اين ديوانگي است! که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه توی يکي از آنها به ما خيانت شده، که همهء شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه توی يکي از تلاشهايمان ناکام مانديم، نه اینها دیوانگی است، باید بدانیم که شانس هاي ديگه اي هم هستند، دوستي هاي ديگه اي هم هستند، عشق هاي ديگه اي هم هستند، نيروهاي ديگه اي هم هستند، فقط بايد قوي و پُر استقامت باشيم و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي قبل باشيم، و از همهء اینها مهمتر و با ارزشتر اینکه باید توکلت را به خدای مهربانت داشته باشی و حفظش کنی و آن را از یاد نبری، مطمئن باش که خدا تو را تنها نمیزاره و همیشه همراه تو خواهد بود، ایمان داشته باش که خدا بخشنده تر و مهربانتر از آنی است که فکرش را می کنی...

من یاد گرفتم هر اتفاقي که افتاد، حتي اگه امروز روز تلخی باشه زندگي جريان داره و فردايي بهتر را به ارمغان میاره، مهم نیست که غم تا کجا ریشه دوانده، تا کجا افق تیره و تار است، گرهء زندگیت تا کجا تیره و تار است و بهم پیچیده، اشتباهت تا کجاه بزرگ است، درک کافی از عشقی نو و تازه داروی تمام اینهاست، اگه فقط بتوانی آن چنانکه باید عشق بورزی، آن چنانکه باید توی عشقت راستین و با اخلاص باشی، و آن چنان که باید هیچوقت خدای مهربانت را فراموش نکنی، آن لحظه شادترین و تواناترین موجود در جهان خواهی بود...

و دخترکوچولو عشقی دیگر، شاید بهتر باشد که بگم اولین عشق راستین و پاک و حقیقی و خدایی را آغاز کرده، دخترکوچولو به این ایمان داره که این عشق فقط به خواست خدا بوده و این بالاترین چیزی است که توی زندگیم به دست آوردم، به خودم افتخار می کنم و از خدای مهربانم ممنونم، با خود و خدای خود عهد می بندم که این آخرین عشق و زیباترین عشق خواهد بود، اولین و آخرین عشق...!

پسرکوچولوی من! مرد دریایی من! آقای من!

بذار قصهء پیدا کردن تو را برای كسایی كه هنوز پی گمشدهء خودشان هستند بگم، بگم كه من تو را بین ستاره های آسمان پیدا کردم، آنجا كه هر شب ستاره ها ما را برای ديدنشان دعوت می كنند، من تو را بین گلهای باغچه پیدا کردم، همان جایی كه هر روز شبنمی خندان به گلها سلام ميده، من تو را بین قاصدك هايی پیدا کردم كه هر روز برای دوستدارانت نويد شادی و اميد را میدن، من تو را بین كوه ها و درياهايی پیدا کردم كه به عظمت و بزرگیت سجده می كنند...، در انتظار تو بهترینم! كفشهای غيرتم را در میارم و توی كوير غرورم با پای برهنه راه ميرم، شايد كه تاولهای قلبم را باور كنی و باور کنی که با همهء وجودم و با همهء پاکی و اخلاصم دوستت دارم!

پسرکوچولوی من! مرد دریایی من! عزیز دل من!

با آمدنت مثل یک قناری تو باغ سوختهء قلبم نشستی و با صدای آواز دلنشینت قلب من را دیوانهء آن احساس پاکت کردی، مثل مجنون قصه ها آمدی و من را لیلی خودت کردی، آره! تو من را عاشق خودت کردی، تو من را گرفتار خودت کردی، آمدی و من را با رویاهای عاشقانه ات همسفر کردی، من را با خودت به دشت آرزوها بردی و تمام آرزوهام را زنده کردی، دلم را پر از امید و دلگرمی کردی، من را توی این دنیای عاشقی دربه در کردی، مثل یک شبنم روی چشمام نشستی و مثل اشک یک عاشق روی گونه هام سرازیر شدی، تو که آمدی و برای همیشه آمدی؛ درهای قلبم را برای همیشه و تا ابد طلسم کردم و بالای درگاه آن نوشتم ورود ممنوع! قلب تو نازنینم را توی آنجا اسیر کردم، اسیر محبت و عشق خودم کردم، هر چند عشق من لایق تو نیست، توی این خانه؛ دل سرخ تو را با خون عشق و هوای دوست داشتنم زنده نگه میدارم و با احساس پاکم درد دلهای عاشقانه ام را هر شب تو گوشت زمزمه می کنم عزیزترینم، کاری میکنم که دیگه لحظه ای، حتی لحظه ای از این خانهء سرخ خسته و دلسرد نشی، به عشق من وفادار باشی و من را از ته قلبت دوست داشته باشی عزیزم، از تمام دار این دنیا فقط همین قلب سرخ را دارم و حالا آن را با احساسی پر از عشق به تو بهترینم تقدیم می کنم و دلم میخواد تو هم با احساسی پاکتر به آن وفادار باشی عزیزم، مهربانترینم من هم میخوام به همه بگم که دوستت دارم...

قلم سرخ زندگیم را برمیدارم به سمت قلب مهربانت میام و بالای درگاه آن مینوسم که: یکی را خیلی دوست دارم! تا دیگه کسی وارد آنجا نشه، آن لحظه است که قلبت فقط و فقط برای من است و من هم فقط و فقط برای تو هستم عزیزم...

پسرکوچولوی من! مرد دریایی من! آرام جانم! آقای من!

دوستت دارم! بدون آنکه من را دوست داشته باشی، دوستت دارم! حتی اگه از چشمای خیسم بخندی و بی خیال این باشی که دلم شکسته، دوستت دارم! حتی اگه دلت سنگ باشه، حتی اگه هیچ احساسی به من نداشته باشی، با اینکه میدانم تو دلت یک دنیا محبت است و احساست مثل آب پاک و زلال است...

عزیزم باور کن به تو نیاز دارم، منی که قلبی ویرانه و دلی سوخته دارم، منی که ساحل دریای دلم طوفانی است و امواج غم و غصه تو دلم زیر و رو میشه، به تو نیاز دارم که قلبم را با محبت و عشقت صفا بدی، دل سوخته ام را با عشقت جان بدی و ساحل دریای دلم را آرامتر از همیشه کنی...

عزیزم من را باور داشته باش، حتی برای یک لحظه هم که شده قلب من را با تمام وجودت حس کن، بیا تا تنهایی دوباره به ویرانهء دلم نیامده، تا تنهایی قاب خالی و بدون عکسش را تو طاقچهء قلبم نذاشته، تو بیا و قاب زیبای عکست را آنجا بذار، بیا تو قلبم با صدای مهربانت درد دلت را به من بگو و با فریاد اسم من را صدا کن و بگو که من را دوست داری، تا سکوت تلخی که مدتهاست اعماق قلبم را فرا گرفته و قلبم را غم زده کرده شکسته بشه، قلبم را پر از محبت و عشق و صفای خودت کن، بذار آن خونی که تو رگهای خشک من جاری میشه خون تو باشه و بذار آن وجود من وجود تو هم باشه، عزیزم حالا که مینویسم دوستت دارم! چشمام خیس است، به خدا خیس است، پس چشمهای خیس من را باور کن و  تو هم به من بگو من را دوست داری، با آهنگ دلنشین عشق و با یاد تو و با عشق به قلب تو با چشمای خیس و قلبی پر از امید اگه نخندی و اگه بی خیال این دل عاشق من نباشی می نویسم که دوستت دارم! اینبار نه از حفظ میگم و نه تکرار میکنم، اینبار برای آخرین بار توی زندگیم و برای آخرین کس و آخرین عشقم این کلمه را میگم، چونکه دوست داشتن به عمل است نه به گفتن! پس برای آخرین بار میگم که من را بفهمی و قلب شکسته و عاشق من را باور داشته باشی...