بينمت يک دم بگويم از تو و عشقت چرا نالان و رو زردم
براي اين دل تنگم اگر چه جان شيريني ولي فرهاد وش
تيشه به جانم مي زني هردم ز روياهاي الوانم پريشان
گشته اي يارا که زود ازپيش من رفتي نمودي زار و
دلسردم دل و دينم ببردي و برفتي و غمت هم رفت
کنون من ماندم و پوچي که افزون مي کند دردم ![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر ۱۳۸۴ ساعت ۱۱:۵ ب.ظ توسط دل شکسته
|