چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم ای طرفه نگارم
از دوری صیاد دگر تاب نیارم رفته است قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم
از ناوک مژگان چو دو صد تیغ پرانی ور دل بنشانی
چون پرتوی خورشید اگر رو بکشانی وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم
از دیده ره کوی تو با عشق بشویم با حال نزارم
برخیز که داد از من بیچاره ستانی
بنشین که شرر بر دل تنگم بنشانی
تا آن لب شیرین به سخن بازگشایی
خوش جلوه نمایی
ای برده امان از دل عشاق کجایی
تا سجده گزارم تا سجده گزارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند جانم برهاند
ورنه ز وجودم اثری هیچ نماند جز گرد و غبارم
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۴ ساعت ۶:۴۵ ب.ظ توسط دل شکسته
|