پري كوچك غمگيني را
ميشناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مينوازد آرام ، آرام
پري كوچك غمگيمني
كه شب از يك بوسه ميميرد
و سحرگاه از يم بوسه به دنيا خواهد آمد

غزل...
چو سنگها صداي مرا گوش ميكني
سنگي و ناشنيده فراموش ميكني

رگبار نوبهاري و خواب دريچه را
از ضربه هاي وسوسه وغشوش ميكني

دست مرا كه ساقه سبز نوازش است
با برگ هاي مرده هم آغوش ميكني

گمراه تر از روح شرابي و ديده را
درشعله مي نشاني و مدهوش ميكني

اي ماهي طلايي مرداب خون من
خوش باد مستيت ، كه مرا نوش ميكني

تو دره بنفش غروبي كه روز را
بر سينه مي فشاري و خاموش مي كني

در سايه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سايه از چه سيه پوش ميكني؟