
مریم مي خوام بنويسم...اما نمي دونم آيا تو اونا رو مي خوني يا نه؟...بر برگي از ياس شهراي بهاري با تو بودن رو مي نويسم...مریم با نگاه سحر به افق ديده ات لبخند ميزنم...سياهي رو رنگ مي زنم تا وقت زودتر بگذره و تو زودتر بيايي...مریم بي تو بودن عمر منو به انتها مي رسونه...با تو بودن همچون آتشيه كه منو در عشق تو مذاب ميكنه...مریم لبخندت رو همچون آيينه اي به من بسپار تا هر دم عاشقانه با نگاه هاي تو خاكستر بشم...مریم ماه شو منو از نقاب سياه شب نجات بده...چي بگم كه در تو اثر كنه و تو منو از هر چي پوچيه نجات بدي...مریم به نگاهت قسم كه خيال من را از تو گريزي نيست...هميشه اين منم كه براي پرسشي ساده پريشونم: آيا مرا دوست داري؟

مریم چشمات براي من كتابيه خط به خط ستاره بارون...مریم چشمات براي من يه آسمونه...يه آسمون احساس براي دوست داشتن...هميشه در تعجبم...مریم تو چطور تونستي اين عظمت هستي رو اين چنين ناشناخته عجيب درك كني؟...مریم تو چطور تونستي محبت رو با تمام حقيقت تلخ و شيرين بشناسي؟...مریم تو چطور عشق رو فهميدي؟...مریم برام حرف بزن...از گذشته هاي دور بگو...از اون زمان كه قلبت با اشتياق يك پرنده براي رويايي مي تپيد...مریم براي من از شبهايي حرف بزن كه مهتابش خاطره بود و ستاره هاش اشك...مریم براي من از عشق بگو...
