هی آه میکشم

آه

و

آه

و بازم آه

خسته شدم از این همه آه

شبها تمام آه ها در سینه منند

ان قدر سوزناک هستند که می توانم با این همه آه دنیا را خاکستر کنم

اما حیف که قول داده ام

من خوبم ....من آرامم......

ولی دلتنگتم....

همین...:((

کم کم یاد میگیری...........

کم کم تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکست هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را می کاری و روحت را زینت می دهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد می گیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می ارزی .
و می آموزی و می آموزی
با هر خداحافظی
یاد می گیری ...

ملاقات............

قرار است تو به ملاقات من بیایی

و اگر این راست باشد

باید چین های صورت معصومم را اتو

دشت پژمرده وغمگین  آهوان چشمانم  را رفو

وگیسوان برفی ام را با سرعت نور

زیر گرم ترین ظهر تابستان بلوچستان شرابی کنم


قرار است که تو به ملاقات من بیایی

و اگر این راست باشد

باید  باطری نو برای سمعکم بگذارم

و یک عصای نامریی از جنس

گل حسرت در دست بگیرم

قرار است تو به ملاقات من بیایی

و اگر این راست باشد

 باید به جبران کافه های نرفته

 گیلاسهای بهم نخورده

بوسه های کال بر زمین افتاده

 تو را حتی برای  یک نفس از باقیمانده عمرم

  صد  زلیخا  دیوانه شوم

قرار است تو به ملاقات من بیایی

و اگر این راست باشد

باید پیراهن سپیدم را که با خشم در دریا انداختم

  از عروس ماهی ها پس بگیرم

هوای زیستن ..............

اید که لهجه کهنم را عوض کنم
این حرفِ مانده در دهنم را عوض کنم

یک شمعِ تازه را بسرایم از آفتاب
شمع قدیم سوختنم را عوض کنم

هرشب میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم

بردار شعر های مرا مرهمی بیار
بگذار وصله های تنم را عوض کنم

بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود
از من مخواه تا کفنم را عوض کنم

من که هنوز خسته باران دیشبم
فرصت بده که پیرهنم را عوض کنم

وقتی از چشم تو افتادم ............

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست 

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست 

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه،هی "من عاشقت هستم" شکست 

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست 

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد

پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست

روزی................


روزی  تمام شعرهایم را خواهم سوزاند

 

چه اهمیت دارد من  اینجا ببارم و تو حتی خیسم  نشوی

 

روزی چشم هایم را کور خواهم کرد

 

ننگ است این چشم ها روی صورتم

 

ننگ است

 

 به خدا ننگ است

 

 وقتی نظاره گر هر نگاهی ست جز نگاه تو

  

..........

 

وای که چقدر دوست دارم رها شوم از این دنیا

 

اما تنها خدا می داند تردید من تنهایی توست

 

بدون من تو چه تنها خواهی شد

 

و تردید من تنها همین است و بس

 

من مسافرم

 

خیال مسافرت را آسوده کن

 

آسوده کن که رهاتر رود ........

 

تو...............

ﺗـﻮ ﺯﻧـﺪﻩ ﺍﯼ ...

ﻧـﻔـﺲ ﻣـﯿـﮑـﺸـﯽ...

ﺑـﮕـﺬﺍﺭ ﺯﻧـﺪﮔـﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑـﺎ ﻫـﺮﮐـﻪ ﺧﻮﺍﺳـﺖ ﺗـﻘـﺴﯿـﻢ ﮐـﻨـﺪ!

ﺗـﻮ ﺧـﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﯾـﻦ ﺭﺍﺑـﻄـﻪ ﻣـﻨـﻬـﺎ ﮐـﻦ...

ﻭ ﺑـﺎ ﺯﻧـﺪﮔـﯿﹻ ﺑـﺪﻭﻥ ﺍﻭ ﺟـﻤـﻊ ﺑـﺰﻥ .!

ﺧﻮﺷـﯽ ﻫـﺎﯾـﺖ ﺭﺍ ﭘـﯽ ﺩﺭ ﭘـﯽ

ﺩﺭ ﻫـﻢ ﺿـﺮﺏ ﮐـﻦ ... ﺍﻭ ﺭﺍ ﺯﯾـﺮ ﺭﺍﺩﯾـﮑـﺎﻝ ﺑـﺒـﺮ

ﺗـﺎ ﺑـﺒـﯿـﻨﯽ ﭼـﻘـﺪﺭ ﮐﻮﭼـﮏ ﺍﺳـﺖ ﻭ ﺑـﯽ ﻣـﻘـﺪﺍﺭ

ﻭ ﺍﺭﺯﺷـﺖ ﺭﺍ ﺑـﻪ ﺗـﻮﺍﻥ ﺑـﯽ ﻧـﻬـﺎﯾـﺖ ﺑـﺮﺳـﺎﻥ ...

ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧـﺮ ﻣـﺴـﺎﻭﯼ ﺷـﻮ

ﺑـﺎ ﮐﺴـﯽ ﮐـﻪ ﺍﺯ ﺟـﻨﺲ ﺗﻮﺳـﺖ...

ﻭ ﺁﻧـﻮﻗـﺖ ﻣـﯿـﺒـﯿـﻨـﯽ

ﺩﺭ ﻣـﻌـﺎﺩﻟـﻪ ﭘـﯿـﭽـﯿـﺪﻩ ﺯﻧـﺪﮔـﯽ

ﭼﻪ ﺳـﺎﺩﻩ ﻣـﻌـﻠـﻮﻡ ﻭ ﻣﺠـﻬـﻮﻝ ﺗﺎ ﺍﺑـﺪ ﺣﻞ ﺷـﺪﻧـﺪ...

یادت باشد............

یادت باشد دلت که شکست

سرت را بالا بگیری ...

تلافی نکن، فریاد نزن، شرمگین نباش ...

حواست باشد، دل شکسته گوشه هایش تیز است ...

مبادا دل و دست ادمی را که

روزی دلدارت بود زخمی کنی ...

مبادا فراموش کنی روزی شادیش ارزویت بود ...

صبور باش و ساکت ...

بغضت را پنهان کن ...

و رنجت را پنهان تر ...

برایت مینویسم...........

و اینک برایت مینویسم و برای آخرین بار هم مینویسم... 

با قلمی از خاکستر وجودم و کاغذی از خاکستر عشق سوخته ام...

رنگ نوشته هایم همرنگ خون چکیده از قلبم و نور اتاقم  برخاسته از شعلۀ آتش درونم...

 

نوشته هایم حکایت میکند از:

ماندن و انتظار من ، رفتن و بی وفایی تو...

بی قراری من ، بی خیالی تو...

سرگردانی من ، راحتی تو...

فریاد من ، سکوت تو...

التماس من ، دلسنگی تو...

گریه من ، خنده تو...

حسرت من ، شادی تو...

مرگ من ، زندگی تو...

و...

به یاد عشقم.............

به  یاد  تو  نوشتم  تو  دفترای  شعرم
به  یاد  اون  گذشته  به  یاد سرنوشتم
 


نوشته های غمگین برای تسکین دل
به یاد روزی که تو گذاشتی رفتی ای دل
 


اگر تو این لحظه ها همدم من نموندی
مشکلی نیست عزیزم تو خاطرم تو موندی
 


اگر گذاشتی رفتی یک دفعه و بی خبر
اما بدون عزیزم تو یادمی تا سحر 


نوشته ها م تو این جا کمکِ حال منن
نوشته هام همیشه  هم رنگِ حزن و غمن
 


هر روز با یک نوشته سعی می کنم تا بگم
چی کشیدم تو دنیا میونه این همه غم



با این نوشته ها من به یاد تو می مونم
می نویسم تا نگی به یاد تو نموندم
 


نوشته های سنگین از جنس غصه و غم
می نویسم تا بشن واسه دلم یه هم دم
 


هر چند نموندی پیشم اما واست می خونم
از تو می گم همیشه تو یادمی هنوزم
 


 هر چند از این جا رفتی اما کنارم هستی
فکر می کنم همیشه کنار من نشستی


ميــــــگذرد

 آره راستـــ استـــ

 تمــــام چيز‍ی كــ بايد

 از زنــدگـــی آمـــوختـــ

  تنهـــا يكـــ كلمـــه استــ

  " ميــــــگذرد "

   ولـــی دق ميدهـــد 

    تـــا بگذرد....

   پس ميگويم

  " روزگـــار هميشه خوب ميگذرد 

  البتــه نــــه بـــ ـــرای مـــن

    بلكـــه از روی مــــ ــن "

شـــبـی عـــاشـقــانـه

 
 باز صبح است صدای تو شنیدن دارد
مست آغوش توام ، پرده کشیدن دارد

تا ندانند که مستانه تمام دیشب
آنچه دیدیم ، نبینند که دیدن دارد

نا به هنگام خروس سحری می خواند
این چه وقت است که شب، قصد پریدن دارد؟

پشت کردی به شکایت که چرا روز آمد
دیدن قهر تو انگشت گزیدن دارد

قهر و ناز تو به صد جان و جهان می ارزد
ناز وقتی که گران است ، خریدن دارد

مرد کارآمد اگر هیچ ندارد امّا
به هوای تو سر و پای دویدن دارد

روز تا آمدن شب ننشیند از پای
گرچه گهگاه کمی دیر رسیدن دارد

دیر یا زود؛ شبِ منتظر از راه رسید
پرده بر دار که این پرده دریدن دارد

حرف دیشب همه از تلخی تنهایی بود
آنچه دیشب نچشیدیم ، چشیدن دارد

بوسه آغاز تمنای تن بی تاب است
(بی نشان) هم عطش بوسه، شدیداً دارد

خدا کند ..........

دلی کنار پنجر ه نشسته زار می زند

وخواب دیده ام شبی مرا کنار می زند

غروب ها که می شود خیال  چشمهای تو

تو را دو باره در دل شکسته جار می زند

یکی نگاه می کند یکی گناه می کند

یکی سکوت می کند یکی هوار می زند

وعشق دردمشترک میان ماست با همه

کسی که شعرگفته یا کسی که تار می زند

درست مثل بازی گذشته های شاعری

که جای سنگ وگل به دوستش انار می زند

خدا کند به وعده اش وفاکند که گفته بود

شبی مرا به جرم عشق خویش دار می زند

خیلی سخته.............

خیلی سخته تنها باشی و روزگارم هی تنهاییتو به روخت بکشه

خیلی سخته در بدترین شرایط زندگیت هیچ کسی را نداشته باشی که بهش تکیه کنی ...

خیلی سخته تنها باشی و هیچ کس تنهاییتو نفهمه...

خیلی سخته تو دنیایی باشی که لحظه به لحظه اون پر از ابهامه...

خیلی سخته آدمای اطرافت مثل جمعه باشندنه زوج نه فرد -نا معلوم-...

خیلی سخته آدمای اطرافت را نتونی بشناسی ، پر از فریب ،پر از تظاهر....

خیلی سخته سخت بودن تو این روزگار و نشکستن...

خیلی سخته تحمل سکوت فریادهای خروشان کنی...

دلم زندگی میخواد زندگیی که بوی ناب آدمیت در اون به مشام برسه....

چقدر بیرحمی دنیا.............

چشمهای تو را میشناسم ....

نه از نزدیک ...

بلکه از ارتفاعی که همیشه تو در راه کفش هایم سبز میکرد ...

ارتفاعی به اندازه سقوط یک اسکناس


به خیرگی تو در زل زدنم میان نداشتنهایت ...

به تو که کوتاه قد ترین قلمداد میشوی

از بس که همه را از پایین نگاه میکنی ...

به کیف مدرسه ام ...

که کیفش را تلو تلو میخوری ... مدرسه اش را که هیچ

به تو که در اوج کودکی

کارتن ها را ندیده میخوابی ...در وسط خیابان ها

و آدم به آدم زمزمه میکنی ...

هی لعنتی ؟

فقر مرا وزن میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟