اگه باز ببينمت
حرفام ديگه تکراري نيست
چون که نمي گم اين دفعه
 دوست دارم اي نازنين
خراب شد اين جمله ديگه
نفرت جاي عشق رو گرفت
 بوسه کنار رفته ديگه
اخم و کينه جاشو گرفت
ديگه نيازي ندارم به صدتا مثلت نارفيق 
رفيق خود.. خودم مي شم
تا ببيني که تو باختي
حالا هر جا که باشي
ديگه دعام دنبال تو نيست
 
اينو بدون اي بي وفا
نفرت و کاشتي اين سالها
حالا وقت درو کردنت

 
بيا اين دل من و باغ پر از نفرت تو
يه روز مياد دلت واسم گريه کنه
بخواد باز دل منو صدا کنه
اما ديره.... خيلي ديره
 
بهش بگو
 
برای یک بار هم شده ، چشماتو رو هم میذاری؟
پیش خودت فکر بکنی ، چقدر اونو دوسش داری؟
 
برای یک بار هم شده ، خوبیهاشو حدس میزنی؟
پیش خودت فکر بکنی ، دلش رو هرگز نشکنی؟
 
برای یـک بـار هم شده ، اشکـا شـو یـادت مـیاری؟
پِیــش خودت فــکر بکـنی ،  هر گز اونا رونـبـیـنـی؟
 
برای یک بار هم شـده ، دسـتاشو خــاطــر مــیا ری؟
پـیـش خودت فکــر بـکنی ، نوازشـها از اون دیــدی؟
 
بــرای یــک بـار هـم شــده، وجودشــو بـــاور داری؟
پــیش خـودت فـکر بکـنی، بـدون اون چــی کم داری؟
 
 (( بــرای یـک بارهـم شـده، ((بهش بگو دوسش داری
پیش خودت هـی فکر نکن، این بار زمان رو کم داری
 
 
چرا ما سعی میکنیم دنیای کوچیک خودمونوخلق کنیم تا به این خیال باطل برسیم که از هر جهت اختیار کل هستیمونو داریم، در صورتی که اطمینان صد در صد داریم که همچو چیزی نیستیم. چرا همش دم از این می زنیم که اسطقس ما فردیته، و اون وقت عملا در هر جنبه ای از زندگیمون خودمونو کوچیک می کنیم که همرنگ جماعت شیم؟
چرا بچه ها جن پری رو قبول دارند، ولی بزرگا ندارن؟ و چرا سر چیزایی که قبول نداریم کلاافه میشیم، در صورتی که راستشو بخوای اختلاف نظرهای ماست که زندگی رو جالب می کنه. مگه نه اینکه نصف دنیا واروونه س، پس اصلغا دلیلی نداره که همه مخا سر همه چی با هم توافق داشته باشیم
و چرا به عنوان بنی نوع احساس می کنیم که به طرف هم کشیده میشیم ، ولی مرتب دور عمیق ترین احساسات و باور هامون حصارهای دفاعی میکشیم تا هیچوقت نتونیم واقعا به  کسی نزدیک بشیم؟
شاید این سردر گمی برای اینه که زندگی همیشه اونجوری که نشون میده نیست