عشق
چشمش آهنگ غريبي مينواخت
باز دل خود را چه بي باكانه باخت
ضرب سازش حرفهايي تازه داشت
باز فكر تازهاي در سر گذاشت
پاي در محراب برد و مست شد
تار اسير دست يك تردست شد
دست مستش چنگ در مضراب زد
نقش صدها قصه در محراب زد
اشك در چشمش به رقص آمد به ناز
باز جان تازهاي آمد به ساز
با نواي ساز غوغا كرده بود
لب فرو بسته غزلها ميسرود
هوش از كف داد آن شوريده مرد
ديگر او يادش نميآمد ز درد
مو پريشان چشم بسته جان به رقص
از كله تا گوشهي دامان به رقص
آتش است اين جان او را ساخته
شور در اجزاي او انداخته
با نگاهش مثنويها ميسرود
آن كه اين جا بود، ديگر او نبود
روح خود بر بالهاي حق سپرد
جسم و جانش باخت تا معشوق برد
دست بر دامان تار انداخت زود
با نوايي تازه هوش از من ربود
يادم آمد از شباب زندگي
زان همه شوريدگي سر زندگي
يادم آمد عشق غوغا كرده بود
اين دل ديوانه رسوا كرده بود
عشق كامد جان و تن از ما گرفت
وز سرم انديشهي فردا گرفت
يادم آمد پير حق گفت اينچنين
عشق را در سايهي معبود بين
عشق يعني سر به سر ديوانگي
با خداي خويش هم پيمانگي
عشق بي مي مستي و شور آورد
حس بينايي بر كور آورد
عشق جانها را تسلي ميدهد
نور ميآرد، تجلي ميدهد
عشق ليلي را چو مه مشهور كرد
مرد كولي را به خود مسحور كرد
عشق شيرين شهرها آباد كرد
كوه اسير تيشهي فرهاد كرد
عشق هرگز اتفاقي ساده نيست
يا نگاه سركش دلداده نيست
عشق با اشك علي آغاز شد
چون لبش بر درد دلها باز شد
عشق مولا را سوي احمد كشاند
تيغ حق بر سينهي كافر نشاند
عشق بود عباس را سيراب كرد
سينهي حر از شرر بي تاب كرد
عشق بود آنچه حسين از يار گفت
زينب خونين دل غمخوار گفت
عشق بود آنچه ز حق آموختند
همچو پروانه سراسر سوختند
شوق ميبايد كه دل عاشق شود
عشق بايد تا زبان ناطق شود
جامه اي از اين سخنها بافتم
تا نگاهي سوي او انداختم
ديگر از مضراب هم خون ميچكيد
تار بر رگهاي انگشتش رسيد
او هنوز انگار بي خود بود و مست
عشق را ديدم درون زخم دست
لحظهها بگذشت تا آرام شد
سجدهاي برد و دلش بر كام شد
ساز را بوسيد، چون مهر نماز
صحبتي آورد با سازش به ناز
چون دعا بر لب سخنها ميسرود
حال او ديدم عجب شاداب بود
بوسهاي بر غنچهي لبخند زد
خندهاي بر شعلههاي درد زد
اشك در چشمان من بي تاب شد
چشم تن بي اذن من در خواب شد
ليك دل بيدار گشت و هوشيار
تا بگويد شكر فضل كردگار
بارالها روي از عبدت مگير
تا نگردد بندهي نفسي حقير