بينمت يک دم بگويم از تو و عشقت چرا نالان و رو زردم

 براي اين دل تنگم اگر چه جان شيريني ولي فرهاد وش

 تيشه به جانم مي زني هردم ز روياهاي الوانم پريشان

 گشته اي يارا که زود ازپيش من رفتي نمودي زار و

 دلسردم دل و دينم ببردي و برفتي و غمت هم رفت

 کنون من ماندم و پوچي که افزون مي کند دردم